تبليغاتX
گـــــــــــــاهــــــــــــــان

گـــــــــــــاهــــــــــــــان

در گستره ادبیات

 آقای عصر دولتشاهیکلیت  هویت ما خراسانی است نه  پارسی  

آقای محترم دولتشاهی سلام برشما

 

 با این طرح که : « پارسی کلیت هویت ماست » ،  با شما همنوا  نیستم  . این درست است که  در جغرافیای فرهنگی –سیاسی حوزه ، با ایران وتاجکستان دارای مشترکات دیرینه فرهنگی  هستیم ولی از یاد نبریم که اکنون  ما سه کشور  دارای استقلال سیاسی و فرهنگی با نامها ونشانهای سه گانۀ  خود هستیم . این سه گانه گی را هم فرهنگیان نیاورده اند .این سه گانه گی را استعمار کشورها و ندانمکاریهای باشنده گان این سه سر زمین پیریزی کرده اند . چه بپذیریم چه نپذیریم امروز تیکه داران زبان فارسی ما نیستیم ، ایرانیها هستند . حالا اگر کسی بخواهد خود را به گفتۀ شما بر این بدنه بپیوندد ، امکان ندارد .  امروز نه ما نه تاجکستان ونه هم ایران میخواهیم زیر یک درفش گرد بیاییم . اول اینکه این کار را جهان نخواهد پذیرفت زیرا که درانصورت نقشۀ جهان تغییر خواهد خورد و این به سود ابر قدرتها نیست ، دودیگر ، نه امام علی رحمان ،  نه خامنه یی نه هم هر کسی دیگر که در کشور ما رییس جمهور باشد نخواهند پذیرفت از نام و نشان کشورهایشان  که کم از کم دوسد سالی از گسست آنها گذشته است ،  چشم بپوشند  وبه یک ریس جمهور  تمکین  کنند . مگر آنکه این سه حوزه به یک کنفدریشن ، همپیمان گردند که درآن صورت باز هویت ملی هرکدام از اینها پابرجا خواهد ماند .  هویت ملی کشور ما کم ازکم پس از اسلام ، خراسانی بوده وهمین گونه خواهد ماند . از سوی دیگر ، این هم واقعیت است که هم  ما هم تاجیکستان خود را چنانکه شما میگویید و اصرار دارید ، پارسی نمیدانیم . زیرا هویت پارسی از گذشته تا امروز متعلق به ایران امروز بوده و هست  ؛ از ما نبود و اکنون نیز نیست ولی شما تاکید ورزیده اید که : « ما پارس استیم. زبان ما هم پارسی است » ببینیم این گفته با واقعیت تاریخی چه اندازه سازگار است :

     1-- در هیچ جا مورخان قدیم و جدید ،  پارس را با پارت ویا خراسان که شما همه را یکی میدانید  یکی ندانسته اند  . برعکس  همه مورخان عرب و عجم بدین باورند : «  در زمان هخامنشیان دولت آن زمان ایران را پارس میگفتند  » (ویدکی پدیای فارسی)  . واین پیش از اشکانیان است .( دولت پارتها ). به جزییات نمی پردازم .

روان شاد استاد جاوید در کتاب « اوستا »  . نامهای تاریخی کشور را  اینگونه برمیشمارد : آریانا یا ایران ، باکتر یا، خراسان ،تخارستان ، افغانستان . ولی نامی از پارس نمیبرد  . چون میداند که پارس ایالتی دیگر است و خراسان ایالتی دیگر . در اینجا فقط دونمونه از مورخان عرب را می آورم  : 

فتوح البلدان بلا,ذری  – عربی  : 279 -  255 ق / 892 –  868 م {8}

ص :63  چون شھر فتح گرديد، يزد گرد پسر شھريار، شاھنشاه پارس آھنگ گريز

کرد. پی {بر تختی} زنبيل وار برنشست و از کاخ سپيد مدائن برون شد. از اين

روی نبطيان وی را "برزبيلا" خواندند ..

یا : ابن فقیه به تایید بلاذری از اجزای  خراسان چنین یاد می آرد :

البلدان ابن فقيه  – عربی: 290 ق / 902 م {11  ص 171:

بلاذری گويد: خرا سان چھار جز است. جز نخستين ايرانشھر است، و

آن نيشاپوراست و قھستان و طبسين و ھرات و بوشنج و بادغيس و طوس – که نام

آن طابران است. جز دوم، مروشاھجان است و سرخس و نسا و باورد و مرورود

و طالقان و خوارزم و زم و آمل – واين دو برساحل نھر بلخ اند – و بخارا. جز

سوم، که در طرف باختری نھر است و تا نھر ھشت فرسنگ فاصله دارد، فارياب

است و جوزجان و طخارستان – عليا  و آن تالقان است – و ختل – و آن وخش

است – و قواديان، و خست و اندرابه، و باميان، و بغلان، و والج – و اين شھر

مزاحم بن بسطام است – و روستای بنک، و بدخشان – و اين ورودگاه مردم است

به تبت  – و اندرابه، راه ورود مردمان است به کابل – و ترمذ – وآن درخاور بلخ

است – و چغانيان و زم و طخارستان سفلی و خلم و سمنجان. جز چھارم ماورالنھر

است و چاچ، و طراربند، و سغد – و آن کس (کش) است – و نسف (نخشب و )

روبستان، و اس شرو نه، و سنام – دھکده مقنع – و فرغانه، و ش ،م  و سمرقند، و

ابارکت و بناکت و ترک  .. (1 )

 در این ارکان یا اجزا دیده میشود نامی  از فارس و محلی ازآن ایالت  در خراسان ذکر نمی شود .

ابن خلکان از دوبیتی که بر سنگ گور یعقوب لیث صفاری نوشته شده است و در آن  از ایالات فتح شده توسط یعقوب نام برده شده چنین یاد می آرد : بگرفتم این خراسان با ملک پارس یکسان  + ملک عراق یکسر از من نبود رسته + بدرود باد گیتی با بوی نوبهاران + یعقوب لیث گویی در وی نبد نشسته . خراسان و فارس را دو کشور جداگانه یاد میکند .نه یک کشور .

 حالا اگر جناب دولتشاهی پارس را هم پارت تلقی میکنند .کارخودشان است .ولی این پرسش پیش می آید که اگر دولتهای پارس و پارت از هم جداست آیا مینواند  زبانهای شان یکی باشد  ؟ نه  چراکه زبان پارتها زبان پهلوانیک و زبان پارسها (از نام باستانی اش  اگر چشم بپوشیم ) ، امروزه با ساختار صرفی و نحوی جداگانه  پارسی یا فارسی نامیده میشود . که با پهلوی یکی نیست هرچند عناصری از آن را در خود دارد . چگونه میتوانیم این دو را یکی بگوییم  یکی بسته به دوهزارسال پیش  ،( آنرا پارسی باستان نام نهاده اند ) یکی بسته به امروز . .پارسی که ملتی قدیمتر است نسبت به پارتها ، ( از لحاظ تاریخی ) نام زبانشان نیز  باید قدیمتر از پارت باشد . پس چگونه از نظر ابدال واکه ها ، پارسی از پارتی  تحول یافته  ؟.. جالتر این که پارت را که نام یک قوم است نام زبان این قوم میگویند . در حالی که نام زبان پارتها پارتی نه بلکه پهلوی است . اگر در جایی پارتی به عنوان زبان به کار برده شده به دلیل انتسابش به قوم پارت است . مانند آنکه میگویند زبان بلخی  . ولی در اسناد تاریخی زبان بلخی به نام زبان( آری) یاد شده است نه به نام بلخی این نامگذاری ها اگر در گذشته وجود نداشته است  ، زبانشناسان برای شناخت اقوام و زبانهایشان نامگذاری کرده اند  . واژۀ پارتی هیچگاه بر زبان مردم و یا در ادبیات دری جاری نبوده تا آنرا مردم استحاله داده باشند . زیرا در هر جا زبانها را مردم به وجود می آورند و نامگذاری میکنند ..نامهای آریانی مستند و مشهوراینهاهستند : آری ،  پهلوانیک ، پهلوی ، دری ، پارسی ودرکتابهای الفهرست و احسن التقاسیم ومجمل التواریخ والقصص از بسا زبانهای دیگر در شهر ها و نواحی نیز  نام برده اند . من هم اگر نه  از روی احساسات ، بلکه از روی آگاهی و دانش بخواهم زبان دری یا پارسی را ابدالی ازواژۀ پارتی بدانم باید دلایل تاریخی و زبانشناسانه داشته باشم تا  دلیرانه بر آن بیایستم  . هرچند دلم میخواهد چنین باشد ولی دلیلی ندارم . آقای عصر در جایی هم مینویسند :  

« پیوند پارسی و پارتی را که اظهر من الشمس است انکار می کنند اما تلاش دارند ازان پرثوه بسازند ». از  پارسی و پارتی چگونه پرثوه ساخته اند ؟ مگر میشود کسی از دو زبان مختلف چیزی به نام پرثوه بسازند ؟ این گفته هم اشکال انشایی دارد هم دانشی . و چنین جمله را جملۀ مهمل مینامند . پرثوه نام قبیله یی بوده در ایران شرقی . یا خراسان که از همینجا  نام زبان این قوم هم پرثوی خوانده شده که در اثر تقلیب واکه ها به پهلوی تحول یافته نه به پارسی (2). متاسفانه آنچه که به گفته ایشان اظهر  من الشمس است ، خود انکار میکنند  . منابع یونانی پارس ها را (پارسه )خوانده اند . زیرا پارسها هم یکی از اقوام  آریایی هست . ولی شور بختاانه یونانیانی که با این مردم سرو کار یافته بوده اند در همه منابع از پرشیا نام برده اند  و  در باره شناختنامۀ دیگر اقوام مانند باکتری ها و سکاها و پارتها کمتر سخن رانده اند .  میتوان گفت همه افتخارات را منسوب به پارسها نموده اند .دکتر لعلزاد هم با نا خوشنودی  ازین موضوع  ، در نوشتار شان یاد کرده و نبشته اند :

 « 4. ﮐﻠﻤﮥ ﭘﺮﺷﻴﺎ وﻳﺎ ﻓﺎرس ﺑﻴﺸﺘﺮدرادﺑﻴﺎت ﺧﺎرﺟﯽ ﻣﻌﻤﻮل ﺑﻮدﻩ ودرﺑﺮﮔﻴﺮﻧﺪﻩ اﻣﭙﺮاﻃﻮرﻳﻬﺎﯼ ﺑﺰرگ

وﮐﻮﭼﮏ ﺑﺎ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﯼ ﻣﺘﻐﻴﻴﺮدرﻃﻮل ﺗﺎرﻳﺦ ﺑﻮدﻩ اﺳﺖ. درﺳﺎل 1935م ﮐﻠﻤﻪ اﻳﺮان ﺑﺮﺑﺨﺶ ﮐﻮﭼﮑﯽ

ازاﻳﻦ ﻗﻠﻤﺮوﯼ ﺑﺰرگ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮد. ﺑﻌﻼوﻩ، ﭘﺎرس ﻳﺎ ﻓﺎرس ﻣﻨﺤﻴﺚ ﻳﮏ واﺣﺪ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﻐﺮاﻓﻴﺎﻳﯽ

وﺗﺎرﻳﺨﯽ ﻧﻴﺰدرﮐﻨﺎرﻧﺎﻣﻬﺎﯼ ﻗﺪﻳﻤﯽ ﭘﺮﺷﻴﺎ، ﺁرﻳﺎﻧﺎ، اﻳﺮان وﺧﺮاﺳﺎن درﻗﺴﻤﺖ ﺟﻨﻮﺑﯽ اﻳﺮان اﻣﺮوزﯼ

وﺟﻮد داﺷﺘﻪ وﺣﺎﻻ ﺷﻴﺮازﻣﺮﮐﺰﺁﻧﺴﺖ. اﻳﻦ ﮐﻠﻤﻪ هﻢ ﺑﺎرﻗﻮﻣﯽ وﺗﺒﺎرﯼ دارد » (3)

  من نمیدانم که مطالعات تاریخی جناب دولتشاهی در چه حد .است  ولی در این باره اندکی دچار سر درگمی شده اند . شاید علتش آن باشد که بیش ازحد به جوانان کشور دل میسوزانند و کسانی را که فکر کرده اند دروغ میبافند . یا  دارندۀ هویت مغشوش  ! هستند  و یا هویت قابل افتخاری ندارند ، برایشان خشم گرفته اند . به هر حال من از این گونه تعرضها از سوی دوسه تن ، در این یکی دوهفته بدبختانه مصوون نبوده ام .

2- دوست ما میگوید پارسی قومی نیست بلکه به سر زمینی تعلق دارد که بخشی آن افغانستان است. این چه اهمیت دارد که قومی باشد یا سرزمینی. یعنی پارسی فرا قومیست و دری فرا قومی نیست  .در حالی که دری را همه جا فراقومی گفته اند و میگویند  که وجه تسمیه اش هم به دربار میرسد به دربار اشکانیان و  سامانیان و. . ..و نه به کدام جا ومکان . هرچند برخیها مانند ملک الشعرا بهار وبه پیروی از او استاد غبار  ریشۀ زبان دری را از تخاری هم حدس زده اند که تا کنون به اثبات نرسیده است .  برعکس پارسی که به مکان معین یعنی پارس تعلق داشته و دارد .

