تبليغاتX
گـــــــــــــاهــــــــــــــان
به بیشگاه مولانا

دکتر رویین

به پیشگاه  مولانا

« ای دوای نخوت و نا موس ما !

ای تو افلاتون و جالینوس ما ! »

 هر دو  نای   یک   نیستانیم   ما                 نای بلخستان هجرانیم ما

هر دو   سرگردانِ  دورِ  روزگار                  آشیان بگذاشته زاغیار و یار

عشقهای خوب خوش سودای ما                  خار حسرت گشته در دلهای ما

کوچه های راز عطاران چه شد ؟                   هفت شهر عشق عیاران چه شد؟

تو مگر از ما  همه بگسسته ای ؟                   رفته ای در روم و در  بربسته ای؟

تا    بر ِ  یونانیانت            آمدم (۱)                تن گدازنده چو جانت آمدم

 از  خراسان ،  از  نیستان  آمدم                    راه جویان ناز نازان آمدم (۲)

دیدم  اینجا  نای  آوازت     بلند                    بلخیانت  در خیالت  می زیند

لیک  آنجا  در خراسانت     هنوز                   لشکر چنگیزیان  آتش فروز

نیست  در فر هنگشان  جز انتحار                 « ساختن » درکار شان بی اعتبار

نیست در فرهنگ تو از جنگ وخون            «سختگیری» یا « تعصب» (۳)یا جنون

« خامها »  اینجا  حکومت میکنند                     ظلمها در مرز و بومت میکنند

سالها این گرگ خویان  تاختند                      سد فغانستان وحشت ساختند

ما  همه بیگانه  از خوی تو  ایم                       جمله مان  شرمندۀ روی تو ایم

در قفس بودیم و بروازی نبود                         بی نفس بودیم و آوازی  نبود

بار دیگر سرکن آن هیهای خویش                 ناله برکش از گلوی نای خویش

گو ،  چرا آن درد پنهانی فسرد ؟                  آتش زردشتها ، پژمرد و مرد ؟

زاتشی کو گفته بودی ، زنده نیست .             در دل ما مرده گان ، پاینده نیست

آتش فرهنگ عشقت زنده باد !

آ تشت در جان ما پاینده باد  !

یاد آوریها :

 (1) – مولوی میگوید : از خراسانم کشیدی تا بر یونانیان      تا در آمیزم به ایشان تا کنم خوش مذهبی

 (2)- باز : دلنوازان نازنازان در رهند              گلعذاران از گستان میرسند

 (3)-  باز : سختگیری و تعصب خامی است      تا جنینی کار خون آشامی است .

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت2:24توسط |
نه سکوت نه سیاهی

 

 

نه سکوت ، نه سیاهی

 

دنیای غربت با همه دلواپسی هایی که دارد ، جاییست که دران آدم میتواند گهگاهی به درون خود بنگرد وبه دلسپرده گی هایی که تا ایندم زنده اش نگهداشته اند ، برسد . این مجال خواستنی را به بسیار آسانی میتواند فرا چنگ آرد اگر از بیهوده گیهای بسیار پیرامونی ، اندکی  کاسته باشد .

در پردۀ یکی از تلویزیونها ، شبی در ردۀ از آدمها چشمم به پهلوان ابراهیم ، آن نماد شکست ناپذیری - کم از کم برای من -  افتاد که هنوز تنومند بود وگیرنده . از خودم پرسیده بودم : چگونه است که ببری چنین هرچند خسته و  شکسته ، هنوز در کشور گامزن است ولی هیچ سدایی از او و یادی ازین یل سر افراز بلند نیست ؟ مردی که در جوانی تا توانست رزمید , وپشت هندی و پاکستانی و روسی و ایرانی را بار بار به زمین آورد و چون رستم هماورد استوره های کشورش ، سر بلند زیست .

به یادم آمد که یکتن از شاگردان دبستان این مردانه مرد ، ناصر علی جوالی در سال  ۱۳۵۵ از کشور عراق برای کشورش جام طلا آورد و من که درآن سال شاگرد دانشکده بودم ، برای زهی  ، شعری ساختم و استادم پروفسور شاه علی اکبر شهرستانی آنرا در مجلۀ ادب که  سر دبیرش بود ، به چاپ رساند .

 آن شعر را ازین غربتسرای درد بازهم میخواهم در پای این یاد نامۀ کوتاه ،  بیاورم تا یادی ازان نامداران نام آفرین میهن ، کرده آید .

 

نه سکوت ، نه  سیاهی

 

با شاخه یی ز فتح و نوازش

با قامت فشرده زقدرت

 آن پهلوان معرکه می آید .

رستم !

ای ماندگار عظمت تاریخ

از ژرف آن سکوت و سیاهی

از چاه آن شغاد برادر

اما برادری نه برابر

                        سربرکن !

بنگر که ازتبار عزیزانت

یکتن شکوه نام ترا امروز

باردگر سروده به لبهامان

مردی نه از امایل معروف

مردی نه از جواهر الوان

مردیست از فریق عرقریزان

با دستهای آبله اش از کار

با داربست زنده گیش بردوش

حمال نامهای فراموش

 

دستش گشوده باد

نامش ستوده باد .                 کابل –  سرودۀ سال   ۱۳٥٥   

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت19:45توسط |
سرود



سـرود مـلـی

توای کشـــــــــــــــــورنامـدارکـهـن
کهـــــــن مرز دانــش، کهن مرزفن
تو مهـــــــــــر آفـریـن آریـانـای مـا
تو زردشــــــت ما، پور ســینای ما
خـراســـــان بیــــدارمـــــردان پاک
شــــکوهنده نام وشـــکوهنده خاک
نگـــــــــهـــدارخـاک تو نـام توایــم
نگــــــهـــــدار فـر و پـیـام تـو ایــم
به پـیـروزیـت ســــــــد زبان آوریم
بـه آبـادیـت نـقـد جــــــــــان آوریـم
زن و مـرد و کـودک هــــوا دار تـو
ســــــــــپـاه تو، پیـوند تـو، یـار تـو
جهـان با تو همراه و همبـاور است
که این مرز خورشــید نام آوراست
بمان تا که خورشید و ماهست و ما
زمین مادر اسـت و گل اسـت و هوا

آمدن قافیه شایگان در سرود ها وتصانیف نظر به اهمیت تک بیتی شاید امری پذیرفتنی باشد، بی هیچ دغدغه یی. (مجلۀ خاک)ا
---------------------------------------------------------

زلمی هیوادمل، اعظم رهنورد زریاب و حبیب الله رفیع، سرود ملی تک زبانه یی پیشنهاد کردند و پاسش کردند.ا
این چند بیت تک زبانه را سرودم تا نپندارند که سرود ملی سرودن کار خاصان است!ا
------

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت2:10توسط |

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دکتر رازق رویین

در بارۀ ادبیات کودکان

 

در پیوند با ادبیات  کودکان میخواهم  از این سه بخش سخن را  آغازکنم :

  • وضع ادبیات کودکان در گذشته
  • وضع کنونی ادبیات  کودکان
  • بنمایه و درونمایۀ اساسی ادبیات کودکان .

الف وضعیت ادبیات کودکان در گذشته

ادبیات از  نگاه وابسته گی به مخاطبان ، چهار بخش را در بر میگیرد : ادبیات کودکان ، ادبیات نوجوانان ، ادبیات جوانان و ادبیات بزرگان . هر بخش این تحدید ، از نظر کارمایه های ساختمانی ، بیان و درونمایه ، با یک دیگر همسان نیستند .

در باغ ادبیات پربار و شکوهمند  کلا سیک  ما دو بخش نخستین ، یعنی ادبیات کودکان و نوجوانان برگ و باری نداشته و بیشتر  ادبیات بزرگان و کمتر ادبیات جوانان مورد توجه بوده است .