آقای عصر زبان پارسی را پارتی گفته اند.  به باور من زبان پارتی  پارسی نیست و زبان پارسی  پارتی نی . این دو  اصطلاح جایگاه مکانی وجایگاه زمانی ویژۀ خودشان را دارند  .در اینجا من  چند اشکال میبینم .اول اینکه هیچکس به ویژه کسانی که در پی دانستن حقیقت یک مساله هستند نباید به خود حق بدهند تا با ترمینولوژی علمی  به دلخواه خود به کار بپردازد  و با آن به گونه سلیقه یی برخورد نماید و از آسمان و ریسمان چیز دلخواه خود را به دست آورد . ادعا کرده اند که از واژۀ   پارتی فارسی ، به وجود آمده است . و مثال آورده اند که ارثنگ مانی ارتنگ مانی شده است . بنابران پارتی را میتوان پارسی دانست . من این کشف را برایشان تبریک میگویم . ولی زبانشناسی و تاریخ هردو این ادعا را متاسفانه نمی پذیرند .زیرا این (ث )خود (ت) است . زیرا یونانیان واکۀ ،(ث) اوستایی را با ت (th )خود انطباق داده بودند .مانند واژه میثره = مهر = میترا = mithra  یا وازه پهلوی (دادۀ سپهر )را spithradata نوشته اند . که همان تقلیب (ت یا ث) به (ه) میباشد که درین حالت ت و ث هر  دو همخوان (دو صامت ) یعنی (ت) هستند . پس (ت ) پارتی چگونه واز کجا به (س) پارسی تبدیل شده است ؟  زیرا تا اامروزه روز در زبانهای آریانی ابدال واکۀ ( ت) به واکۀ ( س) صورت نگرفته است . مثلن واژِۀ ( درخت ) در زبان پهلوی اشکانی به درخس تحویل نیافته یا در پهلوی ساسانی  ساسان از تاتان تحول ندیده یا خواستک ، بوت (بود) ، اسواران (سواران ) ، مرت -مرتومان(مرد ، مردمان) ، خرثو (خرت= خرد ) ورثرغنه = ورهران = بهرام و هزاران واژۀ دیگر اوستایی یا پهلوی  به گونۀ تقلیب به واژه های : خواتک ، بوس یا تواران یا مرس ، تبدیل نشده اند . اگر چنین نیست لطفن بنمایند تا من سخنم را پس بگیرم . واما آن یک واژۀ ارتنگ وارثنگ ، جعلی است که  آنرا از سایت « هم میهن » گرفته اند که کسی به نام بهلول از زبان دهخدا آورده است . اگر توجه کرده بودند درمییافتند که معترضی به نام « آذین » بهلول را به اتهام بستن به دهخدا مسوول دانسته است . ودر آنجا هم به هیچ صورت کسی ادعا نکرده که( ث ) اوستایی و یا پهلوانی  ( س ) پهلوی یا دری  شده است.  به چند تا از ابدالها ببینیم که چگونه ابدال واکه های (ت) و یا  (س )به ه ، ش ، ف ، ک ، تحول دیده اند :  دثه = ده ، میسوان = همیشک = همیشه . تکش = کیش   ماس پهلوی = ماه ،  . توخشش = توختن = توزش .کَس- مَس = که – مه و . . . . 

در وجه تسمیه پهلوی آمده است که این کلمه همان کلمه –پرثوی – میباشد .که به قاعده تبدیل حروف به یکدیگر حرف( ر ) به ( ل )و حرف  ث به ه بدل گردیده و پهلوی گردیده است .

آقای عصر مینویسند : « ما پارس و پارت استیم و زبان ما پارتی یا پارسیست » بسیار خوب . این را از  کدام مرجع ومنبع  میگویند ؟. به استدلال شان توجه کنیم  : « کسانی که اندکترین دانش از زبان انگلیسی داشته باشند می دانند که در زبان انگلیسی "th"    به گونۀ "ث" عربی خوانده می شود. اگر در کلمۀ Parthia  نیز توجه شود تلفظ درست آن پارثیا است که می شود با "س" فارسی امروز هم نوشته شود و ازان پارسیا، پارسی و پارس ساخته می شود. » یعنی میفرمایند پارتیا وپارسیا یکیست . من در هیچ سند یونانی ویا پهلوی ندیده ام که پارتیا پارسیا آمده باشد . برعکس همه جا( پارت ) با (th )و ( پارس ) با (s ) آمده است و یکی با دیگری مبادله نگردیده است . اگر به انگلییسی امروز اتکا کنیم  این th آوای س را نمیدهد بلکه آواز بین ت - س را افاده میکند . من از همان کسانی هستم که به فرمودۀ شان  اندکی از انگلیسی میدانم نه زیاد . این th تقلت آواز ث عربی را ندارد بلکه  آواز بین ث و ت  است زبان  میان دندانهای بالا وپایین قرار میگیرد که  ادای آن از سوی عرب و عجم هردو  دشوار است .  برعکس آواز ( س) که زبان به بن دندان میچسپد .  از همین  جاست که نتیجه میگیرند « بنابران زبان پارسی زبان پارتی است »

به نظرمن بهتر بود آقای عصر  هویت خود شان را  خراسانی مینوشتند تا پارسی . چرا که این  سر زمین ، متعلق به اوست .سرزمین تقواست ، سر مین آزادیخواهان است و سر زمین آفرینش است .

 

یادداشت .

 نگاهی  به برخی از  توجیهات .

آقای دولتشاهی . مینویسند  « اما ایشان با وجود تلاش های مکرر در یک مقاله و چند پیام دیگر، هرگز نتوانستند مخالفین دیدگاه خود را قانع بسازند که پافشاری بر دری خواندن زبان ما توجیه ملی، منطقی و یا علمی دارد. » متاسفانه به گفته ایشان مخالفین ! کسانی نیستند که در پی ارایه دلیل علمی باشند . من این دو تن را که با نامهای احمد ، کامل ، میرزایی ، کامران سمرقندی ، فرنگیس تاجیک ، فرهمند ، باختریان ، علی ، احمد ، فرهاد ، سروش تاجیک ، حفیظ سبحانی ،  برات علی وغیره نوشته اند . خوب میشناسم . با ایشان یا تلفونی یا حضوری بر مسایل ملی صحبتهایی داشته ایم . آقای   عصر خود شاهدند که این دو تن جز فحاشی و بد وبیراه نثار کردن وسیاه جلوه دادن این و آن کاری ندارند . به حاشیه های مربوط نگاه کنند  آنگاه خود خواهند دانست  درد اینها چیست . شاید در نزد ایشان این سوال پیدا شود که چرا ترا هدف دشنام قرار میدهند . علتش آنست که من با این دوتن سابقه دارم .  یکی از این دو سایتکی  هم دارد  سخت پابند  ایرانگرایی است و با پیش کشیدن به اصطلاح دفاع از تاجیک ،  به  فحاشی رو آورده وبه  اصطلاح خودش از دشمنان تاجیکان  به همین شیوه غیر علمی و کوچه بازاری  انتقام میگیرد . ومن از همکاری با او دست کشیدم چون دیدم راهی که میرود به ترکستان است . این شیوه کار اکنون او را تجرید کرده و هیچکس با او همکار نیست و آنچه را هم که چاپ میکند همه اقتباسی است .زیرا کاراو  به بد نام کردن  نام گرامی تاجیکان انجامیده است .  و دیگرش کسیست که نوشتن در باره اش وقت تلف کردن است . نه دانش دارد نه سواد و آنچه را که مینویسد  از منبر نادانی پیچیده به نصیحت واخلاق است  که خود هرگز به آنچه میگوید  پابند نیست . تقیه و دروغ جز عادت اوست . و خفاشانه در دریچه های سایتها با نامهای پنهانی ابراز لحیه میفر ماید .ازین جاست که « مخالفین !» نه منتقدین ، به آنچه که به گفته آقای عصر مکرر میگویم ،  توجه نمی کنند ، هدف شان تنها آب خت کردن و ماهی گرفتن است وبس و من این دو را از خود رانده ام . من یقین دارم که جناب دولتشاهی این دو را یا کم از کم یکی ازین دو را  نمی شناسند  چون در سایتهای محترم  خراسانزمین وکابل پرس و جاودان زمینۀ این چنین خرابکاریها فراهم است . زیرا گرداننده گان گرامی این سایتها به رعایت اصل دموکراسی کارمیکنند  . این  شیادان میدانند که ماهیت آلودۀ شان برای اکثریت مردم پنهان میماند بنابر این با پوشیدن نقاب ، میتوانند بردیگران توهین کنند و به زعم خودشان  انتقام بگیرند  .  هر چند این دریچه ها یرای ابراز نظر های سازنده بازگشایی شده اند ولی چه میتوان کرد . اینها با چند نام مستعار. میتوانند فقط عقده های روانی خود را با سیاه کردن  دیگران  وتوهین روا داشتن ، تسکین دهند  . این دوتن   خودرا به عنوان تیکه داران ملت تاجیک با استفاده از الفاظ بازاری  ودشنام به شیوه افغان جرمن آنلاین ، نام یزرگ تاجیک را با ناشی گریها و  ندانمکاری هاو  بی حرمتیهایشان ، سبک ساخته اند . برای من نظر صاحبنظرانی که سر شان به تن شان می ارزد و در عرصه فرهگ  ارزش آفریده اند  ارج دارند  . نه آن  مجهول الهویه هایی که نه دانش دارند و نه تحصیلی و کارنامه های زنده گی شان هم با دستبرد زدن به آبرو وعزت دیگران و قاچاقبری وبد نامی گره خورده است .  من از آآقایان  بهاری  استاد پرتو نادری دکتر حبیب قویاش ، استاد یوسف ، بانو بها ، بکتاش پامیر ، آقای راوش  و جناب شما سپاس میدارم که بر این گفتمان  عالمانه نظر افگنده و آنرا نقد کرده اند.  چون من بر خلاف کسانی دیگر به دور خودم هالۀ قدسی  نکشیده ام و در پرده ننشسته ام . چون باور دارم که هممیهنانم از همین راه میتوانند بر فرهنگ و تاریخ و ادبیات خود بیندشند و درست و نادرست را  نقد کنند . اگر امروز موافق نباشند در آینده با سلاح آراسته  تر به پیشواز راستیها خواهند رفت . خاستگاه کارها و  کردارهای آفرینشی ما باید  نگهداری ازآبروی ملت و ارزشهای فرهنگی کشور باشد  نه چرخیدن بر گرد  خود و قبیله و طایفه خود  . بدبینیها و  خود خواهییها وحسادتها در این کار شریفانه جا ندارد  . 

                2- آفای دولتشاهی در جایی نوشته اند : « مخالفین دیدگاه خود را و پاسداران پارسی را نوکر ایران و نظام آخوندی اش شمرده اند.  . . » شنیده بودم برخیها بر مرده گان تهمت میبندند ولی اکنون میبینم به آدمی زنده چنین میشود . من هردو نوشته ام را باردگر مرور کردم چنین بی حرمتی را به جوانان روا نداشته ام . اگر به خاطر ترس از خود بیگانه گی جوانان نبود من آن دو نوشتار را نمی نوشتم . ولی فقط در یکجا عبارت « ایادی ایرانیها » را به کار برده ام . باور دارم که شما با من همباور خواهید بود در اینکه هم اکنون ایراینها و پاکستانیها و روس وانگلیس وغیره در کشور ما ایادی خود را دارند . این سخن گزافه نیست .  این را در رابطه به تاراج آثار باستانی کشور  آورده بودم  نه در رابطه با جوانان .

3-  مینویسند  « چرا که دری یک زبان است و پارسی یک هویت کلی . این هویت کلی خوشبختانه چندان قومی هم نیست بلکه بیشتر به سرزمین تعلق دارد و به همین سرزمینی که امروز بخشی ازان را افغانستان خوانده اند. »

. کاش این ( کلیت ) توضیح داده میشد که چگونه است که پارسی کلیت است  و دری یک جز آن ؟ اگر از (کلیت ) منظور نام به شهرت رسیدۀ پارسی  باشد، من موافقم و این موضوع را باربار نقد هم کرده ام  که چرا چنین است . اگر منظور  اشاره به شاهنشاهی هخامنشی باشد که  داریوش ازان به عنوان سرزمینش یاد کرده . این وافعیت تاریخی است . « ﺷـﺎﻩ ﺷﺎهـﺎن، ﺷـﺎﻩ درﭘـﺎرﺳَـﻪ (ﭘﺎرس)، ﺷﺎﻩ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻬﺎ، ﭘﺴﺮوِﺷـﺘـﺎﺳَـﭙـَﻪ (وﻳﺸﺘﺎﺳﭗ)،... »                             

            پس لازم بود دوست ما این را استدلال میکرد که من این افغانستان را به رسمیت نمی شناسم .آنرا جزء کشوری میدانم که امروز وارث مدنیتی است بزرگ به نام ایران . پا پارس چون کوروش دارد ، داریوش دارد ،  انوشروان عادل دارد و قس علی هذا  . درین صورت ما هم حرفی نمی داشتیم و درین دنیای بی سر وپا آنرا هم به عنوان یک  نظر شخصی واجب الاحترا م میدانستیم .  حالا دانسته میشود چرا  دوستانی به  فارسی وپارسی اینقدر دلبسته  هستند و بر نام دری میشورند  . من از آقای دولتشاهی سپاس میدارم که علت اصلی در گیریها را روشن کردند وخاطر ما را هم آسوده . ولی لازم نبود به کسی دیگر که از یک جز ! نام ببرد و دری بگوید   و آنرا ترجیح نهد  بهانه ها بیآورند که فلان کس به دامن افغان ملت افتاده .به کریم خرم خدمت میکند  . از قوم ترک است. دکتر بیطاراست  ، زبان را پارچه پارچه میکند ، آب به آسیاب دشمن میریزد  و ازین گونه حرفهای مفت و جفنگهای شرم آور. . . . و لی کجاست آن بصیرت که ببینند کی از آبروی برباد رفته کشورش پاسداری میکند وکی راه را بر   بیگانه هموار میکند  نبایدخود را که سالار بوده ایم   ، بنده بشمریم . آقای عصر در جایی از نوشتۀ خود نوشته اند :

« این هویت کلی خوشبختانه چندان قومی هم نیست بلکه بیشتر به سرزمین تعلق دارد و به همین سرزمینی که امروز بخشی ازان را افغانستان خوانده اند. دری زبان است و پارسی یک کلیت فرهنگی و هویتی. ما تنها زبان ما را دری گفته می توانیم اما خود مان چه کسانی استیم؟ ( نمیدانیم شما بگویید شاید پارسیها ، ایرانیها  ر. )اما وقتی پارسی را نام زبان خود می پذیریم، کلیه جلوه ها و عناصر دیگر فرهنگی یی که به پارسیان متعلق است، به ما می رسد. (بلی درین صورت  بهتر است با آنها یکی شویم تا همه عناصر به ما هم برسد .دیگر چاره نیست .ر) ما پارس و پارت استیم و زبان ما پارتی یا پارسیست. پارت یا پارتیا همین خراسان است ( باز به جز بازی برگشتید .نشد . ایران بهتر بود .ر  )و زادگاه سلسلۀ اشکانی پارتی نیز همین خراسان و نواحی رود مرغاب است. پس وقتی زبان خود را پارسی بخوانیم هیچ ننگی نیست چرا که ما خود پارت استیم و مرکز پارتیا و یا منشاء پارتیا. »

 در پایان فقط می آرم که پارت یا خراسان را که آقای عصر پارس  مینامند . از نظر  کتیبۀ زیر ، خود یک جز پارس است نه برابر بااو  به کتیبۀ داریوش توجه کنیم :

"ﻣـﻦ دارَﻳَـﻮَﺋـﻮش (دارﻳﻮش)، ﺷـﺎﻩ ﺑـﺰرگ،

ﺷـﺎﻩ ﺷﺎهـﺎن، ﺷـﺎﻩ درﭘـﺎرﺳَـﻪ (ﭘﺎرس)، ﺷﺎﻩ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻬﺎ، ﭘﺴﺮوِﺷـﺘـﺎﺳَـﭙـَﻪ (وﻳﺸﺘﺎﺳﭗ)،...                             

Aria

12اﻳﻨﺴﺖ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻬﺎﻳﻲ کﻪ ﺑﻪ ﺑﺨﺸﺎﻳﺶ اهﻮراﻣﺰدا ﺑﻪ ﻣﻦ رﺳﻴﺪﻩ اﺳﺖ و ﻣﻦ دراﻳﻦ ﺳﺮزﻣﻴﻨﻬﺎ ﺷﺎﻩ

هﺴﺘﻢ: ﭘـﺎرﺳَـﻪ (ﭘﺎرس)، او ْوﺟَـﻪ (ﻋﻴﻼم)، ﺑﺎﺑﻴﺮوش (ﺑﺎﺑﻞ)، اَﺛـﻮرا (ﺁﺷﻮر)، اَرَﺑـﺎﻳَـﻪ (ﻋﺮﺑﻴﻪ)،

ﻣـﻮدراﻳَـﻪ (ﻣﺼﺮ)، ﺗْـﻴَـﺌﻲيْ ْدرَﻳَـ ْﻬـﻴﺎ (درﻳﺎﻧﺸﻴﻨﺎن)، ﺳْـﭙَـﺮدَﻩ (اﺳﭙﺎرت/ﺳﺎرد/ﻟﻴـﺪي)، ﻳَـﺌـﻮﻧَـﻪ

(ﻳﻮﻧﺎن)، ﻣـﺎدَﻩ (ﻣﺎد)، اَرﻣﻴـﻨَﻪ (ارﻣﻴﻨﻴﻪ)، آَـﺘـﭙَـﺘﻮآَـﻪ (آﺎﭘﺎدوآﻴﻪ/ﺁﻧﺎﺗﻮﻟﻲ)، ﭘَـﺮﺛَـﻮَﻩ (ﭘﺎرت)، زْرَآَﻪ

(زَرَﻧﮓ/ﺳﻴﺴﺘﺎن)، هَـﺮَﺋﻴـﻮَﻩ (هﺮات/ﺁرﻳﺎ)، اووارَزﻣﻲيْ (ﺧﻮارزم)، ﺑﺎﺧْـﺘْـﺮﻳﺶ (ﺑﻠﺦ/ﺑﺎآﺘﺮﻳﺎ)،

ﺳُـﮕﻮدَﻩ (ﺳُﻐﺪ)، ﮔَـﺪارَﻩ (ﮔﻨﺪهﺎرا)، ﺳَـﻜَـﻪ (ﺳﻜﺎ)، ﺛَـﺘَـﮕﻮش (هﻔﺖرود/ ﭘﻨﺠﺎب)، هَـﺮَﺋﻮوَﺗﻴﺶ 

(ﺁراﺧﻮزي/ﻧﺎﺣﻴﻪ ﻋﻠﻴﺎي رود هﻴﺮﻣﻨﺪ)، ﻣَـﻜَـﻪ (ﻣُـﻜﺮان/ﺑﻠﻮﭼﺴﺘﺎن)...."  (4) 

ﻧﻈﻢ ﺗﻮﻣﯽ رود زﺧﺮاﺳﺎن ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻓﺎرس           ﮔﺮﺷﻌﺮاو زﻓﺎرس ﺑﻪ ﺑﻨﮕﺎﻟﻪ ﻣﯽ رود

 باسپاس  از شما آقای دولتشاهی  . 

به احترام شما .اینک پاسخ پرسشهای تان :

1- وجه تسمیه پارسی – از واژۀ پارس آمده  است .

2-   مبنای اصلی زبان اوستایی یا زبان بلخی باستان است

3-  بلی است ولی گفتارش با نوشتارش یکیست ، فارسی امروز ایران چنین نیست .

4-       پارتی و پارسی یکی نیست . در بالا توضیح داده ام

5-       نیست

6- اگر محدودۀ امروز منظور باشد .خراسان است .یعنی افغانستان امروز ، آسیای میانه . وبخش کوچکی از ایران .

7-       معیار ها اینهاست . صرف و نحو ، گویشها . امروزه میان این سه زبان اندک تفاوتها هم در نوشته هم در گفتار وجود دارد . امروزه زبان دری لهجه های خودش را مانند : بدخشی ، کابلی ، هزاره گی ، بلخی وغیره و در زبان فارسی ایرانی هم گویشها یا لهجه ها وجود دارد. به مقدمه لغتنامه دهخدا مراجعه کنید . تاجکی هم چنین .

8-   بلی دارد  این نامگذاری بر اساس اختلاف میان اینها استوار نگشته است .بلکه تلقیات هر کشور را از تاریخ و زبان شان نشان میدهد من درین باره مفصل سخن داشته ام. لطفن به نوشتار های پیشینم  مراجعه بفرمایید  .

9-       راستش من زبان پشتو را متاسفانه به آن وسعتی که شما میدانید بلد نیستم این را از استادان ادب و زبان پشتو بپرسید . پاسختان را خواهند داد .

10-     هرکسی از طینت خود میتند . برای من این نامگذاری انگیزه نشنلیستی که شاید شما ازان برداشت دارید  ، ندارد . انگیزه اش چنانکه استاد صدیق فرهنگ نوشته و یا استاد خلیلی آورده ، پاسداری از میراث نیاکان ماست . این را هم بگویم که من با پارسی گفتن و یا فارسی گفتن هیچ مخالفتی ندارم . چون هر سه نام ، سه نام نیکو برای یک دُر  ثمین است .

برگه نویسیها :

------------------------------

1–  دکتر لعلزاد http://www.khorasanzameen.net/history/alalzad02.pd

2-  . بهار . سبک شناسی .ص .15- 17

3- دکتر لعلزاد .همانجا

4- همانجا

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط   | 

                                پاسخی به آقای بهاری

 

آقای بهاری بهار تان سر سبز باد .

چند روزی با خانواده  درسفر  بودم . دیروز .وقتی برگشتم و انترنت را گشودم  دیدم   نوشته ام  بنا بر هر انگیزه یی که بوده  ، در پهلوی  چند تن از  ایرانیان ، بر مذاق هموطنانی نیز خوش نخورده است و دانسته یا ندانسته خود را سپر دفاعی کرده اند که سزاوار دفاع نیست  . من سخنان پیشین  خود را تکرار نمیکنم هرچند شما و دوستان دیگر از آنها سرسری گذشته اید ورنه ضرورتی نبود اینهمه گفت و شنید پیش بیاید .ولی من به پاس هموطن بودن با شما هر چند بد بختانه شما را زیاد نمیشناسم  پاسخی چند در بارۀ  سوء تفاهماتی که روی داده  پیشکش تان میدارم . خوش هستم که به جای کلیشه های وارداتی عنوان داده اید «  بیایید دری را پاس بداریم  » .این اگر از سوی شما تعریضی نباشد  ، فال نیک است .  

وقتی نوشتار « نباید هویت خود را در هویت دیگران بجوییم » را مینوشتم .میدانستم  کسانی که از واقعیتهای تاریخی و زبانی  سر رشته یی ندارند ویا رشته یی بر گردن شان  افگنده دوست ! هیاهو برپا خواهند کرد و دشنانهایی هم نثار خواهند نمود . سخنم سوی شما نیست من اگر میدانستم که انگیزه شما  هم  مانند غرض ورزان هست هرگز وقت خود را برای پاسخ نوشتن از دست نمیدادم .  