فرهنگیان پیشین ما متاسفانه به سود کودکان و نوجوانان کار چندانی انجام نداده اند . این در تاریخ ادبیات کهن ما ( وشاید در ادبیات کلاسیک جهان ) یگانه کاستی وکمبود است . آنان همواره بر جبین بزرگان نگریسته اند و نه در سیمای  پاک کودکان و نیازهای معنوی آنان  . بزرگان پیشین بدون در نظر گرفتن نا همسانیهای سنی ، به فرزندان خویش اندرز داده اند ، نصیحت کرده اند  و راه را از چاه باز شناسانده اند . این نگره به همین شیوه از آغازینه سالهای پیدایی ادبیات نگارشی زبان دری ، تا اکنون  در کلیت یگانه شیوۀ معمول  بوده است . ولی تاجایی که تاریخ شعر و نثر دری گواهی میدهد  ، این فرزندان ، فرزندان کودک یا نوجوان نبوده اند . آنها  دربست ( کللن ) جوانان  سخندان و کار پردازی بوده اند . هرچند گاهی هم از کودک نامی به میان آمده  ولی درونمایه و ساخت درونی  اثر ، هرگز به کودک ودنیای  ذهنی او راهی نبرده است  . شعرو نثر آموزشی (دیداکتیکی) جوانان  از گذشته های  دور تا اکنون با انداز های سلیقه یی  جسته جسته  کابردهایی داشته و دارد . گهگاه فرزندان جوان از طرف پدران شاعر و نویسنده  مورد خطاب قرار  گرفته  اند .  ولی چونی (کیفیت)  این خطابها  نیز برای جوانان آسان و شایان  پذیرش نبوده است . در اینجا ذوق واندیشه و احساس خواندۀ  جوان  در نظر گرفته نشده است . همه نگاشته ها ، چه شعر چه نثر  در روال همه پذیر(متعارف) شکل پذیرفته اند . از بالا خطاب شده و هرگز به پایین نرسیده است . زیرا در نظر نگارنده گان گذشته ، ضابطه ها مهم بود ونه متن  ودرونمایه  .کودکان و نو جوانان که هیچ  ، حتا جوانان نیز اندیشه و شیوۀ بیان نگاشته ها را  از خود ندانسته اند .  زیرا بیان  سخت ارشادی و زنهارده و پر از پیچیده گیهای یکنواخت بوده  است . به خیر روی بیاور ، از بدی بپرهیز ، دانش خوب است و آرایۀ آدمی  ونادانی  و جهالت  بداست  و مایۀ شرمساری . بزرگداشت (احترام) مادر پدر نهادۀ (شرط) ادب است و ادب گوهر آدمی. اینگونه گفته ها و اندرزها همه خوبند  ولی چه میتوان کرد که دشواری در جای دیگر است . در شناخت دنیای جوانان ، نیاز ها ودشواریهای آنان . اندرزی  که راهی  به دنیای مخاطبان نداشته باشد ، کلیه باف باشد و نه راهگشا ، چه اثری میتواند داشت ؟ در این میان تنها اثری که می توان آنرا در نمود کهنش پذیرفت و با سویه و ودلچسپی جوان برابر دانست ، « قابوسنامه»  است که عنصر المعالی آنرا در سال (١۰٨٢م) برابر به (٤٧٥ق) برای فرزند جوانش گیلانشاه نوشته است . رهنمونیها ، اندرزها وزنهار ها بیشترینه فرهیخته و بایسته اند . دراین کتاب پند ها وسرگذشتهای  آموزنده همه ارزنده و بیرون آمده از  کورۀ تجربۀ زیستاری نویسنده و یا گذشته گان اوست و ارزنده تر از  همه ، گرد آمده های این کتاب با نیازمندیهای پسر جوانی  نا هماهنگی نشان نمی دهند .

از سدۀ هفتم بدینسو که فرزندان بیشتر مخاطب قرار گرفته اند ، هم از دید ساختاری و هم از نگاه درونمایه این ناهماهنگی را بیشتر  میتوان دید . (یگانه استثنا ، همان « موش وگربه» عبید زاکانی شاعر سدۀ ۸ است که به زبان کودکانه در دسترس ما قرار دارد . من دران باره در مقالۀ جداگانه « مجله ژوندون چاپ انجمن نویسنده گان» این اثر را یگانه اثر منظوم برای کودکان دانسته ام ) . مثلن در شعر  زیرین که جامی  به اندرز فرزند هفتساله اش  زبان میکشاید ، چنانکه دیده میشود ، فرزند جامی  که هفتساله است یعنی در سن سواد آموزی ، نمیتواند به دریافت چند وچون این گفته ها دست یابد .

مرا هفتاد شد سال و ترا هفت                 ترا میآید اقبال و مرا رفت

پریشانم زعمر رفتۀ خویش                    ملول از سال وماه و هفتۀ خویش

هوای عیش ونوش از سر بدر کن             به سن کودکی کسب هنر کن

گر آموزی هنر اندر جوانی                     کنی در وقت پیری کامرانی

نیابد هیچکس عمر دوباره                      به دانش کوش کز وی نیست چاره

چو کسب علم کردی در عمل کوش         که علم بی عمل نیشیست بی نوش

بود معلوم هر آزاد و بنده                     که نادان مرده ودانا ست زنده

اگرباشد شب تاریک اگر روز                 قبول رنج فرما دانش آموز

ویا نظامی در اندرزی برای پس نوجوانش چنین میسراید :

آن روز که هفت ساله بودی                     چون گل به چمن حواله بودی

اکنون که به چارده رسیدی                       چون سرو به اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست                  وقت هنر است و سر فرازیست

دانش طلب و بزرگی آموز                      تا به نگرند  روزت از روز

میکوش به هر ورق که خوانی                 کان دانش  را تمام دانی

 

در این گونه اشعار شاعر تنها در پی ارشاد است  وهرگز به انگیزشهای روانی کودک  توجه ندارد  وبه آن نزدیک نمیشود .آیا کودک در هفتساله گی آماده است به نصیحتهای بلند بالا گوش بدهد و به پایه ومایه آن توجه کند ؟ نه .  او ادبیاتی میخواهد از گونۀ دیگر .  ادبیات کودکانه وبرابر به دنیای شناخت خویشتن . او میخواهد قصۀ های موش و گربه ، پروانه ها ، جوجه مرغها ، اسپهای وحشی وبالدار ، پریها ( نماد نیکی) ودیو ها  ( نماد بدی ) را بخواند وبشنود و از لابلای آنها برابر به ذوق و استعداد خویش رهنمونی گردد .  

برادر زادۀ چهار ساله یی دارم . روزی در هنگام  بازی ، پوکانۀ هوایی اش از دستش رها گشت و آرام آرام به سوی آسمان  اوج گرفت  .کودک  با اندوه وهیجان به سوی پوکانه اش  میدید واز من میخواست تا آنرا برایش بگیرم . ولی من که نمیتوانستم آنرا بگیرم ، بهانه کرده گفتم :

-         پوقانه ات یک روز دوباره میآید .  غمگین مباش .

او را که مونانا میگفتم پس ازان روز ، همواره از من میپرسید پوکانه اش چه زمانی باز میگردد . این پرسش برانم داشت تا برایش شعری بسرایم . شعر را ساختم . همیشه آنرا برایش میخواندم  واو که گهگاه  به روی زانوانم مینسشت ، با شور آمیخته با اندوهی ویژه ، در حالی که چشمانش  راه میکشید  به شعر گوش فرا میداد و آن چنین بود :

پوقانۀ مونانا

رفته سوی آسمانا

کی میایه از آسمان

پوقانۀ مونان جان    ( 1 )

این شعر برا یش بسیار شنیدنی و گوارا بود  . چراکه  هم زبان وهم درونمایۀ آن از آن خود او بود .  شعر کودک .

پیداست که بیان پیچیده و تجریدی ومفاهیم کسل کننده ویکنواخت  ادبی که آرایه یی از تمثیل و افسانه و خیال ندارد  و سراسر اندرز است  وامرو نهی  واز زبان اشیا وجانوران خانه گی و وحشی  که مورد علاقۀ آنان است ، نمودی نشان نمیدهد  ، هرگز به باغستان عاطفه  واحساس وپذیرش کودکان نزدیک نمیشود و آنان حق دارند  چنان اثر ادبی را  نخوانند .

کودکان مادر گذشته در یک حالت مادون و فرمانبردار قرار داشته اند . آنان ادب و آداب بزرگان را در آماجگاه جانکاه چوب تر استاد و درس فرا گرفته اند  وبه حفظ طوطی وار مقولات و تعاریف عربی وغیر عربی که هرگز روزنه یی به دنیای شناخت و احساس آنان نداشت ، پرداخته اند . اگر به کودک پرداخته شده  نه به خاطر آن بوده  تا کند و کاوی  در روان آنان  صورت گیرد تا جامعه او را بشناسد وبرای بر آوردن نیاز ها و وضرورتهای  روانی وجسمانی آنان ، کاری  به عمل آید . به گفتۀ سعدی :

چه خوش گفت با کودک آموزگار              که کاری نکردیم  و شد  روزگار

از همین روست  که مدرسه و خانگاه  هیچگاه  برای کودکان ( حتا جوانان ) جای مطلوب وخوشایند آموزشی نبوده است .

 و به گفتۀ خداوندگار بلخ :

میرود بچه به مکتب پیچ پیچ                      چون ندید از مزد کار خویش هیچ

چه بسا از پسران  و دختران  دانش آموز  که ترک قیل و قال مدرسه کردند و فراری آن تنگناها گشتند . منتقدی گفته بود ادبیات گذشتۀ ما ادبیات  مذکر است  . میتوان این نکته را برآن افزود که ادبیات گذشتۀ ما  ادبیات مذکر بزرگان است .