بهر روی به اصل موضوع بپردازم .  شما در نوشتۀ تان  از وضع نا به سامان فرهنگ معاصرکشور رنجور هستید و ازان مینالید .حق با شماست . ولی با سرزنش کردن خودی ها و پشتیبانی از دانشمندان جعل پرداز همزبان ، کار از پیش نمیرود . هردو میدانیم که این وضع اسفناک زادۀ  نظامیست که بر ما تحمیل گشته است .  این از تن آسانیها وبیکاره گیهای ملت ما سر چشمه نمیگیرد . اگر دولتی در راستای شکوفانی فرهنگی برنامه ندارد و فقط در پی به پا نگهداشتن فرهنگ میرندۀ قبیله  است و  فرهنگ  ریشه دار وپر برکت کشور را از نظر انداخته است ، خواهی نخواهی چنین وضعی پیش می آید . ولی دراین میان باید انصاف را هم از دست نداد . با همین بضاعت مزجاتی که داریم  لنگ لنگان هم که شده پیش میرویم  و از شما هم که از دانش و فرهنگ سر رشته دارید میخواهم مایوس نباشید  و از مایوسی به بیگانه متکی نگردید . مطمین باشید که به زودی از برکت روشنگرانی چون شما ، جوانان ما به کار خواهند افتاد و روزهای آفتابی  را  پیش روی تاریخ  و فرهنگ خود خواهیم داشت . ولی این آروز وقتی بر آورده میشود که ما وشما از رساندن پیام  راستین ونه دروغین  کنار نرویم  و بر ملت  خودمان باور داشته باشیم  . باور کنید که نه ایرانی به درد ما میخورد نه پاکستانی .  نه انگلیس ونه هم روس  . ایستادن در برابر هر استعماری  کم از کم  این خوبی را دارد که شعور خوابیده گان  بیدار خواهد شد . این را از تاریخ آموخته ایم  . هرچند خو کرده ایم که واژۀ استعمار را فقط در برابر انگلیس و روس و امریکا به کار ببریم .. باید بپذیریم گاهی همسایه های شرقی یا غربی هم  کاری میکنند که روی  استعمار غربی را  سفید  میگردانند .خوش دارند وقتی همسایه اش  ضعیف شد   دیگر مجالش ندهد که برخیزد . درین چهل سال پایانی کم از کم  چنین دیدیم  وچنین آزمودیم  .فکر میکنم این را بامن همباور خواهید بود که نه با توپ و تفنگ که با  همفرهنگ  گفتن ها و هم زبان گفتنها ، نیز باما چنین کردند  . این درست است که گفتید ایران با زور سر نیزه کتابهایش را بر ما تحیل نمیکند . ولی  از راه  صدور کالاهای فرهنگی همراه با تلقیات ویژه  اینکار آسانتر صورت میگیرد . استعمار در سدۀ بیست ویکم دیگر با زور نمی آید . با  کتاب و قلم و حزب وکمکهایش می آید .  ببینید در همین دو سه روز که من بر ضد سیاست فرهنگی ایرانیان  چند جمله نوشتم  چه کسانی نبود که  در این کارزار بر ضد من هنر نمایی نکردند و سلاح دشنام وبد و بیراه  را به کار نبردند . . آنهم در سایتهای خود هموطنان ما  ! میدانیم که واژۀ استعمار از ریشۀ ( عمران ) یعنی آبادی آمده است . هر استعمارگری نخست  به بهانه  آباد کردن می آید. با ایادیش می آید . روی سخنم با شما نیست . من از شما هتک حرمتی نسبت به خودم ندیده ام . چون میدانم اهل دانش وبینش هستید .اگر شما لب بر سرزنشم هم بکشایید از من  بی حرمتی نمی بینید  .  و لی آنچه که نوشته ام میبینید آب در خانۀ مورچه گان افتاده  است   . خوب است .  بر من اگر حمله نکنند برکی حمله کنند . وقتی مشت ریاکاران سیاست پیشۀ تربیت یافتهۀ ایرانی را و مشت آخند های بسته به دار الشرک جمهوری اسلامی ایران را باز میکنی  چوب آخند ها و امامزاده های آنها را هم باید بخوری . مثل ایرانیست که میگوید وقتی موز را خوردی پای لزجش هم   بنشین .  یعنی وقتی   کیله میخوری لغزیدن را هم انتظار بکش  . در جایی  نوشته اید :  « صادقادنه باید اعتراف نمود که اگر این دستاورد های علمی و ادبی فرهنگیان ایران نمی بود، ما نه  فردوسی را می شناختیم نه مولانا را می شناختیم و نه دقیقی بلخی، رابعه بلخی، انصاری، سنایی، رودکی، ابن سینا، نظامی و دیگر بزرگان شعر و ادب فارسی را . . .  ، یقین داشته باشید که سواد عریضه نویسی را هم نمی داشتیم.  . . »  گمان میکنم کمی مبالغه شد . این سان هم نیست که شما نوشته اید  .کار دانشمندان خود را به هیچ گرفته اید. و همه را به ایرانیها ها بخشیده اید . از گذشته که بگذریم ، تا همین چند دهه پیش که نفت ایران ملی نشده بود و جنبش مشروطه خواهان به راه نیفتاده بود . ما جریدۀ  شمس النهار  را ناشتیم  و در سال 1905انجمن سراج الاخبار را . انجمن ادبی کابل  ومجلۀ (کابل ) با قطح وصحافت زیبا و محتوای غنی که چون شبچراغی در ایران و آسیای میانه هم پرتو می افشاند . مجله ادبی هرات  ودهها روزنامه در سراسر کشور به نشرات  آغاز کردند   البته نظر به عواملی که خود میدانید آن روند به نحوی متوقف شد . در آن روزگار وضع  ایران بد تر از ما بود .امروزه البته وضع تغییر کرده  ایران در زمان شاه  به کمک امریکا به پیشرفتهایی  رسید که ما روزتا روز در اثر غفلت زمامداران وقت از پیشرفت بازماندیم  . و این کندی عللی دارد که شما بهتر از من میدانید و خود  بدانها اشاره کرده اید . ولی پرسشی که پیش می آید این است که چرا در صدد مقایسه هستیم و از این مقایسه چه نتیجه میخواهید به دست آورید . من که ادعا نکرده بودم  برتر از ایرانی و ایران کار کرده ایم . من نوشته بودم  1- چون زبان ما در همین حوزه یعنی خراسان زاده شده است لازم نیست آنرا به پارس یا فارس انتقال دهیم  و بر طبل فارسی وپارسی بکوبیم . چون نام دری هم نام پارینه است بهتر است  نام باستانی وزیبای دری را بر خاستگاهش بر گردانیم وبه  کارش ببریم . مگر این گفته را غیر علمی ومنطقی یافته اید ؟ 2- من بر دستبرد های فرهنگی دانشمندان ایران انتقاد داشتم نه بر کار و تلاش شان . من بر عکس ادعای شما فارسی ستیزی هم نکرده ام حتا بار ها نوشته ام که من نمی پذیرم که دری و فارسی وتاجکی را سه زبان بنامیم . یک زبان است ولی هر کشور حق دارد بنابر تلقیات تاریخی  خودش یکی را یر گزیند .  من برخلاف  فرمودۀ شما از زبان خود شکایت ! ندارم  . بازهم میگویم  این نه توطیه است نه هم کار کسی را لنگ میکند خاطر همه آسوده باشد . من اگر بدانم  چنانکه جناب شما ادعا کرده اید -  پارسی اصل است و دری اصل نیست از همین لحظه به شما و هر کسی دیگر حق میدهم . تنها   دلیل تاریخی بگویید . بی دلیل نمی پذیرم  و من فکر میکنم این گزینش هرگز « در آسیاب  دشمن آب نمی ریزد ». برعکس دری نگفتن آب در آسیاب دشمن انداختن است من در نوشتۀ شما و هر کسی دیگر دلیلی نیافتم که نباید نام زبانم را دری بگوییم  . من باور خودم را بیان داشته بودم که به عقیده من بهتر است در کشور خود یعنی سرزمین خراسان دری گفتن را ادامه دهیم .که سرمایۀ خودماست . من درین کار هیچگونه سیاستی نمی بینم .. سخن برسر نام زبان است نه  چند گانه گی آن .در جایی نوشته اید : « گاهی هم از خود پرسیده اید که تا بحال ما چه خدمتی را به فرهنگ کشور خود انجام داده ایم؟ ما در افغانستان تا هنوز که هنوز است از خود واژه نامه یا لغاتنامه فارسی دری نداریم اکادیمی علوم بنام داریم، انستیتوت شرق شناسی نداریم، فرهنگستان علوم نداریم، انستیتوت زبان شناسی نداریم، مرکز پژوهش های تاریخ نداریم، کانون پژوهش ادبیات کودکان و نو جوانان نداریم،( همه درست.  همت کنیم بسازیم .آیا اگر ایرانی  میسازد برای ما میسازد؟. همین خوشباوریها ست که همه دار و ندار تان را ازتان گرفته اند مگر نه ؟ )  پس چه کار مفید و سودمندی تا بحال در این زمینه انجام داده ایم که می خواهید مرزهای فرهنگی کشور مان را با همسایگان سیم خاردار بگیریم.»  من از سیم خار دار گرفتن نگفته ام .. هرچند  وقتی مطمین نیستی باید هر مرزی سیم خار دار داشته باشد . چرا نداشته باشد . من شاید سالها پیش ازین  ستم های فرهنگی درین کشور را گفته ام و به تکرار میگویم .  در همین مقاله هم  اشاره  کرده ام  . من تعجب می کنم که چرا دوستان  دقت نمی کنند و سخن راست را به کجراه میکشانند  اختلاف بر صورت  است نه  در ماهیت . همان سخن مولوی بزرگوار است  آیا کسی را حق میدهید اوزوم بگوید یا عنب یا   استافیل ؟ که همه انگور است .  .اگر میدهید منهم میخواهم زبانم را دری بگویم که فکر میکنم  میراث نیاکانم هست

این گفته که کارزار نمی خواهد اگر شما ودوستان دیگر برای وحدت نامی که کار خوبی هم هست پیشنهادی دارید بنویسید تا برآن کنکاشی  صورت گیرد   

اگر اجازه داشته باشم  بگویم  ستیزش  ! من  علیه نارواییهای دانشیان ایران است ( به معنای واحد سیاسی کنونی ) که دیده ام  چگونه جعل تاریخی خود را حقیقت میپندارند تا داشته های ما را ارخود اعلام نمایند .  آیا به آنانی که از دارایی خانه  و کاشانه اش میگوید و به دیگران و به همسایۀ همزبانش اخطار میکند  ، به دارایی من دست درازی نکن ، بد کرده است ؟  این ملت را اینقدر خوار نشمریم . فقیر هستیم ولی بی فرهنگ و درمانده نی . حساب  مفتخواران جداست . در همین خاک هم بودند وهستند  استادان مسلمی چون سلجوقی ، استاد خال محمد  خسته ،استاد احمد علی کهزاد ، استاد غبار ، پروفسور عبدالحی حبیبی ، پروفسور سرور همایون ، استاد جاوید ، دکتور روان فرهادی ، استاد سمندر غوریانی ،استاد خلیلی، پروفسور غلام محمد میمنه گی ، پروفسور شاه علی اکبر شهرستانی ، میر محمد صدیق فرهنگ ، استاد بشیر هروی ، پروفسور غلام صفدر پنجشیری ، استاد زهما ، دکتور عنایت الله شهرانی  ، پروفسور سید بهاولدین مجروح و سد ها تن دیگر که کار نامه های ادبی وعلمی درخشانی دارند . هر کدام اینها بر افتخارات فرهنگی کشور شان بسیار  افزوده اند . این بماند که همۀ ما همیشه از کارکرد های نیک و آموزنده  دانشمندان کشور های  همسایه  به ویژه ایران با سپاس یاد کرده ایم  وبه گفته شما بسا چیزها را هم از آنها آموخته ایم .ولی در عین حال از دستبرد ها و نا دیده گرفتنهای  حق ما توسط آنها هم  گله داشته ایم  و گله خواهیم داشت .. شما آثاری را که در دوران شاه ایران یا هم اکنون نوشته شده  یکبار دیگر به دقت مطالعه کنید . میبینید که شما در هیچ کجای تاریخ مشترک  جا ندارید . ؟ میخواهم بگویم ایرانیها برای خود کار کرده اند . نه برای ما و منطقن نیز نباید از آنها انتظار کار برای خود را داشته باشیم . پس چرا اینقدر مرهون ومفتون بودن ! در همین دانشنامۀ که برای ما چاپ کرده اند یکبار مراجعه بفرمایید آنگاه ژرفای فاجعه را میتوانید دید . افغانستان از قرن 19 آغاز مییابد . بسیاری از دانشوران قدیم مال آنهاست  دیگران  والله خیر الرازقین . برای تاجیکان آنسوی مرز نمیدانم  به نام دانشنامه چه هدید یی داده اند . .من  اعتراضم را چند سال پیش ازین در سایت خاوران نشر کرده بودم . .شما صرفا بعد زبان را در نظر میگیرید . تاریخ را نه . من بار ها اشاره نموده ام زبان ما از ریشه یکیست  هرچند نامها فرق کرده است  . چنانکه شما به درستی اشاره  کرده اید فرهنگ میان سه کشور در گذشته یکی بود . ولی حالا که یکی نیست . پس ما و شما درین میان چه باید کنیم باید همچنان دست بین و دست نگر ایران بمانیم و آنچه را که دانشمندان ایران نوشته اند و یا میگویند بی اندیشه و تفکر ، بی باز بینی ،  در بست بپذیریم  ؟   چرا که به گفته شما  آنان راهگشا بودند .؟ ما باید برده گان سر به زیری باشیم که حق بالا نگریستن را هم نداشته باشیم ؟ نه آقای بهاری  شما هم انصاف داشته باشید . روشن است و شاید می پذیرید که دیروز ما خراسانیان  راهگشا بودیم  ،  امروز اینها . ولی یک فرق بزرگ میان این دو دوره وجود دارد . آن دوره ها شوونیزم سلسله پهلوی نبود که همه را به کام خودش بکشد ! مثلن هنگامی که  نویسندۀ هموطن ما در نوشته یی  از بی انصافی  دانشمند ایرانی امروز مینویسد آیا شما برایش حق میدهید یا نه که معترض گردد ؟ هموطن شما در جایی مینویسد   :

شگفتی انگیز  بود وقتی مقالت « هویت ایرانی و مرز های ایران فرهنگی »    از آقای جلال خالقی مطلق را در  سایت (کانون پژوهشهای ایران) خواندم  با خود گفتم همان آش است و همان کاسه .آقای خالقی مطلق با آنهمه زحمتی که درکار تحقیق این مقاله مهم به سر رسانده اند و به ویژه پیرامون بار معنایی واژۀ ( ایران ) ، سرانجام  به این نتیجه میرسند که ایران یعنی همین ایران کوچک خودشان . یا للعجب !!. با آنکه خود در جریان پژوهش ، همه جا از  دهها شاعر ونویسنده دولتهای فرهنگ آفرین  سامانی و غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی مثال می آورند که همه کشور شان را ایران میخوانند ؛ ولی  سر انجام  کوه شان موش میزاید  و همه در داخل ایران امروز گنجانده میشوند و در پایان این مقالۀ دراز دامن و از بسا جهات ارزشمند ،  نتیجه میگیرند :

« 1- دست کم از زمان ورود آریاییان به این سر زمین جایی به نام ایران  شناخته بوده است . این سر زمین  همواره  دست کم  شامل کشور کنونی ایران بوده است . 2- ایران و ایرانزمین و شهر ایران و ایران شهر ، همه نامهای مختلفی است که در دوران پیش از اسلام ودوران اسلام  برای نامیدن کشور ما به کار رفته است . » (1)

من از تاریخ نمی آورم که ایران آقای خالقی کجا بوده است . از شما میپرسم آقای بهاری  چرا هر کتاب  دانشمند ایرانی را که بکشایید  از محمود غزنوی این شهنشاه  بزرگ کشور با نفرت یاد میکنند ؟ شاید بگویید او مستبد بود . درست و در قرون وسطی  از او میخواهید چون احمدی نژاد دموکرات ! باشد ؟ چرا فردوسی را به خود متعلق میدانند . به کدام دلیل ؟ فکر نکنید من انحصار طلبی میکنم و به ایرانی حق نمیدهم . نه . منظورم  اینست که شناسنامۀ شاهنامه وفردوسی و محمود در چی و در کجاست ؟  و اگر زبان را معیار قرار دهیم  اینها که از سر زمین خراسان برخاسته اند نود در سد شاهنامه بر این خاک  اشاره دارد مانند کتاب یزرگ اوستا . ولی امروزه  شاهنامه و فردوسی و اوستا مال مطلق ایرانست . دور نرویم  در همین خاک  از زن و مرد ما اگر بپرسید میگویند اینها خو از ایران هستند . این از خود بیگانه گی  را کی آورده است . نوشته های ایرانی که برای ما محل تغذیه بوده اند . این را من نمیگویم که درین کار گناه ایرانی است یا از خود ما . مسلم است که گناه ماست . ما به این طریق مستعمره ایرانیها شده ایم  . برای جلوگیری این وضع آیا لازم نمی بینید در ورود لگام گسیختۀ کتابهای ایرانی یک باز بینی و نظارت وجود داشته باشد ؟ آیا اینکار را حق ملت نمیدانید ؟ آیا اینکار به معنای سیم خاردار گرفتن است ؟ آیا ایرانیها هم  بی سیم خاردار کار میکنند ؟. ما باید از ایران وهر جای دیگر کتاب وارد کنیم ولی با یک دلسوزی و وطنخواهی .  از همین خاطر وقتی  بر حق کشورم می ایستم  شما را و دوستان خودم  را خشم فرا میگیرد و مینویسند که کفر اگر از کعبه خیزد کجا ماند مسلمانی !. این دوستان از یکسو که از موضوع چیزی ندانسته اند .که در ژرفای   ناهشیواری  و نا خویشتن شناسی نیز افتاده اند .

سخن بر سر میراثهای فرهنگی  کشور است  . باز هم میپرسم  آیا ما هم حق داریم شاهنامه را ازخود بدانیم  ؟ مگر کهنترین شاهنامه در دربار تیموریان هرات زیر فرمان شهزاده بایسنقر میرزا نوشته نشده است ؟ این شاهنامه اکنون  در کجاست ؟ به ما متعلق نیست  به ایران تعلق دارد . اوستا را کتاب مقدس  بلخیان بدانیم  یا از ایرانیان  اهل ری یا آذر بایجان ؟ کدام به حقیقت نزدیک است ؟ پاسختان را میخواهم آقای بهاری . امید وارم مانند آن آخندک عوامفریب  رژیم ایران آقای آنگل ، نگویید اینها متعلق به همۀ ماست .یا اینها  متعلق به همه بشریت است . ولی در عمل متعلق به خود آنها .  این حکم کلی و  عوامفریبانه است به درد ما نمیخورد. باز هم تکرار میکنم  . افغانستان امروز یک کشور مستقل است  . در همسایه گی ما کشوری به نام ایران هم یک کشور مستقل است . هر کشوری درجهان افتخاراتی دارد که باید از دست اندازیها ، به  دور باشد . من درین جا با شما موافقم که ما در زمینه فرهنگی و چاپ کتاب نسبت به ایران  بسیار عقب مانده ایم . چون عقب مانده ایم پس باید تلاش کنیم  . اکنون این تلاش دیریست از سوی فرهنگیان ما و تاجکستان آغاز شده است .   نیاز آنست که  در راه این تلاش شریفانه ، هموطنان ما را یاری برسانند نه آنکه به سود بیگانه شمشیر بکشند و دوست را از دشمن نتوانند تشخیص دهند . تا ماهم مانند دیگر ملل جهان خوب وخراب خود را از هم  تمییز دهیم و راه پیشرفت را بپیماییم ..اگر چنین دیدی در اندیشه های جوانان ما پرورده نشود یعنی از دروغها و غصب ها وحذفهای  آگاهانه همسایه ها  نگوییم و آنرا افشا نکنیم ، سر نوشت کشور و آینده فرهنگ ما به کجا خواهد کشید آقای بهاری ؟ این گفتنها ضرور است هرچند برمذاق ایرانیها ووابسته گانش خوش نمی آید . این فارسی ستیزی هم  نیست .

 ملت ما یعنی خراسانیان وارث بزرگترین دستاورد های حوزه  است .  از دربارهای سلالۀ سامانیان ، وغزنویان بود که نخستین شاعران و حماسه سرایان و تاریخ نگاران و نویسنده گان زبان دری  یا فارسی یا تاجکی بر خاسته اند  . ایران که از گذشته تا اکنون معجون مرکبی از اقوام غیر آریانیست . اگر حافظ و سعدی  راست گوی را ازدست شان  بگیرید چی برایشان میماند .؟ شما چگونه این ملت را در برابر ایران خوار وحقیر میشمرید ؟ حتا یک جمله هم  در  باره  داشته های نیک و دستاورد های فرهیختۀ خاک تان ننوشته اید . من در نوشتار گشته ام  از ناسیونلیزم  کور و ناسیونالزم  بینا سخن زده بودم و نوشته بودم که ناسیونلیزم  بینا ما را در نگهداری داشته های نیک ما یاری میرساند . ناسیونالیزم کور بر دروغ  آوری و لاف متکیست . میتوان سد ها نمونه از کتابهای دانشمندان بزرگ ایران آورد  تا باور کنید که این جفاهایی که  میگویید از سوی آنها سر زده است نه از سوی ما .  

در نوشته من بسیاری از دشواریها باز گشایی شده  بود .  من میخواستم تنها دین ملی خودم را در برابر تاریخ و آینده گان ادا کنم و بس  . شما  اگر از همسایه  ها نیکی دیده اید بد نیست ما را هم آگاه سازید . ولی این را نگویید که آنها برای ما کار کرده اند و ما کار نکرده ایم  . اگر مولوی را ما از نوشته های آنان شناخته ایم . پیامدش همین است که اگربه کسی  بگویی مولوی  از بلخ بوده و نه از ایران امروز.به رویت میخندند . درست است که استاد فروزانفر بر آثارمولوی زیاد کار کرده است . دین ملی همزبانیش را ادا کرده است و برای ما هم  از بسا جهات آموزنده است .هرچند آغاز گر مولوی شناسی در جهان نیکلسن انگلیسی است  سالیان  بسیار رنج پژوهش بر مثنوی را او کشید  ویا شاگردش  ادوارد  براون  .ولی اگر استاد خلیل الله خلیلی  نوشته است او نیز  دین ملی اش را همنوا با منویات  خودش . اداکرده است و نوشته است : چشمه یی از بلخ روزی سرکشید  + بحر شد چون رخت آنسوتر کشید . استاد فروزانفر بر ابعادی متکی میگردد که  با باورهای مذهبی و برداشتهای ملی اش سازگار است چنانکه  استاد خلیلی افغانستانی همچنین .  ولی اگر رادی فش روسی ویا مینورسکی و یا بارتولد و برتلس  بر زبانها و ادبیات شرقی پژوهیده اند  روش بررسی  و فرایند نوشته هایشان غالبن با پژوهنده گان ایران یکی نیست  . یعنی هرکس  بر دیدگاه خویش می ایستد وبر خواستهای ملی کشورش مینگرد . به ویژه شرقیان که چندان پابند  نگهداشت  سنجه های  پژوهشی نیستند .  دانشمندان ما که نه از سوی دولتها پشتبانی شده اند و نه هم  خود توان پرداخت هزینه های پژوهش خود را داشته اند  با آنهم از پیه روان شان چراغی افروخته اند . ما دانشمندان در سطح منطقه داشته ایم که از آنها نام بردم  .پروفسور حبیبی یکی ازین دسته است . در بخش پژوهشهای  دری  این کتابهای ارزنده  را به جامعه پیشکش نموده است  : تاریخ گردیزی  ، تاریخ خطها ونوشته های کهن  افغانستان ، جغرافیای تاریخی افغانستان ، جنبش مشروطیت در افغانستان ، طبقات ناصری  در دو جلد ، ظهیرالدین بایر ، سهم افغانستان در انتقال فرهنگ  آسیای میانه ، کشف شاهنامه 614 ق ، نگاهی به سلامان و ابسال جامی و سوابق آن ،  نظری به تحولات  ادب دری ،  نوای معارک ، هنر عهد تیموریان و متفرعات آن ، یادداشتها در تاریخ  صنایع افغانستان و غیره  . این نوشته ها بازنویسی نوشته های ایرانیها نیست بلکه همه از پژوهشهای مستقل او سر چشمه گرفته اند  یا تالیفات پروفسور سرور همایون و استاد جاوید و دیگران . شور بختانه این بزرگان به نسبت نبود امکانات تنها یک بارمیتوانستند کتاب شان را چاپ کنند  که بار دیگر توان تجدید چاپ آنرا هم  نمیداشتند . . یادم می آید پروفسور میر حسین شاه  کتاب  حدودالعالم  را فقط یکبار توانست چاپ کند آنهم با کاغذ بسیار خراب  ومعمولی . در آن هنگام این کتاب پر ارزش میهن  .در ایران به گونه بدتر از افغانستان بدون تحشیه هایی که در کتاب استاد میر حسین شاه آمده ،  چاپ شده بود . بدون  ترجمه تحشیه هایی به خامۀ مینورسکی و بارتولد   .  همین چند شب پیش بود پس از سی سال  مژدۀ تجدید چاپ آنرا از تلویزیون شنیدم تلویزیون  آریانا یا ملی فراموشم شده .. در افغانستان فقر زده دورۀ شاهی افغانستان اینگونه بود سر نوشت آفرینش آثاروچاپ کتاب .. پس نباید به خود حق بدهیم که کشور را با ایران شهنشاه بسنجیم که بر دریایی از نفت سوار بود و چاپخانه های شخصی و فرانکلین آمریکایی هم در اختیارش و ناسیونالیزم دودمانی پهلوی هم در مخیله اش  .   دانشمند ایران در مجلس شاهانه  در صدر مینشست . همه گونه امکانات هم در اختیارش . بله آنها زیاد کار کرده اند .ولی برای خودشان .  از همین جاست که جهانیان کم کم از جعلیات شان آگاه شده اند . نوروز را نه به  ایران که در یک  گستره یزرگ به رسمیت شناختتند . نگفتتند  این سنت دیرینه تنها مال  ایرانیان امروز است  چون دیدند نام زبان و فرهنگ ایران زمین  تعلق .مکانی یافته است .  بنا بر پیشنهاد مورگن شترن و همت هموطنان ما  در پژوهشهای باستانی  دیگرایران به  آریان بر گشته است. که امید است  ما بتوانیم آن آگاهی را داشته باشیم که این باریکیها را درک کنیم و بتوانیم گلیم  خود را هم روزی از  آب بیرون کنیم .

شما نوشته اید :«  ماهرانه زبان دری را  از اصل خویش ، (  دری خودش اصل است . اصل بودن فارسی را ازکجا دریافته  اید ؟ ) یعنی از پارسی جدا ساخته و بدینوسیله مغز فرهنگ و تمدن ما را فلج بسازند و بعد با خاطر آسوده بر ما حکومت کنند. » آقای بهاری ! مغز فرهنگ شما  در پارسی گفتن نیست ( اگر پارسی را هم یک لهجه بگوییم که هست ) بلکه در دری گفتن تان است . . اگر باور ندارید به باور دانشمند ایران روی آورید ( مراجعه کنید به سبکشناسی  ملک الشعرا بهارصص 19 -25 چاپ جیبی ) چون جامعه زبانی شما این جاست    : نداستم چگونه با دری گفتن از اصل خودش جدا میشود  این معما را  اگر بکشایید خوش میشوم  . زبانشناسی برعکس علت ازهم پاشیدن یک زبان را در نفوذ زبانهای بیگانه پر قدرت یا پاکسازی  قومی و یا تغییر مکان اهل زبان از یک جا به جایی که زبانی دیگر رواج داشته باشد ، میداند . بیایید دری را واقعن پاسداری کنیم .   نوشته اید :

«  شما که به حیث یک انسان رسالتمند و با فرهنگ افغانستان در این زمینه چه اقدامی نموده اید؟ »  از اقدام منظور تان را نتوانستم بفهمم . کسانی که کار فکری میکنند اقدام شان نوشتن است که اگر توجه کرده باشید و یا هم باری به وبلاک من ( گاهان ) سر زده باشید میبینید که به اندازۀ  عقلم از معقولات  دور نبوده ام  ونوشته ام  . ولی اگر منظور تان از اقدام  شرکت کردن در کدام حزبی  برای آوردن تغییر باشد نه . تاهنوز چنین اقدامی نکرده ام . از ترس هم نیست  . هرچند که اکنون یک جبهه متحد هم ساخته شده که در آن از هر گروه سیاسی  و  اجتماعی  گرد هم آمده اند  . من هم به عنوان یک شهر وند چنین اقدامی را رد نمیکنم  . اگر ضرورتش را حس کردم به ویژه  حس کردم که جانیان طالبی باز میخواهند به قدرت برسند . چه بخواهم چه نه به جبهه داغ  پاسداری از ملتم میپیوندم . این را از دل میگویم  .

 

 در پایان چند سخنی هم با آقای سلیمی آنگل ایرانی !

 مثل آنکه واقعیت نوشته ام سخت دستپاچه تان کرده است . نه آقای انگل زود است که دکان آخند ها بسته شود . هنوز فرصت هست . نترسید . بیایید نخست از دشنامهای تان یاد آورم که اگر از  فضایل نویسنده گی چیزی در نهاد تان  باقی مانده  باشد  ،   سر به گریبان خود.کنید    تا بدانید  که با خواندن  یک نوشتار ساده و مستدل اینسان خامه را به دشنامهای  سرزده از دارالشرک  آخندیزم  نباید آلود . به این دشنامها بنگرید که به من بسته اید : وقیح ، پلید ، فرقه گرا  ،درمانده ، کج فهم  ، با کمربند انفجاری  ،  بیمار گون ، قبیله گرا ،  کسی که معنای  گفتمان را ندانسته ،   کسی که معنای استعمار را هم  ندانسته  ، دکتر بیطار ،  شاید دکترزمین شناس .وغیره   . وقتی این دشنامها را خواندم  با خود گفتم  . المامور معذور . ندانستم در نوشته تان چی را میخواستید اثبات کنید .

جز دشنام دادن به من  حالا خوب شد دلتان آرام گرفت  من بر جفنگهای تان نمی پردازم  چون میدانم هر خواننده یی در نگاه نخست  استدلال خنده آور تان را درک میکند .خوشبختانه کسی از آگاهان شاید با نام مستعار ( میکده) حوصله کرده اند و در حاشیه دشنام نامه ، پاسخ تانرا به گونۀ علمی و عملی داده اند  . والسلام  .                      