            شیوۀ پرداختن به کودکان و نوجوانان و جوانان به پیروی از استادان پیشین  دامنه اش را تا دوران ما کشیده است .  از آغاز ادب معاصر دری ، مستغنی ، قاری عبدالله ، داوی ، ابراهیم صفا ، ضیای قاریزاده ، ابراهیم خلیل  ، شایق جمال  ، همه در کلیت همان راه را رفته اند . به گونۀ نمونه مستغنی سروده است :

بود کیمیا گرد دامان مکتب                        چه گلها دمد از گلستان مکتب

نبیند گلش روی پژمده گیها                       ندارد خزانی بهاران مکتب

درخشنده  از نور عرفان نماید                    چو روز است روشن شبستان مکتب

ازو فرد  نادان شود مرد دانا                       چه باشد ازین بیش احسان مکتب

بکوش ای پسر تا به  علم دقایق                   شوی فرد در نکته دانان مکتب

یا از عبدالهادی داوی :

هست مکتب جان ملت جان من                    تابکی باشیم بیجان تابکی

کودکان را مکتب است و مدرسه                  تابکی باشیم بیجان تابکی

یک نفس سر در گریبان در کنید                  فکر کالر ای جوانان تا بکی  ؟

 

ملک الشعرا قاری عبدالله  :

احترام قواعد مکتب                               واجب آمد به به پیش اهل ادب

طفل دانستۀ هنر آموز                             که بود بخت و طالعش فیروز

تا به مکتب بود سروکارش                      نبود بر خلاف رفتارش

هرچه استاد میکند ارشاد                        سخنش را نمی کشد از یاد

ای پسر هرکه است نیک سیر                   داند استاد را به مثل پدر

رهنما رهبر تو استاد است                       پدر و مادر تو استاد است

چون معلم شده است راهبرت                   دوست دارش چو مادر وپدرت

هرچه تعلیم داده یاد بگیر                       هر نصیحت که میکند بپذیر

عزتش دار و باش فرمانبر                        تا شوی با کمال و نام آور

کاربرد چنین شیوه بیان نه تنها بازتاب دهندۀ ادبیات کودکان نیست  که آنرا به سختی میتوان بسته به ادبیات جوانان دانست .زیرا در این گونه ادبیات  همان طرح وهمان شیوۀ ( ارشادی )کار گذشته گان پی گرفته شده است . و اندکی پسانتر که در بیان گرایش به جوانان دگرگونی روی داد  وحیدر نیسان  « آللوللو للو»،  شایق جمال « گریه و خنده »، ضیا قاریزاده « همت عالی » و« شام غریبان » و آصف فکرت « رنج کودک » را نوشتند اینها بازهم شامل ادبیات کودکان و نوجوانان نمیتوانند شد . .اینها با اسلوب گذشته و کیفیت یکسان با گذشته پرداخته شده اند . هرچند در زبان بیان نوآوریهایی دیده میشود .

            اگر گفته شد تاکنون  به معنای دقیق کلمه ادبیات کودکان و ونوجوانان نداشته ایم به ادبیات نوشته شده نظر داشته ام ورنه میدانیم که کودکان ما همواره دارندۀ  ادبیات ویژۀ خودشان بوده اند . این ادبیات که از آن به نام ادبیات گفتاری ( شفاهی ) نام برده میشود ، با رنگینی وشیرینی غنی ترین یادگارهای خود را نه تنها از زبان خود آنان  بیان داشته بلکه ادب پژوهان آنرا بر برگهای زرین ادبیات نگارشی نیزثبت کرده و به ما رسانده اند . گنجینۀ ادبیات شیرین وشایستۀ گفتاری کودکان که سراینده گان  وسازنده گان گمنامی  از میان خود آنان  ویا مادران و کهنسالان ،  به پدیدآوری  آن پرداخته اند ، همراه با زایش کودکان  زاده شده است . تنها یگانه آموزگار دلسوز وپروردگار شکیبایی که مادر است  افتخار آنرا دارد که نخست او زبان  کودک را به سرایش وخوانش ، واداشته است . 

سرود للو های مادران  در دل شبها و روزان ، کوچۀ اثیری  تخیل و احساس کودک را  به سوی  دنیای رنگارنگ گشوده  است که  ازان پس  کودک رفته رفته  خود دارندۀ ادبیات و گردآورنده یی از ترانه ها وبازیهای موزون دسته جمعی خود گشته و بدینسان  خود وهمگنان خود را سرگرم داشته است . ترانه ها ، بازیهای آهنگین ، افسانه گوییهای مادران ، چیسانها  وغیره  باغ  عواطف او را سیراب کرده اند و روان پویندۀ اورا  به پرواز واداشته اند . مگر انسان و زادۀ انسان می تواند بدون  ادبیات زیست کند ؟ تاریخ ادبیات بزرگان گواه است که حتا در نخستین  سالهای شکوفایی ادبیات نوشته شدۀ دری ، سرود نونهالان  باغ هستی ما یعنی کودکان خراسانی طنین  ماندگاری یافته است .  واین میرساند  که ادبیات فلکلوری آنان  تا چه بلندایی ویژه گی خودش را دارد .

تاریخنگار نامدار طبری در حوادث سال ۱٠٨ مینویسد که ابومنذر اسد بن عبدالله القسری به ختلان لشکر کشید ولی  از خاقان ترک شکست خورد  وبه دیار بلخ گریخت .وقتی کودکان او را شناختند ، در حالی که در کوچه ها به دنبالش افتاده بودند ، به آوازبلند میسرودند  :

از ختلان آمذیه

بار و تباه آمذیه

آبار و باز آمذیه

خشک و نزار آمذیه

و به حوالۀ تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی سخن منظوم  دری ، برای نخستین بار از زبان کودک یعقوب لیث صفار در هنگام چارمغزبازی  به ناخود آگاهی  این گونه برون جهیده بوده است  :

غلتان غلتان همی رود تا لب گور( گود).

اگر ادبیات زبان دری به خود میبالد که نخستین  گوینده گان آن در خراسان این زادگاه شعر وشکوه ثبت تاریخ گشته است چنانکه دیده میشود  در این بالیدنها نشان استعداد کودکان  ما باز هم ویژه گی خود را بر نخستین ورقهای آن بر جا گذاشته است . یعنی که آرزو ها و نیازهای کودکان ما هیچگاه  در پویۀ تاریخ  از رفتن باز نه ایستاده است . غمها و غصه ها و شادمانیهای آنها در دل تاریخ  اثر کرده و در کوچه های سده ها به سبکبالی  پر زده است . بنابر این نمیتوان  بربالنده گی  واثرمندی ادب گفتاری کودکان و نوجوانان به نظر بی باوری نگریست  وبه آن کم بها داد  .این ادبیات ، تاریخ زنده  ، پربار و آکنده از سرود و ترانه  است  که  در درازای  تاریخ  همواره همزاد  عاطفی کودکان ونوجوانان ما و  بازده ذهن زنده  وآفرینندۀ  آنان بوده است .  اگر این آفرینشگری نمیبود و اگر این ادبیات  ویژه ، با زبان شیرین و پذیرنده و تعبیرات  دلپذیر آنان نبود  ، آیا  فرهنگ بشری  به کمبود بی آزرمی  رو به رو نمی گشت ؟

          ب وضعیت کنونی ادبیات کودکان  :

با اندوه باید  گفت که تا کنون  در بارۀ  ادبیات کودکان و نوجوانان ، کوششی گسترده و درخور به عمل نیامده است .  اندک نقش کارکردی را میتوان یافت  که با آگاهی  وبه گونۀ علمی به مسالۀ ادبیا ت کودکان و نوجوانان ، پرداخته باشد .

            کارهای جسته جسته یی که در سالیان پسین چه در پوشش کتابهای درسی چه در پیرایۀ کتابهای قصه وشعر برای کودکان صورت پذیرفته است ، البته در خور توجه وستودن است . در زمینه سرایش اشعار کودکانه  بایستی با سپاس از استاد مایل کابلی( آصف ) که هماهنگ با ذوق کودکان و اطفال کشور به اثبات گرایشی سودمند در امر پرورش نسل مکتب رو پرداخته بود ، یاد آوری کرد . ترانه های خوبی چون  :

بشنو از من قصۀ نجار را

یا » من آب روان هستم

یا : بچۀ خوب سلام میدهد

یا : مژده که آمد بهار

یا : بیرق ما چه خوب قشنگ است

یا : بخوان بخوان بلبلک برف زمستان گذشت

یا : موش وتلک  

و . . .

ارزش کار مایل  دران است  که او آگاهانه  زبان کودکان را به کار بسته  و خامه را  در اختیار احساس آنان  قرار داده است . نه بدانگونه که بعضی ها پنداشته اند شعر کودکانه  یعنی اندرز دادن  ونهی کردن در پوشش واژه های موزون که دران صورت بیگفتگو نقش سازنده و هماهنگی را در  دنیای احساس و پذیرش آنها دارا نخواهد بود .  تا کنون دست اندرکاران  شعر معاصر نیز نخواسته اند  از عرش شاعرانۀ خویش به روییدنگاه  زمین بنگرند و برای کودکان  جامعه که خود یک جامعۀ زنده و بالنده  است ، شعر بسرایند و ادب بیافرینند . به این معنا برای کودکان خود تاکنون شاعر و نویسندۀ  حرفه یی نداشته ایم .

جهان پیشرفته و مترقی امروزه در همه سطحها  کارکرد های ارزنده یی به سود جامعۀ کودکان و نوجوانان  انجام داده است . هرساله  از طرف یونسکو در کشور های کم رشد ، سیمینار هایی به نام  تهیۀ مواد خواندنی برای کودکان و نوجوانان بر پا میگردد وکشور های جهان در زمینۀ چاپ و نشر ادبیات کودکان  ونوجوانان کار کردهای خودشان را  به نمایش میگذارند . هم اکنون بخش جدی برنامه های  فرهنگی  کشور ها را در ساحه ادبیات ، نشرات برای کودکان تشکیل میدهد  .

در این زمینه در کشور ما به گمان بسیار نگارش و ترجمۀ دانستانها با کیفیت یکسان ، از اواخر سالهای سی ام  آغاز گردید . هر چند که در کلیت این آثار نمیتوانند پاسخگوی نیاز اساسی کودکان  باشند ولی بازهم  آن نخستین  گامها ، شایستۀ بزرگداشت و یاد آوریست  .

ولی پیش ازان لازم است از نخستین  نشریه در این زمینه که زیر نام  « سراج الاطفال » در ۱٥ میزان سال ۱٢۹٥خ برابر با ۱٨کتوبر ۱۹۱٨ پیوست با جریدۀ مهم « سراج الاخبار»  چاپ میشد ، یاد کرد . این جریده در هر هفته یک بار به زبان دری برای ارشاد و رهنمایی کودکان و نوجوانان در میان چند خانوادۀ سرشناس پخش می شد . با این هم بایست آن گام نخستین را ارج نهاد  وآن را ستود .

در اینجا از کتابهایی باید نام برد که در زمینۀ داستان و شعر کودکان  در سالیان  پسین  از راه  نشرات رسمی کشور چاپ شده اند ، با این یاد آوری که ممکن است نویسنده به برخی از کتابهای چاپ شدۀ دیگر در این زمینه دسترسی نیافته باشد :

۱- « دهقانان کوچک » ( نمایشنامه ) به گونه منظوم و منثور -  ترجمه عبداللطیف نشاط . نظم کننده گان ، ضیا قاریزاده  ، محمد شفیع رهگذر  ،مطبعه  معارف  . مزار شریف. سال   ۱۳۳٦ .

٢- « آفتاب برآمد » ( داستان ) .فتح محمد منتصر . کابل  ۱٣٣٧   

۳- « افسانه های شیرین » (داستان ) محمد رشاد وسا ( ترجمه )  ۱۳۵۱

-٤« قصه های تربیتی » ( پشتو  و دری )، عبدالمحمد مموزی . مطبعه معارف .  ۱۳۵۱

٥-  « شهر وفا » ، ( داستانهای اطفال ) ترجمه ،  علی احمد کریمی .   ۱۳۵۱   

٦- دنیای حیوانات مخصوص اطفال » در سه جلد ( معلوماتی به گونۀ حکایتی دربارۀ حیوانات  ترجمه ، محمد حکیم ناهض .    ۱۳۵۱

٧- « ندای کودک » ،( مجموعۀ ترانه های فلکلوری » .عبدالرووف پاییز حنیفی .  ۱۳۵۱

٨- « لقه موتر» (ترجمه) .ف-الف فاروق . ( دری وپشتو ) . ۱۳۵۳ 

٩- « سره چورگوری او دوکه بازه گیدله » ( ترجمه ) ماری خلیل ( دری و پشتو )

۱٠- « قصه ها و افسانه ها » ، ( مجموعه داستانها ) ، عبدالغفور برشنا .

۱۱-  « گنج » ( داستانهای کوتاه برای  اطفال ) . پاییز حنیفی   ۱۳۵۶.

۱٢- « پرنس کوچک » ( داستان میانه ) ترجمه  . غلام سخی غیرت  ۱۳۵۷.

۱۳- « تأتر کودک » ، جلال نورانی

۱٤- « شکوفه ها » مجموعه یی داستانها به قلم کودکان . جلال نورانی .

۱٥-  « کبوتران سپید صلح » گرد آوری  پویا فاریابی .  ۱۳۶۱

۱٦- « افسانه سی سانه » درسه جلد . عبدالحسین توفیق  .  ۱۳۶۱  

۱٧- « سه افسانه برای اطفال » چاپ کرده وزارت تعلیم  وتربیه

۱٨-  « شوخیهای میفی» ترجمه میر حسام الدین برومند .

۱۹- « گلفروش » نوشته وکیل احمد .

٢٠- « با اسپ سحر آمیز به طرف لندن » چاپ گویته انستیتوت . کابل

٢۱ - « مرگ بر آمریکا » چاپ  ۱۳۶۲ .

٢٢- « غجی غچی بهار شد » مجموعۀ ترانه های فلکلوری برای کودکان

گرد آورنده  ر.رویین . انجمن نویسنده گان .کابل . . ۱۳۶۱

٢۳  - « افتو بارانک » . دفتر شعر برای کودکان. ر. رویین . انجمن نویسنده گان . ۱۳۶٢

ج : ماهیت و مضمون اساسی ادبیات کودکان .

تا کنون کوشیدم  وضعیت ادبیات کودکان را از گذشته تا امروز به گونۀ فشرده بررسی نمایم ونقش کنشی  وشیوه های برخورد با این پدیده  را ارزیابی کنم  . اکنون  هنگام آن فرا رسیده  است که ببینیم ادبیات  کودکان چیست  و ویژگیهای اساسی آن کدامها است  ؟

 در دو بخش گذشته  نیز در بارۀ  ویژه گیهای ادبیات کودکان اشاره های کوتاهی رفت . در این جا  به بررسی گسترده تر این  مساله میپردازم  ، تا بتوان ویژه گیهای ادبیات بسته به کودکان را مورد توجه قرار داد .

            نخست آنکه ادبیات کودکان به گونه دقیق دارای دو شاخه است . یکی ادبیات برای کودکان و دیگری ادبیات توسط کودکان . ادبیات برای کودک ، ادبیاتیست که بزرگان  برای کودکان  می آفریند وادبیات توسط کودک ، ادبیاتیست که  از سوی خود کودکان  آفریده میشود . مهمترین جلوۀ این گونۀ ادبیات ، همان ادبیات گفتاریست (فلکلوری) که توسط آنان پیشکش شده است ، مانند : اشعار ، بازیهای منظوم گروهی و ترانه ها . برای فشرده گی ، ما هردو بخش یاد شده را به نام ( ادبیات کودکان) میشناسیم  .  

            پس ادبیات کودکان  را چی گونه باید تعریف کرد ؟

ادبیات کودکان  را باید مجموعه یی از آفرینشهای هنری نوشته شده   ( مکتوب ) وگفتاری  (فلکلوری) توسط کودکان و یا بزرگسالان دانست که بسته به کودکان  و در هماهنگی با زبان کودکان  آفریده شده باشد .

          من در اینجا بیشتر به ادبیات برای کودکان چشم دارم  . یعنی نوع ادبیاتی که توسط بزرگسالان شاعر و نویسنده آفریده میشود . حالا این مطلب که برای کودک چی باید نوشت و چی گونه باید نوشت ، برجسته گی مییابد .

            برخی ها گمان برده اند شعر کودکانه یعنی آنکه دران  کودکان را مخاطب سازی و از واژه های  ساده و  شناسا ، سود ببری . زبان نگارش در آثاری که برای کودک نوشته میشود ، البته جایگاه برینی دارد و دارای اهمیت والایی است چنانکه مولانا گفته است :

 چون که با کودک سروکارت فتاد           پس زبان کودکی باید گشاد .

ولی این همۀ  دشواری نیست .