 

-------------------------------------------

 

 (1)  http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=819

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:54  توسط   | 

نباید هویت خود را در هویت دیگران بجوییم

١٤ حمل (فروردین) ١٣٩١

عامیگری یا دانشپژوهی  ؟

دیرگاهیست میبینیم برخیها بنا بر انگیزه هایی چشم بر راستیهای دانش و فرهنگ کشور میبندند تا آوازۀ نام شان، گسترۀ خوان آزمندان درونمرزی و برونمرزی  را رنگین سازد . اینان بی آنکه دلیری  رویارویی با بسا دشواریها و نا هنجاریهای  هستی یافته  در فرهنگ دستخوردۀ  کشور را به خود بدهند و بر تابو های قبیله بتازند ،  دل به بازیهایی بسته اند که از ارزش چندانی بر خوردار نیستند ولی در ویرانی بنای هویتی یک فرهنگ ویک سر زمین ،  نا کارا هم  نمیباشند  .

یکی ازین گونه بازیها ، گفتمان نام  زبان است . درین روز ها باز برخی ها  آگاهانه بر طبل (پارسی را پاس بداریم) ! میکوبند. یا یکی دوتن دیگر بی هیچ پژوهشی واندیشه یی گفته های بی پشتوانۀ خود را  راست  میدانند و میپندارند که چون بشترینه خواننده گان شان در زمینه آگاهی و سواد بایسته  را ندارند  ،  خوشزبانیهای  نا هماهنگ  شان را دُر مکنون خواهند پنداشت . من با اینان کاری ندارم . بیم من از آن است که مبادا با اینگونه بلند آوازه گیهای بی بنیاد ، درستیهای فرهنگ ملی ما پنهان  بماند  و جوانانی که در دام چنین گفته ها می افتند ، بر دنباله روی ازان ها ،  ادامه دهند  و هست و بود خود شان را فراموش کنند وبر بیگانه متکی گردند  . من در نوشتار پیشین « دری ، فارسی و تاجیکی - دُر ی در سه گنج » چاپ شده در خراسانزمین ویکی دو سایت دیگر ،  دیدگاهم را به کوتاهی  نوشته بودم که کسی از پاسداران پارسی ! سخنی دران راستا نیاورد و سدایی بر نخاست .  شاید خاموشی را گونه یی از بزرگواری پنداشتند و یا هم  پاسخی نداشتند . به هر روی  اینک که ازان نوشتار زمانی  گذشته است . میبینم هنوز هم اینجا و آنجا  آن راه پی گرفته میشود  هر چند از  یک نگاه ، این گفتمان  که زبان را فارسی بخوانیم یا دری یا تاجکی ، درد بزرگی نیست . ولی نا هنجاری  نا هنجاریست . باید  به آن اندیشید و در برابر آمده های  نادرست از بیرون ، باید ایستاد . اگر هم  از دست و دهان  دوستی و دوستانی  برآمده باشند .  

دلایلی که  دوستان برای  پاسداری ! ازنام پارسی دارند  اینهاست :

١  - دری را شوونیستهای پشتون بر گزیده اند تا میان  فارسی زبانان  دوگانه گی بیندازند و یک زبان را ،  سه زبان جا بزنند . زیرا پیش ازین در کتابهای مکاتب  ( قرائت فارسی ) میگفتیم نه قرائت دری .

٢- فارسی یا پارسی نام  با هنگامه  است و در جهان به همین نام  آوازه دارد . دری  به آن بلندی  نرسیده  است . پس بهتر است پارسی بگوییم  تا دری  .

٣-  اگر نام  دری  یا تاجیکی  برگزیده شود ،  میان زبان واحد دیواری ایجاد میگردد . پس باید زبان را تنها (فارسی)  بنامیم تا دیوار از میان برداشته گردد .. ولی نمی گویند سود  فارسی  نامیدن در چیست  و بدی  دری  گفتن در کجاست؟  وباز اگر فارسی بگوییم چرا و چی گونه دیوار می افتد و اگر دری یا تاجکی بگوییم  چرا دیوار می ماند؟ زیرا اگر دیواری هست در گوهر این لهجه ها  پیوسته گی دارد  نه در نام  آنها .

این ادعا ها هیچکدام پایه و مایۀ علمی ندارند . چرا ؟

نام زبان ، یعنی دری نامیست آشنا . در گذشته بوده و امروز هم هست . بیشتر از هزار سال نام زبان  مردم خراسان دری بوده است . خاستگاهش  هم خراسان است نه  فارس  .نام فارسی را عرب ها آورده اند . و شاعران و نویسنده گان خراسانی هم آنرا اینجا و آنجا به کار گرفته اند . ولی از تاریخچۀ زبان پیداست که اعراب پیش از به دست آوردن  پارس ، از نام  کشور فارس آگاهی داشتند . چون از نوشته های  یونانی  این را میدانستند .  .هنگامی که تازیها  به فارس رسیدند زردشتیانی را که به پهلوی سخن میگفتند و در فارس زنده گی داشتند  ، از نگاه  پیوند شان به فارس ، فارسی گفتند . ولی  در همان زمان ، بخش خاوری ایرانزمین ، گسترۀ زبان ( آری )  پهنای ویژۀ خودش را داشت که در کتیبۀ های باختریان وهخامنشیها نیز از آن یاد شده است . پیش از آمدن اعراب ، به روایت  تاریخ ، بهمن پسر اسفندیار پادشاه کیانی که پایتختش بلخ بود ، چون مردمان گوناگون به دربار او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی دانستند فرمود  تا همه به زبان دری یعنی به زبان دربارسخن بگویند  دختربهمن ، همای پس از پدر به شاهی میرسد و اورنگ  شاهی اش را به تیسفون مینهد و زبان بلخی را که دری مینامیدند و زبان دربارو کارگزاران کشورش بود درآنجا هم رواج میدهد . به  اینسان رفته رفته  زبان پهلوانیک دری که همان زبان  مردم خراسان  بود  ، در  دربار اشکانیان و سپس ساسانیان چیره میگردد . گمراهی پیش نیاید سخن بر سر کاربرد نامدری است نه زبانی که امروزه ازان سخن میرانیم . از دیگر سو دیده میشود واژۀ  دری نام زبانی را بر دوش میکشید که نوشتاری بود و در دربارها گفته و سروده میشده   نه هماهنگ با لهجۀ کوچه و بازار یا لهجۀ گفتاری . برعکس  فارسی که گفتاریست  و با نوشتار همگون نیست .خانه میشود خونه و زبان میشود زبون . یعنی در فارسی ، بیشترگفتار با نوشتار یکی نیست بر عکس زبان دری که گفتار و نوشتار بیشترینه باهم یکیست . . پس این نام  را شوونیستهای پشتون برای  زبان ما درست نکرده اند  بلکه  نامی بوده  با پیشینۀ تاریخی و پذیرفته شدۀ سر زمین خراسان کهن .  خوشبختانه تا امروز لهجۀ دوسوی رود آمو دری ست . هم در افغانستان هم در تاجیکستان. در جایی خوانده بودم که استاد عبدالحی حبیبی هنگامی که  به تاجکستان رفته بوده  برای  دیدار دوست تاجکی اش به خانۀ او تلفن میزند. از آنسوی دخترکی گوشی را بر میدارد و با لهجۀ تاجیکانه اش میگوید : « بیایستید.اکنون  پدرم می بیاید .».حبیبی با شنیدن این سدا و این لهجه مینویسد . درین حال فکر کردم از آنسوی سده ها دخترک ابوالفضل بیهقی ست که بامن سخن میزند . ( شاید واژه ها اندکی پس وپیش شده باشند . چون همه به یادم نمانده .  ) اگر کسانی نام فارسی یا پارسی  را تبلیغ میکنند ، آب در آسیاب بینش قبایلی میریزند چرا که برخی ازقبایلیهای نا آگاه میگویند زبان دری زبان بومی و ملی ما نیست و از پارس آمده است میخواهندد ریشۀ زبان ازین کشور برکنده شود  و ملی بودن زبان  دری درین خاک  ، زیر سوال برود . چنانکه هم اکنون یکی از زبانشناسان قبیله گرا هیچگاه به جای پارسی ، واژۀ  دری را به کار نمیبرد . زبان دری در خراسان کهن  پا گرفت  و با آفرینشهای بزرگان ما  به پخته گی  رسید . ایرانیها به خاطر نام فارس ، فارسی را به کام خود یافته اند و در آن میدمند و  دنباله روان نا آگاه استعمار زدۀ  آنان  در کشور ما نیز آنرا تکرار میکنند . بگذریم از این که امروزه در جفرافیای دولتی ما به گونۀ رسمی دری میگویند  هم بدانگونه که  ، همه دولتهای جهان  آنرا در  داد وگرفتهای رسمی با کشور ما  دری میگویند ومینویسند امروزه  دری زبان ملی و به شهرت رسیدۀ ماست. از سوی دیگر اگر دری نسبت به فارسی کمتر شهرت  دارد علتش در کم توجهی ماست . همت کنیم تا با به کار بردنش آنرا بیشتر شهرت دهیم . کاری که ایرانیها در بارۀ نام فارسی کرده و میکنند چون آنان خوش دارند زبان  به فارس منسوب باشد  تا به خراسان . من از دوستانی که با دری نامیدن مخالف هستند و با فارسی نامیدن نی  میپرسم  چرا  با تحمیل  نام (افغان) برای همه شهروندان کشور سدایی از شما بر نمی خیزد تا بپذیریم که به راستی  میخواهید با تابو های قبیله  مبارزه  نمایید ودین فرهنگی خویش را ادا کنید  ؟  آیا از نگاه شما  پیآمد بد  ( دری  ) گفتن بیشتر از ( افغان )  نامیدن شهروندان  است ؟ چرا در کاربرد ( افغان  ) و ( افغانیت )  خاموشید  ؟ اگر میگویید که دری یک لهجه است و درافغانستان گفته میشود و فارسی هم لهجه یی است که در ایران گفته میشود .آیا منطقی نیست که ما به لهجۀ دری خود  متکی باشیم تا لهجۀ فارسی ایران ؟ و چرا نام لهجه یی را که دری است پارسی یا فارسی  بگوییم  ؟ ما چرا فارسی را کلیشه میبندیم و با افتخار مینویسیم : فارسی شکر است  یا پارسی را پاس بداریم .آیا این از خود بیکانه گی ما را نمایان نمیسازد ؟  کمتر میخوانیم : دُر دری را پاس بداریم که شکوه  تاج خسروان خراسان  بوده است . زیرا این لهجه ، ادبی تر ، نوشتاری تر و کهنتر است . هر چند برایش کمتر کار کرده ایم ..  همه میدانند که این نام همچون  فارسی و تاجکی  تنها یک نام  است ولی در گوهرخودش ، زبانیست کهن و بارور. هیچ نگرانیی هم  برای نابودی آن با دری نامیدن پیش نخواهد امد چون پایه و مایۀ آن از همان دوران کهن تا امروز رو به بالنده گی داشته و دارد .  زبان از نگاه ریشه و ساختارهمان زبان است چه دریش  بنامیم چه فارسی چه تاجکی . ولی نام دری برای ملت خراسانی خاستگاه بومی دارد . از این رو برای ما بیشتر پذیرفتنی وبه کار بردنیست .  .نام فارسی در زمان  صفویان در کشور رواج بیشتر یافت  . پیش ازان  نام زبان به این تندی وشتاب پیش کشیده نمیشد  وبا سوادان با واژۀ های دری  و فارسی  آشنا بودند و سهنده گی ( حساسیت ) به این یا آن پیدا نبود  . وقتی هم که در سال 1964 این واژه در کشور قانونی شد چنانکه در نوشتار « دری ، فارسی ، تاجکی دُری در سه گنج » از خامۀ مورخ نامدار کشور محمد صدیق فرهنگ  آورده بودم  ؛  این گزینش ، بنیاد جدا سازی  وسختگیری قومی نداشت ، بلکه کمیتۀ آماده سازی قانون اساسی از نگاه   تاریخی وگوهر زبانشناختی  ،  آن را پذیرفت که خود یک کار به جا ونیکو بود ولو آنکه بپذیریم از سوی کسانی در آن بد اندیشی  نهفته بوده باشد . زیرا  در پی آمد ، گمان میکنم هدف آن بوده  است تا از هر راهی  که شده ،  باید کشور به استفلال فرهنگی خودش برسد و با بی تفاوتی ، هویت ملی خودش را در هویت دیگران جستجو نکند و پاسدار داشته های خودش  باشد . اگر در گذشته دری نامیدن زبان برای ما  دوستکامانه بود . بدبختانه امروز آنرا میخواهند برایمان دشمنکامانه سازند .   