کاربرد زبان ساده ، تنها در رسایی درک درونمایۀ نوشته ها کمک میرساند  وبس . ولی هنر شعر کودکان و داستانکهای کودکان در پرورش و نمایش تصاویریست که  در دنیای رنگین  خیال وتصور آنان آزار دهنده ، نا آشنا وغیر قابل پذیرش نباشد  . یعنی آنکه این آثار در پردۀ احساس وشناخت آنان گنجایی داشته ونیز ساختمان ذهنی ساده و خیال آفرینی را دارا باشند . تنها تفاوتی که  میان  ادبیات  کودکان با ادبیات  بزرگان  موجود است  ، در همین گرهگاه اساسی  است . هدف آنست تا روان کودک توسط این ادبیات صیقل بیند  ونیروی خیال در آنان اوج گیرد .  

شایسته است برای نوشتن  کتاب کودک  نخست باید  اندیشه و زبان  کودک را فرا گرفت  و متوجه بود که مخاطبان کودک ما از لحاظ ظرفیت پذیرش های روانی  در چه سنی  قرار  دارند . این گروهبندی ، برای پرورش اندیشه و قریحۀ  شان امر بسیار ضروری است . هنگام نگارش اثر ادبی این  مسایل در گام  نخست باید مورد  سنجش و بررسی قرار گیرد .  

            . هرگاه اندیشۀ تازه وزیبایی در بیان پیچیده ، ایستا و دشواربیان گردد ، هرگز به دنیای عاطفه ها وذهن حساس کودک همسونخواهیم گشت  واو آنرا تا پایان نخواهد خواند . هر نویسنده  وهر شاعر میتواند  نویسنده و شاعر خوب  کودک باشد اگر راز و نمایش سخن گفتن خوب را با آنان دریابد . اگر نوشته  های ما « ارشادی» و «نصیحتگر» باشند . اگر نوشته های ما مانند  مقاله های ژورنالستیک تهی از گوهر  تخیل ونمایش باشند  واگر شعر های ما  موعظه گر اخلاقیات  خشک ومستقیم باشند ، آنگاه این گونه نوشته  ها و شعر ها برای آنان فرآوردی پذیرنده نخواهند بود و کار آیی ادبی نخواهند داشت  . باید ازکاربرد واژه های پر طمطراق ، بغرنج و جمله های  دور و دراز ومرکب و بی آرایه های تصویری و خسته کننده ،  دوری جست . کوشش شود از واژه های زبان مادری کودک بیشتر استفاده گردد تا واژه های بیگانۀ چه عربی ، چه انگلیسی  . ما بیشترینه بد گپ میزنیم  وبه سختی میتوانیم هدف خود را به مخاطب خود برسانیم .یگانه علتش اینست که ما مسالۀ زبان آموزی را  برای کودکان ، از آغاز جدی نگرفته ایم و آنرا درست  نیا موخته ایم وبا بی تفاوتی از کنارش گذشته ایم .  بیشتر به جنبه های اخلاقی سخن گفتن آنان نگریسته ایم تا زبان بیان شان که چی میگویند و چگونه میگویند . وقتی کودک به پیروی از بزرگان خود به جای « همه یا همه گی » کلمه بدریخت کُله گی  را به کار میبرد و یا از کلمه معلم صاحب ، مدیر صاحب -  این میراث شوم هند بریتانیا، استفاده میبرد باید برایش آموخت که بهتراست به جایش آقای معلم (آموزگار ) ، آقای مدیر بگوید و ازین گونه . در جهان پیشرفته این گونه برنگریها ( نظارت کردنها) را  از همان دوران کودکی پی گیری ( مشق وتمرین ) میکنند تا در جوانی و پیری هریک با ادای درست واژه ها  ، با کمال راحتی و خونسردی ، به بیان مقاصد خود بپردازند . یعنی خوب سخن گفتن را در زبان مادری کودکان ،  ارزش بسیار  مینهند . ازین  جاست که آموزش وپرورش  کودکان از همان دامان کودکستان و دامان کتابهای کودک آغاز میگردد . تا بتوان آنانرا برای درست گفتن ودرست خواندن ودرست نوشتن  آماده  ساخت   .  

 اگر از سویی کودکان با صفا  وصمیمیتی که دارند  خیلی ساده و آمادۀ  شناخت به نظر میرسند ، از  سویی هم ازان جاکه دارای روان زود رنج و نهاد خوش باور اند ، کار در بارۀ آنان بی دشواری نیست . بنابرین هرآموزگار ، هر نویسنده و شاعر کودک  باید با روانشناسی کودکان  آشنا باشد وواکنشهای روانی و تاثرات آنها را از محیط زیستی شان ، از نظر دور نداشته باشد .کودکان میتوانند بغرنجترین واقعیتهای زنده گی پیرامون شانرا درک کنند یا کم از کم  ازان  شناختی به دست آرند  اگر به زبان خود آنان با ایشان سخن گفته شود . این اندیشه  که سطح فراگیری کودک نازل است  وبنابرین نباید برایش از حقایق وواقعیتها سخن گفت ، امروزه جز پنداری  نا کارا شناخته نمیشود .آنان دارندۀ بهترین آماده گیهای ذهنی و تواناییهای ذهن  پذیرشگر هستند . مساله یی که در خور اهمیت است چگونه گی برخورد و چگونه گفتن است با آنان . کودکان چیز هایی را می پذیرند که به شکل خوب و آراسته به آنان داده شود ، نه به گونۀ مغشوش و آشفته . باید دراین راستا کار را با آنان از  دیدنیها (ملموسات ) آغاز کرد نه از صور دور از واقعیت . بنابر این گزینش رده هایی  از گونه های بیان  ، خیلی ارزش دارد . یعنی پدیده های عینی  دور وپیش آنان که همه روزه با آنان سر وکار دارند . باید کار از اینجا آغاز گردد .

درگزینش موضوع و درونمایه ، این نیز گفتنی است که بازتاب نا به هنجار مرگ و سوگواری وزاری در آثار کودکان ، روان لطیف آنان را میخراشد و دلزده گی وبیم و هراس را در نهاد آنان میکارد . زیرا شیوۀ کتاب خواندن کودکان با بزرگسالان همگون نمی باشد . آنان دنیای کتاب را  واقعا حس میکنند ودر هنگام مطالعه  خود را به جای  قهرمانان وکرکتر های  داستانها قرار میدهند . یعنی آنان بیشترو بهتر از ما با آنچه که  میخوانند پیوند برقرار میکنند . آنان امر محال را شدنی وغیر واقعی را واقعی میپندارند .صورت کنش و واکنش آنان بیشتر وتند تر از ماست .

 در داستانکهای کودک بسیار به جا خواهد بود از میراث بزرگ ادبیات کهن ما به گونۀ بازگردانی ساده ، سود برده شود در این راستا از داستانهای هزار ویکشب ،  داستانهای مثنوی ، کلیله ودمنه ، جوامع الحکایات و به ویژ شاهنامۀ فردوسی ، که بیشترینه داده های میهندوستانه و اخلاقی دارند ، استفاده گردد و همچنان داستانکهای کوتاه نویسنده های امروزین زبان  دری  و پشتو و ازبکی ودیگر زبانهای ملی کشور ، نیز باید از نظر دور نگه داشته نشوند تا کودک از محیط امروزی و جهان پیرامونش نا آگاه نماند . تکنالوژی امروزین نیز در پرورش اندیشه یی آنان نقش سازنده دارد که نباید از معرفی آن چشم پوشید .  

نکتۀ دیگر آن است که ما  در لابه لای  قصه ها  واشعار خویش نباید مسالۀ آگاهی کودکان ونوجوانان  را  از نظر دوربداریم . زیرا اینان در سنی قرار دارند  که از تجربه  های بزرگان باید بیاموزند ودربارۀ  پدیده های گوناگون  زنده گی شناختیبه دست آرند . در آیینۀ  آثار کودکان  باید  زنده گی ، انسان ، هستی اجتماعی و نمود های طبیعت ، بازتاب خود را بیابند . مهر ورزیدن  ،عاطفه داشتن و خیر رساندن به انسانها و جانوران ، وظیفه شناسی ، راستگویی  ، دستگیری ، فداکاری و سر انجام  در یک سخن ،کردار نیک در او جایگاه  برینی بیابد . این ها هدف بزرگ بیان و نمایش ادبیات کودک و نوجوان را در خود دارند .

هر شعر وقصه یی که برای کودکان کشور نگاشته میشود  زمینۀ بسیار موثریست برای کامیابی معنوی آنان بذری که امروزدر نهاد آنان افشانده میشود فردا  بارور  میگردد . چه بهتر که  برای پرورش سالم این نونهالان باغ هستی، سنجیده تر ودلسوزانه تر بکوشیم و آنان را  برای پذیرایی  فردای روشن وخالی از هر گونه ستم و فساد آماده سازیم  .

در پایان چند نمونه  از شعر ها و منظومه های کودکان را از نظر می گذرانیم  :

 

                                پروانه ها

پروانه ها ، پروانه ها

پروانه های خوشنما

پرواز تان بس دلنشین

بر آسمان و بر زمین

کا لای خوشرنگ شما

رقص شما ، جنگ شما

روی گل وروی چمن

روی علفهای دمن

گفتم بگیرم بالکت

آن بالک خال خالکت

از دست من گشتی رها

 رفتی  سوی تخت هوا

 

افتو بارانک

آسمان آسمان باران کن

افتو ما را خندان کن

باران می شویه ما را

روی زمین هر جا را

می گردیم و می گردیم

گرد جهان می گردیم

باران می باره شر شر

کالای ما میشه تر

افتو کالای ما را

میکنه خشک و زیبا

یکسو می باره باران

یکسو خورشید خندان

 

اگر شوه سر از نو

هم باران و هم افتو

میدانی نام او را

خیلی خیلی آسانک

نامش افتو بارانک      

                                                                   دو شعر بالا  اثر   ر.  رویین

للو های مادران

شب شد ای شیرین پسر- نیست آواز دگر              
غیر شرشر های جوی- در میان باغ و کوی
ناله های آبشار- شل شل بید و چنار

آللو- للو- للو
آللو- بچه- للو


آللو ای گل پسر- بی خبر از خیر و شر
مادرت پهلوی تو- مانده سر بر روی تو
میزند موی تو دست- تا روی در خواب مست
آللو- للو- للو
آللو- بچه- للو



ای عزیز آرام جان- میشوی آخر کلان
بار دنیا دوش توست- غصه هم آغوش توست
قدر کن آغوش من- خواب شو در دوش من
آللو- للو- للو
آللو- بچه- للو


ای به جسمم همچو جان- قدر این موقع بدان
میکنی وقتی تو یاد- با هزار افسوس و داد
بوسه های گرم من- دست های نرم من
آللو- للو- للو
آللو- بچه- للو


خواب شو ای هم نفس- وقت عیش اینست و بس
گر دمی در عالم است- از خوشی این یکدم است
وقت خواب ناز توست- تخت شاهی گاز توست
آللو- للو- للو
آللو- بچه- للو


خواب شیرین شو پسر- میرسد وقتی بسر
بچه مکتب شوی- غرق خواندن شب شوی
خوابت آید از شتاب- افتد از دستت کتاب
آللو- للو- للو
آللو للو  بچه للو     

                                       غلام  حیدر نیسان

بخوان بخوان بلبلک

بخوان بخوان بلبلک
برف زمستان گذشت
صندلی برداشته شد
مرگ غریبان گذشت
فصل خنک برآمد
باد بهاری وزید
آلو و بادام و سیب
همه شگوفه کشید
بهر تماشای گل
هر که به بوستان گذشت


بخوان بخوان بلبلک

برف زمستان گذشت

دهقان قلبه گرفت
جانب صحرا روان
گاو و بز و گوسفند
سوی چراگاه روان
سبزه به صحرا دمید
زحمت چوپان گذشت

بخوان بخوان بلبلک
برف زمستان گذشت


شعر از استاد محمد آصف «مایل»                       دو ترانه پایانی  برگرفته شده             از    :     سایت « ارمغان اطفال »

 


(۱) دیر زید آن پسر که امروزه جوان برومندی شده است به نام انجیر احمد خالد .

یاد آوری  : این نوشته در سال ۱۳٦٢ در کنار دیگر مقاله ها ، در کتابی به نام  « لکچر های آموزشی » برای جوانان ، از سوی دانشگاه کابل  به چاپ رسیده بود . اینک با اندک پیرایش  و  ویرایش، از نظر خواننده  میگذرد .  ( نویسنده )

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت2:23توسط |
سخنی از داشته ها و نداشته ها ... بخش یکم

دکتر رازق رویین

سخنی از داشته ها و نداشته های ما

 

سـخـن آغـازیـن

طبیعت زیبا ، کوهستانهای بلند و برفگیر و آب  وهوای بهشت گونۀ کشور  شاید یکی از عوامل مهمی بوده باشد  در پیدایی آنهمه سرمایه های خرد پرورانه و آفرینشهای ادبی –  هنری ما که از دورانهای دور اسطوره یی و تاریخی تا اکنون در این مرز وبوم فراهم گشته و به ما رسیده است. البته عامل طبیعی را نمی توان به عنوان  یگانه عامل رشد اجتماعی- فرهنگی انسان به شمار آورد . به ویژه  که برخی از دانشوران سده های پسین بر عامل اجتماعی-اقتصادی تاکید بیشتر دارند  . این موضوع را در آغاز این نوشته برای آن می آورم که دریکی ازکهنترین  بخشهای اوستا - در گهنامۀ شعر ما یعنی « یشتها   » جای برینی از این گوشۀ جهان آن روزگار به زبان شعرچنین وصف گشته است : در مهر یشت می خوانیم   :

« بارگاه مهر ( جایی که نه شب است نه ظلمت ، نه باد گرم در آن می وزد نه باد سرد ،. نه بیماری دران  راه دارد نه مرگ  ویا هر آلایش وناپاکی  اهریمنی دیگر )  برفراز این کوه قرار دارد و مهر این ایزد  فروغ  و روشنی  ،  نخستین  ایزدی   است  که  پیش از بر آمدن خورشید  از برکوه به سراسر زمین های آریایی می تابد . » (1-الف) چنانکه در این شعردیده می شود  این همان  سرزمین خورشید اوستاست که پسانها به لفظ پهلوی و فارسی دری ، خراسانش خوانده اند   هرگاه این خورشید هر بامداد از پس کوه هرابرزتی  ، ( البرز) با آن شکوه جاودانه ، بینندگان بومی اش را به شگفتی وا نمی داشت  ، چنین شعری زیبا در خیال آنان و ایزدی  برای دیدار کننده گانش ، آفریده نمی شد . هرگاه رودخانه های سرکش وپر هیبت  و هستی آفرینی چون آمو وکوکچه و هیرمند که نظیر شان در دیگر مناطق آریانا وایجه وجود نداشت،  نبود،  ایزد اردویسوراناهید، یعنی پاسدارنده و ستایشگر آبهای زلال، زاده نمی گشت. در حقیقت  21یشتی که در اوستا از آنها یاد شده همه ایزدانی هستند که به پاسداری طبیعت زیبا و کوهستانی ما، دریاهای بزرگ و سرمست و آسمان بلند و لاجوردینه، خورشید و ستاره گان و فصلهای زیبای چهارگانه آن، کمر خدمت بسته اند. جالب است بدانیم واژۀ (ننه) که هنوز بر زبان مردم ما جاریست و آنرا دربارۀ مادر به کار می بریم در نزد بلخیان و مردم سغد باستان  ایزد بانوی مورد احترام بوده و در برخی از خصایل خود با ایزد بانوی اناهیتا، یکی شناخته می گردد . (1-ب)   .

این ایزدان آریایی در دوره های بعدی به ویژه دوره هنر (یونان و باختر) در کشور ما که آنوقت پارت (= خراسان) نامیده می شد جایشان را به خدایان دیگری دادند. یافته های آتشکدۀ «سوریا» در کوتل خیرخانۀ کابل نمودار این جا بجایی فرهنگی تواند بود. مجسمۀ سوریا  از سنگ مر مر سفید ساخته شده  و خود رب النوع  روی ارابه یی قرار گرفته و اسپهایی  اورا  می کشانند. او با تاجی که از نیلوفر نیم باز همراه با رشتۀ مروارید ساخته شده است با موهای مجعد  و چشمهای بادامی، بینی با اندک خمیدگی  و دامن کوتاه، نوعی آمیزش هنر آریایی را با هنر یونان مجسم می سازد. همچنان مجسمه های یافت شده از هده در جلال آباد، ریالزم یونان را با ایدیالیزم بودایی در برابر چشم بیننده گان قرار می دهند.(2-الف) این فرهنگ پر از غنا و زیبایی و شکوه جلوه های شکوهنده اش رادرنهفته های خاک  کاپیسا، آی خانم، کهندژ و مندیگک قندهار و وادی ارغنداب و طلاتپۀ جوزجان و سرخ کوتل بغلان  وبامیان و رباتک، نشان داده است. این آوانی است که از عظمت فرهنگ  باخترباستان، دیگر کمتر فروغی به چشم می خورد و کشور به واحد های چند گانه تقسیم شده است. هخامنشیها که به سرعت برق وارد کشور شده بودند  به سرعت باد گذشتند و از خویش در سرزمین باختر اثری به جا نگذاشتند . ولی یورشگران یونانی هم که به  سرعت به دنبال سربازان شکست خوردۀ داریوش که با شهنشاه خویش به سوی باختریا گریخته بودند، وارد سرزمین آریانها شدند. داریوش به سرنوشت شومی گرفتار آمد و توسط فرمانروایان (پارتی) کشته شد. استیلای اسکندر مقدونی برخلاف هخامنشیها پدیدآورندۀ مدنیتی گردید که در تاریخ کشور ما به نام دوره (فرهنگ یونان وباختری) نامیده می شود. هرچند این استیلا از لحاظ زمانی مدت کوتاهی را در برمی گرفت ولی آثار ماندگاری ازفرهنگ این دوره چنانکه در بالا اشاره کردیم  تا هنوز برجای مانده است. ...