برخیها هم ساده انگارانه نامهای دری ، فارسی تاجکی را بن مایۀ  پراگنده گی زبان میدانند و آنرا توطئۀ سیاسی میشمارند  و به این بهانه آنرا بی هیچ دلیلی از کاربرد بیرون میکنند  اگر  پرسیده شود که چرا پارسی و چرا  دری نی ؟  پاسخی ندارند ؟

زبان دری  به گفتۀ بزرگان ما ، زبانیست فصیج ، روشن وکتابی. زبان پالودۀ رودکی ، فردوسی ، بلعمی  ، وبیهقی . برخیها عوام فریبانه  زبان دری را زبان روزمره ومخلوطی از زبانهای پشتو ، انگلیسی واردو میدانند و بیباکانه  آنرا  با پیشنهاد آقای خرم و قبایلیهای دیگر برابر میدانند . یعنی به گفته آنها ،  زبان دری آنست که به جای « دانشگاه» ، « پوهنتون »  بگوییم و به جای «  همه  یا همه گی » ، « کله گی  » . به جای « پیوند »  ، « ارتباط»  وبه جای عبارت « به گونۀ توانمند و آماده » ، « به طور بالقوه و بالفعل »  و به جای «  پذیرش »  ،«  استخدام »  و به جای  « یگانه گی » ، «، اتحاد »  بنویسیم !. این تعریف را نا آگاهان پیش کشیده اند . ما درین زمینه با دیدگاههای  قبایلیها و بد آموزان ، کاری نداریم .  آزاده گان  به زبان   سچۀ دری با پخته گی و  توانمندی مینویسند و این گونه برداشتهای  کودکانه از زبان دری را نمی پذیرند . زیرا آنکه با تاریخ و زبان آشناست  میداند که زبان دری  میرات ارزشمند  نیاکان ماست که خود بارها  زبان به ستایش  آن کشوده اند . آنرا با ستایش و  برتری دادن : ( فصیح ، دُر ، گهر ،  زبان بدون نقصان ،  شیرین و  گلبانگ ) یاد کرده اند ، چه ناگزیریست که چنین نام  نیکو را  یکسو نهیم و برای دلخوشی بیگانه گان ، پارسی و یا فارسیش  عنوان کنیم . و کلیشه هایی را که دیگران برایمان درست  کرده اند سر لوحۀ از خود بیگانه گی خودمان قرار دهیم .

تاجیکان همسایه هم حق دارند برابر با نام  خاستگاهی ملی خود شان تاجیکی بگویند . میگویند  این نام را استعمار روس برای  جدا سازی  از  زبان فارسی پیش کشیده اند. شاید چنین هدفی وجود داشته باشد ولی پرسیده میشود .امروزه که تاجکستان آزاد گشته و شورای ملی دارند و یک رییس جمهور با فرهنگ نیز ، چرا آن نام را تغییر نمی دهند ؟ ونام فارسی را بر نمی گزینند ؟ .دلیلش روشن است  .تاجکها ملت هوشیاری هستند نمیخواهند هویت ملی خودشان که زبان یکی از پایه های هویتی شان است به کشور دیگر منسوب کنند  تا نام ملی خودشان . تاجکها برای زبان شان  کدام نامی از زبانهای سلاوی را برنگزیده اند تا آنرا تغییر دهند . برعکس نام ملت شان را بر گزیده اند. مگردیگر ملتها چنین نکرده اند؟ در فرهنگ زبانها مگر زبان ازبکی نداریم ؟ زبان قرغزی نداریم ، انگلیسی نداریم ، جرمنی نداریم ؟ زبانها یا از نام مکانها سر بر آورده اند یا از نام اقوام . برخیها میگویند چرا نام  انگلیسی درهمه جا یکیست ؟ هم در انگلستان ، هم در امریکا وهم در آسترالیا .  اینان مگر نمیدانند که زبان انگلیسی ویژه انگلیسها بود وهست . وقتی این زبان به امریکا و کانادا و آ سترالیا برده شد ،  مردم  همان نام را نگهداشتند و نمکدان  نشکستند . ولی این  موضوع در بارۀ نامگذاری  دری صدق نمیکند .  در این جا قضیه بر عکس است . ما در کشور خود  نیز یکی از نامهای پارینه و ریشه دارزبان خود را برگزیده ایم . خوشبختانه این نام همانند واژۀ زیبای خراسان نه به کدام قوم بسته گی دارد، نه به کدام  زیستگاهی . من تاکنون از سوی هیچ دانشمندی  دلیل علمی بر این که نام این زبان فارسی یا پارسی بوده است و نه دری  نخوانده وندیده  ام  . ولی  دیده ام موضوع را با یک نوع عامیگری بررسی کرده اند . مثلا گفته اند که در کتابهای درسی پیش ازین فارسی نوشته اند و مردم هم آنرا فارسی میگویند . آیا این دلیل این را میرساند که نباید زبانمان را  دری بگوییم ؟  . آیا ما از زبان عوام سخن  میزنیم یا از زبان دانش وتاریخ  ؟ چه بدی دارد اگر در پی بهبود کار خود باشیم . وقتی  می پذیریم  که دری کهنتر واژه ییست که این زبان  بدان نامیده شده است وتاریخ ادبیات ما به آن نام بارها نازیده است  و خاستگاه آن هم خراسان  میباشد و فارسی وپارسی برعلاوه ،  به معنای عجمیها ویا زردشتیها  آمده  و از نگاه جای ومکان هم به منطقۀ فارس منسوب  بوده است  ، چه دلیلی دارد جز از خود بیگانه گی که آ نرا از دست دهیم  ؟ . میگویند  دری صفت  زبان فارسی  است . چی گونه؟ مگر نام دری ار  واژۀ  ( دربار یا واژۀ آری ) بر نخاسته است ؟ این اسم خاص  چگونه  صفت شده است ؟ مگر این اسم خاص در درازای تاریخ صفتهای ویژه خود را نداشته است ؟ صفتهایی چون  (دُر ) ، ( فصیح ) ، (کلام بی عیب ونقصان ) و.....  ولی کدامست  صفتهای پارسی یا فارسی ؟ فقط یکبار از زبان فردوسی به نادرستی  آورده اند که : بفرمود تا پارسی دری   +  نبشتند وکوتاه شد داوری  . نخست آنکه گفتن فارسی دری موصوف صفت نیست . چرا که در تاریخ هیچگاه دری به عنوان صفت برای موصوفی به کار نرفته است . چنانکه در ترکیب  کبک دری دیده میشود  مراد از زبان دری نیست بلکه مراد کبکیست منسوب به دره . دره یی یا کبک کوهی آزاده . ازین نمیتوان نتیجه گرفت  که دری صفت فارسی آمده است . بلکه مراد آوردن دو مترادف است .   گذشته از این ها آن بیت فردوسی   در اصل چنین است  : بفرمود تا پارسی و دری  +  نبشتند و کوتاه شد داوری . من این را از خود نمیگویم .  خوانندۀ کاووشگر را به همه نسخه های شاهنامۀ  چاپ مسکو که به قول همه شاهنامه شناسان ، صحیحترین نسخه های شاهنامه است  برگشت میدهم . تا ببینند که زیرکان از چه باریکیهایی سوء استفاده کرده اند  و بیت فردوسی را تصرف کرده اند . فردوسی  خراسانی وقتی میگوید .بفرمود تا پارسی و دری + نبشتند وکوتاه شد داوری . میخواهد به هردو نام  زبان  آن روزگار اشاره کند .  یعنی هم زبان دری و هم زبان پارسی که همان زبان زردشتیان است ( = پهلوی ) (1) . نمیدانم چرا بیت بالا را برخیها به جای پارسی و دری ، (پارسی دری ) نوشته اند  . تا نا آگاهان آنرا موصوف صفت بپندارند . اینکه شاعر جوانمرگ ما قهار عاصی  واژۀ  پارسی  را به کار گرفته است  و در غزلی زیبا  آنرا ستوده است و پارسی  گفته و نه دری  ،  با شناختی نزدیک که از او دارم  گمان میکنم  عاصی نخواسته است  از پارسی در برابر دری ، علم بنی هاشم بسازد و به هیچ کسی حق ندهد دری بگوید . در زمانی  که او میزیست من هم خود به تفکیک  دری و فارسی نیاندیشیده بودم  . ولی وقتی دست درازیهای ایرانیها را در تاریخ و فرهنگ  کشور  متوجه شدم آنگاه خاموشی را و چشم پوشیدن از حق  مردم و فرهنگ کشور را ناروا یافتم . هرچند  بار ها گفته ام که من هیچگاه به این طرح که زبان دری  فارسی نیست و فارسی ، دری ؛ باور نداشته و ندارم  . با وجود همه تفاوتها ، هردو یک زبان است . ولی من فقط در نامگذاری ، دری نامیدن  زبان را نسبت به فارسی یا پارسی گفتن  برتری مینهم . نظر به دلایلی که پیش ازین   نوشته ام و تا کنون کسی  بر  رد آن  نپرداخته است  . تا وقتی به دلیلی علمی  دست نیافته  ام . نام زبانمان را  دری مینوسم و دری میخوانم  . نه پارسی و نه فارسی دری .

سخنان استاد خلیلی  دانشمند و ادیب  آگاه و فرزانۀ  کشور  را  بیارم که  با چه وزنه  و  بار عاطفی ، زبانش را همه جا  با گلبانگ دلنشین دری گفتن می آراید  .  چون او به ارزش تاریخی و ملی این واژه  وقوف دارد :  در نامه یی  به دوستش استاد بدیع الزمان فروزانفر دانشمند ایرانی باری چکامه یی در چهل بیت نوشته بود  که در پاسخ او استاد فروزانفر نیز در۵٤ بیت چکامه یی برای او  نوشت . استاد خلیلی درجایی از آن چامه میسراید :

                             دریغا که از همزبانان جدایم                  ازین درد نالم به فریاد استاد

                        من این دُر دری به نام تو کردم                 که تو  دُر  شناسی و استاد استاد .

                     یا :  غیر از نفس گرم گهر بار خلیلی              با ناله که آمیخته گلبانگ دری را ؟

 

یا :   ای دریغا کان سخن های  دری                     بود پشت پرده از من چون پری

من دری گویم دری آن من است                این گهر ارث نیاکان من است .

 

نگاهی  کوتاه بر وضعیت فرهنگی کشور  

وقتی بر کلیشه های وارداتی چون « پارسی را پاس بداریم یا فارسی را پاس بداریم  » مینگرم  نوعی شعار استعمار فرهنگی را میبنم  که  بر ما فرمان میراند . ایکاش این کلیشه ها را جوانان مجذوب ومجنون ما می نوشتند . آنگاه میگفتیم  خوب از نادانیست . ولی وقتی میبنی که از آنسوی مرز وارد شده  و اکنون خوراک هر ساده لوحی  شده است ، درد ت میگیرد . در ده سال گذشته  این مساله اینقدر داغ نبود  چون  مداخله آنقدر جدی و برهنه  نبود . اکنون که بخشی  از جوانان با سواد پناهنده ما در ایران پرورش  دیده  وسواد ایرانی یافته  اند اکنون مساله اندکی جدی شده است . شاید بعضی ها بگویند .  ما دارای یک فرهنگ ویک آیین و یک زبان هستیم چه فرق میکند که به گونۀ ایرانی بنویسیم یا خراسانی . ایرانی بگوییم یا خراسانی . من بر همین نکته میخواهم  بیایستم 

نخست باید بگویم که در گذشته ما با ایران دارای یک فرهنگ بودیم ولی اکنون دوسده است که نیستیم .ساده ترین دلیلش آنست که ما اکنون دارای دو دولت ، دوکشور و دو فرهنگ میباشیم . هرچند زبان ما یکیست .  از سوی دیگر مگر رفتار و برخورد فرهنگی شاعران و نویسنده گان ایران امروز با همسایه هایش  ، چون گذشته است ؟  آیا این برخورد  به ویژه  با ما و یا تاجکستان دوستانه است  ؟  از بیشتر از نیم سده است که ایران دست  چپاول فرهنگی را بر داراییهای فرهنگی خراسانیان دراز کرده است . دوستی نوشته بود که نویسندۀ  سر شناس   ایران معاصر ، آقای جلال خالقی مطلق در پایان نوشته اش زیر نام «  هویت ایرانی و مرز های ایران فرهنگی »  نتیجه گرفته بود که همه سر افرازیها و دستاورد های پار دریا و خراسان بسته به ایران امروز  است ؟.(2)  ویا داکتر صفا ،  استاد زرین کوب و همه نویسنده گان برجستۀ دیگر  همه دستاوردهای قدیم و جدید را به نام ایران خود منسوب کرده اند. .  به این عنوانهای کتابها  بنگرید :« تاریخ نظم ونثر در ایران » ، « حماسه سرایی در ایران » ، « تاریخ ادبیات در ایران » و...... شاید بپرسید پس چه باید مینوشتند وقتی ایرانی هستند . آری این درست ولی در کجا یا کم ازکم  در کدام جای مقدمه این پژوهشها و کتابهای شان نوشته اند که  این کتاب در بارۀ ملل خراسان و آسیای میانه وایران کنونی نوشته شده و همۀ این ملتها در این میراث بزرگ ، شریکند . تا ما بر انصاف شان صحه میگذاشتیم و میگفتیم به راستی  حق همسایه هارا هم  در نظر گرفته اند . به ویژه وقتی سخن از گذشته میرود . .زیرا همه میدانیم که واژۀ ایران در همه زمانه ها به ایران امروز تعلق نداشته است . مگر شعر غنایی آغازین زبان دری ، شعر ونثرحماسی این زبان ، جنبشهای ملی مردم علیه تازیها همه و همه از خراسان و دولتهای مستقل خراسانیان  بر نخاسته است ؟  آیا لازم است آنهمه امروزه به نام ایران رقم بخورد ؟  می اندیشم   دیگر خاموش ماندن در این موارد گناه است  . کم از کم  جوانان ما که آینده سازان کشور هستند باید از  تاریخ و فرهنگ پر شکوه شان آگاه گردند وازان پاسداری کنند . زیرا   فرهنگ عشق زنده گی ملتهاست :

شاد باش ای عشق خوش سودای ما           ای  طبیب جمله علتهای ما  .  مولوی

امروزه هر دفتر شعر و نثر معاصر را که باز کنی همه جا نقش پای  استعمار و حتا استحمار را میبینی .  زیرا کم وبیش سد سال است که شوونیزم فرهنگی شاهنشاهی و اینک شوونیزم آخندی ، مردم ما را تغذیه معنوی کرده و میکند  .  زیرا در این سوی مرز،  دولتی بافرهنگ و دانشمند نبود ونیست  که بر استقلال معنوی خودش می ایستاد و از هویت تاریخی و دانشی مردم خودش پاسداری  و نگهبانی مینمود . در سال  1330 خورشیدی بر سر بر خی از نامهای هویتی میان انجمن ادبی کابل و دکتر محمود افشار مدیر( مجله آینده ) ایرانی نامه هایی رد و بدل شدکه نشانگر حرکتی برای شناخت هویتی سر زمین آبایی میان دو طرف  بود که به زودی  خاموش گردید و داعیه داران پس از مدتی  در هر دو سو خاموشی پیشه کردند. اینکه در پشت پرده  چه داد و گرفتی پیش آمد  یا نیامد من نمیدانم  ، هرچند که هر دو طرف  بر طبل تهی میکوفتند  .