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت12:31توسط |
سخنی از داشته ها بخش 2

 

 

 

سخنی از داشته ها و نداشته های ما 

ب - خراسان دیروز ، افغانستان امروز ؛ گهوارۀ زبان فارسی دری     

          بخش دوم             

در مقالۀ « سخنی از داشته ها و نداشته های ما » که در این اواخر در برخی از سایتهای انترنتی نشر شده است ، گفته بودم که در بخش دوم آن به بررسی مسالۀ خاستگاه زبان دری خواهم پرداخت . تاکید بر این موضوع از چند لحاظ قابل اهمیت است که به گونۀ  بسیار کوتاه در آغاز این بررسی میخواهم به آنها اشاره کنم :

نخست –در نیم قرن اخیر برخی از نویسنده گان معاصر حقایق تاریخی و علمی را در بارۀ زبان دری و ادبیات بسته به آن ، چه در داخل کشور چه در کشور همسایه ایران به گونۀ مغرضانه با آشفته ذهنی های بسیار بیان داشته اند . به ویژه در مورد خاستگاه زبان دری  .

در بخش اول این نوشته آن مسایل را به گونۀ فشرده که در حوصله یک سایت انترنتی بگنجد انتشار دادم . توقع آن بود  تا به یک گفتمان فرهنگی جدی تبدیل گردد زیرا تا کنون تابو های ویرانگر فبلاً طراحی شده متاسفانه تا هنوز در این سر زمین به زنده گی خودش ادامه می دهد وکسی به آن کاری ندارد . همسایه ها نیز با زرنگی برایمان « دانشنامه » می نویسند و برایمان حدو حدود دلخواه خودشان را به نام کشور ما سجل می کنند ولی نه مقامات دولتی و نه کسی اعتراضی دارد ونه هم کسی گوشه چشمی بدان می افگند تا گفته آید که دایه های مهربان  آنسوی مرز، برقد واندام این ( نوزادان )  چه  دوخته اند . ( در این « دانشنامه» در راستای کاستیهای فراوانش ، از آغازین چکیده های ادبی و ذوقی این کشورچون کتاب« اوستا »  و پیام آور بزرگ آن « زردشت » و موقعیت و جایگاه زبان دری در کشور و بسا موارد دیگر  ، خبری نیست )

دو دیگر -  یگان دانشمند زبانشناس ، آگاهانه یا نا آگاهانه ، خاستگاه بومی زبان دری را با بیان مغالطه هایی در کشور همسایه فارس برده و آنرا تنها مولود زبان پهلوی ساسانی وانمود کرده است . بدین وسیله خواسته است هماهنگ با شیوۀ «جاگزینی زبانی » راه را برای اهداف ناسیونلیستی برتری جویان قومی ما باز کند و آنرا در این کشور بیگانه وانمود سازد . .....

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت14:35توسط |

گزارش برگزاری نوروز در بلغارستان

شب اول فروردین ماه خرشیدی ( ۲۰ مارچ ۲۰۰۹میلادی ) در یکی از رستورانتهای مجلل در شهر سوفیه خانواده هایی که به آیینهای باستانی و ملی کشور خویش باور دارند ، به فراخوانی کانون فرهنگی افغانستان مقیم بلغاریا گرد هم آمدند تا در شکوهه نوروز باستانی کشور سهم ملی خود شان  را ادا کنند .

همایش با سخنان گشایشگرانه دکتر رویین رییس کانون فرهنگی آغاز یافت که در آن  نوروز نیک پی را به خانواده های هممیهن مبارکباد گفت  و در ضمن به پیشینه این آیین نور وستایش و شکفتن اشاره نمود و آنرا رسمی پاک و هستی سازوانمود نمود . تاثیر بزرگ این رهاورد معنوی ملتهای آریانی را در دادن هویت پایدار و شایسته برای مردم این سر زمین ، ستود وکسانی را که از روی نادانی کوشیده اند آنرا به دست فراموشی بسپارند ویا آن را کم ارزش بدانند برای ملت با فرهنگ کشور ، زیانبار و غیر قابل بخشایش خواند .

سپس از آوازخوان جوان وخوش آواز کشور آقای فریدون نیازی خواست با ساز و سرود خویش شب نوروز ۱۳٨٨ را زیباتر از هر شب دیگر با نغمه و آواز ، پیشکش مهمانان سازد .

در بخشهای دیگر برنامه  مشتاقان بهار و نوروز  چون بیگی جان میرزایی ، انجنیر سیدعبدالهادی گوهری ، عبدالبصیر مهاجر و سید ایمان با بیان ستایشگرانه از نوروز و پی آمد های معنوی آن برهستی معنوی مردم  ، سخن راندند و هر کدام نوروز را سر آغاز  سال پر ازآرامش ، برابری و برادری برای هممیهنان ، آرزو کردند .

این مراسم با شادی و همدلی در یک فضای دموکراتیک ، ساز و آواز و پایکوبی از سوی جوانان  آزاده مان تا نیمه شب ادامه یافت . در پایان تحفه یی از سوی رییس کانون فرهنگی به آقای نیازی تقدیم شد که با سپاس از سوی او پذیرفته شد .

در این شب همچنان غذای سبزی چلو  که در شب نوروز معمول است  در پهلوی دیگر غذا ها ، برای مهمانان توریع گردید . همچنین نذر هفت میوۀ تر کرده که از سوی یکی از بانوان ، برای این شب پیشاپیش آماده شده بود  ، برای حاضران توزیع گردید . سفره هفت سین که در آن قرآن کریم ، شاهنامه ، وسیر و سرکه و سبزی وسیب وغیره گذاشته شده بود ، نیز یکی دیگر از نمودار های نیک این مراسم بود .   

متاسفانه مقامات دولتی همه ساله در بر خورد با نوروز بی تفاوت بوده اند به این بهانه که بودجه یی برای مراسم نوروز وجود ندارد ، واگر خود خانواده ها مصارف را به دوش گیرند ، بازهم آنان از هر گونه  همکاری شانه خالی میکنند . درحالی که ، دولتها مکلفند تا از ارزشهای پسندیده ملی و مردمی  نه تنها پاسداری نمایند بلکه در گسترش آن کوشا باشند .که خصلت دولتهای ملی ودموکراتیک  ازدولتهای خودکامه وضد فرهنگ ملی در همینجا برجسته گی مییابد. با آنهم نوروز وهمباوران  بزرگ معنویت آن ، نوروز را در این گوشه از جهان غربت ، با شکوه وشادی بیشتر ، گرامی داشتند .

از سوی هیاَت رهبری کانون فرهنگی افغانستان .  سوفیه –بلغارستان .                  (  سه نمایه از این همایش )

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت12:38توسط |
هشتم مارچ

پیام شادباش به مناست هشتم مارچ

 

مادران و خواهران قهرمان کشور سلام ودرود بر شما

 

روز جهانی زن را به شما مادران وخواهران در بلغاریا  ودیگرکشور های جهان ، مبارکباد میگوییم .

قدر دانی و بزرگداشت از این روز  به معنای ارج گذاری به مقام  والای انسان است . زن در آفرینش با مرد یکیست ؛ هرچند در اذهان تاریک اندیشان و واپس مانده گان  ، این بخش از جامعۀ انسانی در بسیاری موارد  نادیده گرفته شده  واو را پایینتر و مادونتر  از مرد شناخته اند . کهنه اندیشان  طالبی و شیوۀ  دید زن ستیزانۀ قبیله گرایانه ، در زیر نام اسلام ، در جهان معاصر ما پوچی و بی اعتباری خود را به اثبات رسانده است  ، ولی در اثر عقب مانده گی اجتماعی ، هنوز هم  اندیشۀ کهنه گرایان  به قوت خویش باقیست .

در فرهنگ والا وانسانی کهن ما  در فرهنگ اوستایی و در شاهنامه های ما ، زن از اعتبار ویژه برخوردار می باشد .  زن سالار مبارزات آزادیبخش است ، زند پادشاهی دارد ، زن قهرمانانه  با مردان  می جنگد وزن مادرانه  راهنمای خوب  فرزندش در کارزار  زنده گی میباشد . زنان شاهنامه مانند  کتایون ( مادر اسفندیار بلخی وزن گشتاسپ شاه ) تهمینه ( مادر سهراب و دخت شاه سمنگان ) رودابه ( مادر رستم زابلی و زن زال زر ) فرنگیس ( زن سیاووش ) گرد آفرید ( دختر گژدهم ، دوشیزۀ  پهلوان ، هماورد و معشوقۀ سهراب سمنگانی ) منیژه (دختر افراسیاب ، معشوقۀ بیژن ) ودیگران  از زنان آگاه و سرور وسالار اندیشمندی هستند .

تهمینه مادر سهراب و زن رستم زابلی ، از زبان فردوسی خراسانی ، وصف خودش را که در واقع ستایش دختران آزادۀ میهن ما نیز میباشد ، چنین می سراید :

      یکی دخت شاه سمنگان منم                     زپشت هژبر و پلنگان منم

به گیتی زخوبان مرا جفت نیست                    چو من زیر چرخ کبود اندکیست

در دورۀ اسلامی نام سد ها تن از زنان کاردان وخردمند ، مانند رابعه بلخی ، حره ختلی ، مادر حسنک وزیر،گوهر شاد بیگم ، ودهها شاعر و سخنور را داشته ایم که  در تاریخ به نیکنامی و خردمندی قامت افراشته اند  . زنان در بر افراشتن کاخ  زیبای  زنده گی و نگهداری  نهاد های  فرهنگی خانواده ها  ، و پاسداری از ارزشهای  پالوده  ودیرینۀ این سر زمین نیز ، وطیفۀ بس بزرگی را به دوش کشیده اند . بیگمان  هیچ فرزند آدمی نمی تواند  در برابر  این فرشتۀ زمینی که نام  مادر و خواهر وهمسر را دارد  سر ستایش و بزرگداشت فرو نیاورد .

ما این  روز فرخنده را  به همه مادران و خواهران  رنج کشیدۀ کشور  چه در داخل چه در بیرون  از آن  ، شادباش میگوییم . سر افراز و خود آگاه باد  زنان میهن گرامی ما و دیگر کشور های جهان  .

 

کانون فرهنگی افغانستان  . ٨ مارچ ۱۳٨٧  - سوفیه بلغارستان .

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت2:48توسط |
نو روز

رهاوردی از  دو نو روز

 

 

نو روز

 

تا انتهای روز خموشیم

در انتحار روزگرفتار

مهمان خون خانۀ خویشیم

 

با اینهمه کلاغ که میخوانند                            

آن یاوه های گند پریشان را

کو آن  سدای گرم  هشیوار

 جمشید باستانی مان کو ؟

 

این مرده خوار کرگس تاریخ

خفاش کور جنگل تاریکی

هرروزکودکان پدر مرده  را هنوز

در نی نی نگینۀ  چشمان آفتاب

سر میزند به سفرۀ  دهاک .

 

انبوه  سوگوار  پرستو ها

 غمهای روز را به تماشا نشسته اند

برسیم خاردار  گذر ها

پژمرده ، بی ترانه و غمناک

 

ای باز گشته گان  بهار آور

بر کُنجنای خانۀ هر شهر

 کو لانه های شاد گلین تان

                                    

نو روز پارسایی تان کو ؟

 

در ذهن انفجار شقاوتها

زان دیو زاده گان  درشتی

فردا چگونه می شود  آغاز ؟

آیا ؟

فردا دوباره کوچه  نمی گرید ؟

 

یکروز

یک بامداد خوب رهایی

آن شادیانه های بهاری را

 گلبرگهای شبنم هستی را

آیا ؛

در کوی عاشقان  شقایقها

در باغهای بلخ و بدخشان

دست کدام مادر ایام

آب خواهد پاشید ؟

 

گندم درون سینۀ دیدار

در دشتهای سبز خراسان

در هفت سین سفرۀ یاران

آبستن شکفتن نوروز است  .

نوروز  ۱۳٨٨ سوفیه

 

 

درخت کهن

 

درخت کهن کو بهارت  ؟

گل و بار و برگ و سدای هزارت

که در پای البرز کوهت  اینک

به آیین دیرنده آورده نوروز را جام  جمشید

 وزردشت پیروز پی مجمری پر زخورشید .

 

*

ببین روزگاری

- همه شاخسارت

طربگاه مرغان خوش نغمه بودند

نوا خانه هایی چنان شاد !

کنون بار و برگ وسرود وسدایت کجا شد

به چتری که از مخمل سبز میگستریدی

نه مرغان ، که دلخسته یاران خود را

زمرغاب و هلمند و توس و طبس هم

به خوان خداوند گوپال  رستم

فرا مینشاندی

و ازچشمه ساران  بلخاب البرز

 عسل میچشاندی

تهمتن مگر خفته در چاه کاینک

سراپردۀ عشق تهمینه وان  تخت رستم تهی ماند ؟

زرادشت پیرِتو  و آن مجمر عود وپانش کجا شد ؟

دلیران عیار تو  کاوه ، یعقوب کو ؟

کیانی نژادان بلخی کجایند ؟

وآن نامداران و پیروز بختانت کو ؟

مگر باز نامردمی زاده گانی

به جانت زدند و شکستند و بردند ؟

دریغا که آن چتر سبزینه ات  باز

نشیمنگه فره ایزدی  نیست

سیاوشی ار نیست بینم دریغا ،

که گرسیوزان هست و افراسیابی

ندانم کزان ریشۀ زنده ات در دل خاک

نهالی دگربر توان شد ؟

 

*

چسان شد که یکباره  در باغبنهات

 نه برگی  عطری نه فراخاست از خاک

همش دود و باروت و بیداد

همش خون و خنجر ، همش زخم ناسور

مگر گرزه ماران  همسایه بر آشیانت گذشتند ؟

که بی بال و پر  جوجه گانت

- غریبانه تن سوده سوده

به هر خار و خاکی و شاخی

پراکنده گشتند و رفتند ، گمنام

چه سان شد که آن بره ها در مراتع

چرا را فرامشت کردند و دیدند

که چوپان شان خود یکی گرگ درنده خویست و بیباک

نه در آب نی خاک

 صدفواره جانهای پاکیزه شانرا  پناهی نماندست برجای

 چسان شد که در کوچه ها عابری  عابری را ندارد

 سلامی، کلامی ، پیامی

و سرها همه سنگ و منگند

و لبها همه وهم یک  واژه را در سرایش :

 چسان شد؟

 وپاسخ همان است :

 چه دانم !

چه دانم !

 

بلغارستان 1995  .  از دفتر « بر نطع آفتاب »

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت22:20توسط |

 

 

 

سخنی پیرامون کتابهای درسی

 زبان و ادبیات

 

           خوشبختانه امروزه از برکت پدیده انترنت ،  صدا و سخن یاران صاحب درد ما از هرگوشه وکنار جهان از راه سایتهای انترنتی ونشرات مطبوع ،  به ما میرسد ومیبینیم و میخوانیم که مغز های فعالی هم با دلسوزی از هر سویی تلاشهایی را به کار بسته اند تا هرچه بهتر وزودتر دردهای متراکم اجتماعی مان مورد بررسی و تحلیل قرار گیرند ودردی  به درمانی برسد وکشور عقب نگهداشته شده ما از تسلط عوامل باز دارنده یی ازجمله استیلای طرزتفکر قبایلی وسیستم فرهنگی حاکم آن بر زندگی امروز که به هیچوجه با خواست زمان سازگاری ندارد، رهایی یابد وآهسته آهسته خود را به شاهراه رشد و بالندگی اجتماعی برساند تاباشد ماهم در صف جوامع صاحب نام ونشان امروز بایستیم وآنسانکه درگذشته در میان خانواده بشری جایگاه والایی را به خود اختصاص داده بودیم ، امروزه نیز بدان جایگاه والا که شایسته اش بوده ایم ، دوباره برسیم .  زیرا جامعه در بسته سیستم قبایلی ،راه امکان بازنگری و  پیشنهاد ارزشهای نوین را مطابق به نیاز جامعه و زمان ، بسته بود وتابو هایی را بر مطبوعات و رسانه های گروهی و سیستم آموزش وپرورش کشور تحمیل کرده بود که متآسفانه آن سنگواره هنجارهای پوسیده  و ظالمانه تاهنوز هم از سوی برخی  نهاد های اجتماعی- سیاسی و فرهنگی عقبگرا که تداوم آن سیستم را برای بقای سیاسی خویش لازمی می پندارند ، پی گرفته می شود .....

    

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت11:52توسط |