نشریات ایرانی را بازارگانان ما  با دست باز وارد میکردند و میکنند و هر آنچه که وارد میشد ویا میشود  ، زمینه یی میتواند شد برای تغذیه دانشی و معنوی  باسوادن ما  . البته در این میان  آ ثار و نشرات سودمند و  کار آمدی هم بودند وهستند  ولی از یک دیدگاه ضرر بی بند باری در آوردن  کتاب از آن سوی مرز ، در آن است که  به هر روی  چون آماده نیستی  خوب وبد  را خود تشخیص بدهی  ( بیشتر جوانان را در نظر دارم ) و نهادی هم نیست  تا بر آگاهیهای علمی مردم از راه گسترش یک نظام  آموزشی علمی وملی بیافزاید ،  خواسته یا نخواسته ملت استعمارزده  میشود  و در شناخت حقیقت از شبه حقیقت ،  به جادۀ گمراهی میافتد وآنچه را که دیگران به زبان خودت برایت میگویند و مینویسند ، در دلها و روانها جا می افتد و به عنوان واقعیت بدیهی پذیرفته میگردد . یکی دو نمونۀ کوچک در این راستا :

به نود در صد نوشته ها و پژوهشهای علمی ادبی چه در درون کشور چه در بیرون ازان که بنگریم همه برگرفته  از منابع ایران است .  چون پیداست که ما با آن منابع از گذشته تا امروز  خو  کرده  ایم  وکمتر به خود زحمت پژوهش مستقلانه را داده ایم . می اندیشیم که وقتی گواه از آن منابع بیاوریم دیگر بدگمانی  پیش نمی آید و همه آن را می پذیرند . این کار دو  علت میتواند داشته باشد همانسان که گفتم یا ما به منابع اصلی دسترسی نداریم  چون زبان نمیدانیم و آسان میبینیم که ازمنابع آنها بهره بگیریم یا کار نویسنده گی را جدی نگرفته ایم  وبرای ما تفاوت ندارد که  به تقلید آسان رو بیاوریم یا به کار جدی و درخور. تا ببینیم که حقیقت کدام است  هدف آنست که پژوهنده باید این آگاهی و بینش علمی را در خود پرورانده باشد که دران میان سخن  راست را از ناراست تشخیص بدهد تا به استقلال اندیشه برسد و راه را برای  بازیافتهای به درد بخوربه سود  تاریخ و فرهنگ کشور  باز نماید .  که هر گاه چنین نباشد . راست از دروغ تمییز نمی گردد و فرهنگ از استقلال  هویتی خویش  دور میگردد . برایم شگفتی آور بود وقتی درسایت ( مکتب دری) در نوشتۀ : (فارسی افغانستان، تهدیدها و ضرورت‌ها ) خواندم که نویسنده اش با اشتیاقی آتشین ، آرزوی «  افزایش دایرهٔ نفوذ فرهنگستان  ایران را در افغانستان »  داشت و حتا با صراحت  وبدون پرده پوشی نوشته بود: «پذیرش اعضایی از افغانستان در فرهنگستان زبان و ادب فارسی که هم مقبولیت عمومی در میان اهل قلم این کشور دارند و هم دارای سواد و دانش کافی هستند. این سواد و دانش سبب تقویت کارهای فرهنگستان خواهد شد و آن مقبولیت عمومی، سبب می‌شود که پذیرش این مصوّبات برای مردم افغانستان سهل‌تر باشد. خوشبختانه ما اکنون هم در میان تحصیل‌کردگان مهاجر در ایران و هم در داخل کشور، چنین اشخاصی داریم و در صورت لزوم می‌توان به معرفی آن‌ها پرداخت ».  بنا به پنداشت  این عزیر کارشناسان ما باید بروند در تهران و از حوزه نشینان علمیۀ ! قم  زانو در زانوی آخند های آنجا ، برای تقویت کارهای فرهنگستان  و  برای  پذیرش مصوبات  آن  در افغانستان  خدماتی را به سر برسانند !  این جوان نمیگوید که چرا به پایمردی فرهیخته گان کشور یک چنین فرهنگستانی در خود کشور  برپا نشود تا از نفوذ ! مخرب  آخندهای  مکار کاسته گردد . تا  ملت بزرگ ما هم  به پای خودش بیاستد .  وهویت خودش را داشته باشد . بگذریم از این پرسش که  آن دایه های مهربان آنسوی مرز تاکنون چه تاجی از سر افرازی بر سر  ما زده اند ؟  جز پاشیدن خار ویرانی و  بهم اندازی در کشور ما . این پاسداران ! قند پارسی  از دُر دری خویش چه بد دیده اند ؟ این نشان میدهد که ما تا چه حد وابسته هستیم و تا چه حد در پی تامین منافع بیگانه میکوشیم  چرا ؟ دلیلش همان است  که گفتم  . ما دانسته یا ندانسته استعمار فرهنگی همسایه را پذیرفته ایم . مشترکات فرهنگی گذشتۀ ما  به جایش . ولی اکنون ما دوکشور هستیم و هرکدام  دارای اهداف فرهنگی خود مان . مگر ما گاهی از ایرانیان  شنیده یا خوانده ایم  که ایرانی نوشته و گفته باشد که افغانستان امروز یا خراسان دیروز  زادگاه  فرهنگ و زبان ماست ؟ و ما مدیون این ملت هستیم ؟. نه تنها که چنین نمی گویند برعکس دار وندار ملی ما را هم از خود قلمداد کرده و میکنند وسالهاست که  بر این نای میدمند که افغانستان جز کشور ما بود و آنرا از ما بریده اند  ! خوب حالا که بریده اند و ما کشوری دیگر و شما کشور دیگر شده اید .کم از کم  به این سرزمین احترام بگذارید و در کار این خاک و فرهنگ بسته به آن  ، مداخله روا ندارید و  هست وبود   آنرا نربایید  .  خدا میداند چه قدر از آثار باستانی کشور توسط  ایادی  ایرانی از خاک ما به سر قت   برده شده و آنرا به نام خود به ثبت رسانده اند.                                                        

این سر در گمی تا بدان حد پیش رفته است  که وقتی قرار باشد در بارۀ شعر یا نثر معاصر کشور، چیزی بنویسی یا بخوانی  شخصیتها  و کاراکتر ها همه از کشور همسایه نمونه  آورده میشود . این .چه چیزی را میرساند ؟ این را که ما تا هنوز یاد نگرفته ایم  بر دشواریهای خود مان بنگریم و در پی نقد ، پیرایش و ویرایش آفریده های خود وشناخت نا توانیها و نا هنجاریهای کار خود باشیم . گویی کشور  ما آنجاست نه این جا . نان وآب ما این جاست ولی باشگاه ذهنی ما آنجا  .  در نقد ،  رضا براهنی  بیهمتای دوران است و درشعر  شاملو و فروغ  الگلو ها و تابو های ما  . غلط فهمی روی ندهد . من نمیخواهم  این بزرگان ادبیات  را به هیچ بگیرم  ولی  ما چرا در پی آن نیستیم که از خود چیزی بسازیم  . از دید ملی ، مگر افتخارات شاملو و فروغ به ما میرسد ؟ نه و هرگز نه .چنانکه سربلندیهای زبانی و تاریخی فرانسه به انگلیس همسایه اش نمیرسد. سربلندیهای هلندیها به هلندیها میرسد و از ژرمنها به ژرمنها  .   

گناه این وضعیت چیره ،  بر دوش کسانی بوده و هست که با دید یک سویۀ  قبیله یی بر فرهنگ سراسری کشور  مینگرند و چه بسا که فرهنگ عقب ماندۀ  قبیله یی را بر فرهنگ بزرگ و  ریشه دار کشور برتری میدهند و  با ناسازگاری با آن  از بالنده گی اش  جلوگیری مینمایند  . با بهره جویی از این  حالت است که، کشور های همسایه با فراخ دستی  بر سر مایه های  مینوی کشور ما  دست درازی میکنند  و دارو ندار  مان را به تاراج برده و میبرند  .  من از بیگانه گان هرگز ننالم  + که بامن هرچه کرد آن آشنا کرد . با آنکه میدانیم وقتی عرب با آنهمه دست افزارهای  اعتقادی که در دست داشت  نتوانست  زبان بومی  فرهنگ ما را  از ما بگیرد و ما را عرب زبان بسازد ، برعکس خود در این هنگامه به زانو در آمد . باور دارم که اینک غرب و ایران هم   نخواهند توانست این ودیعۀ نیاکان  را از ما بگیرد  هرچند زبان غربیها امروزه  زبان داد و گرفتهای  جهانیست  و ما نیز به گونه یی بدان وابسته ایم . ولی آنچه که با شیر  مادر  در خون  گد شده باشد  با  جان شیرین  از تن بدر خواهد شد . پس نگرانیی در کار نیست  .  اگر هم هست  در آنست که ما  ارزش داشته های خود را نمیدانیم  . آموزشگاههای ما و مکاتب ما از خود بیگانه گی را تبلیغ میکنند و تابو های  دور از شگرد و شناخت را در کودکان و جوانان ما پرورش میدهنند . برخی ها  میگویند چون امروزه ایران به فرهنگ و زبان توجه زیاد کرده است  و ما نه ، حق دارد ادعای وارث بودن را داشته باشد. پیش کشیدن چنین فرا خواستی  برایم شگفتی انگیز است . آیا این ادعا  این را نمیرساند که اگر همسایه مال ترا میدزدد و از خود میسازد وتو چون  توانایی  به کار گیری و نگهداری آنرا نداری ، بگذار از او باشد ؟  آری ازین ما همه رنج برده و میبریم و لی این بدان معنا نیست که ایران آنچه را که از او نیست  ، از خودش بداند  . بیکاره گی ما و تاجکستان عوامل تاریخی و سیاسی دارد . ما  درگیر یک نظام عقبگرای شوونیست قبیله گرا بودیم که ملت را در فقر و بیدانشی و جهالت نگهداشته بود  تا خود حکومت کند . و تاجکستان هم  مستعمرۀ روسها بود  . امروزه وضع تا اندازه یی فرق کرده است . جهان هم میبیند که بر این ملت چه گذشته و میگذرد .چرا ایران امروز به عنوان یک کشور همفرهنگ و همزبان اجازه نمیدهد که کشور ما دارای تباث و آرامش  واستقلال گردد . چون ازین ملت بیمناک است . که  مبادا روزی  دولت مقتدری با آن همه سرمایۀ مادی و معنوی  که در اختیار دارد ،  به پای خودش بیایسد  و در منطقه  سدایی پذیرنده  داشته باشد. 

در گسترۀ دیگر ِ فرهنگ ، خوشبختانه موسیقی ما ، از استعمار همسایه ها دور مانده است  . تاکنون موسیقی خراسانی خود را داریم و به همت  بزرگانی  چون  استاد برشنا ،   شاه ولی ولی ،  نینواز ، استاد مددی ، وحید قاسمی  ، احمد جان صبوری ، استاد صفدر توکلی ، استاد گل زمان ، باز گل بدخشی و . . . دیگران  موسیقی ملی ومحلی  ما  به گونۀ علمی  زنده و بالنده است  . تنها وضع هنر سینما در کشور به نسبت نبود سرمایه و همکاری از سوی دولت ، پریشان و درهم برهم است .هنوز تقلید از سینمای مبتذل هندی ادامه دارد . خوشبختانه در کشور ما تعصب مذهبی آنچنان که در ایران هست ، در میان مردم ما وجود ندارد . هرچند که وهابیهای عرب  بسیار میکوشند که دین را در کشور سیاسی  سازند و به سوی  تند روییها و خون  ریزیها  بکشانند  ویا  آخندیزم ایرانی که هم گلوی ملتش را در پنجه  میفشارد وهم میخواهد ما را با دگمها و تابوهای مذهبی خودشان زمینگیر سازد ، ولی بیشتر شهروندان ما  تاکنون به این دو فرقه روی خوش نشان نداده اند .  یکی از آمده ها ، حجاب ایرانی است که  دوشیزه گان ما و زنان آزادۀ ما را قنداق پیچ میسازد ، خود در تقابل با چادررایج  قرار دارد که در گذشته مادران و زنان کشور پارچه یی را روی سر خود می انداختند که هم وقار شان را نگه میداشت هم  زیاد صبغۀ مذهبی نداشت  که چند ناپاک دین متحجر سیاست پیشه ، برایشان حد وحدود لباس پوشیدن  بیاموزد و در کنج خانه خزیدن را . اکثریت زنان ما همانند دیگر زنان آزاد جهان با آگاهی خود میدانند که چه کاری ضد دین است و چه کاری ضد اخلاق . امروزه زنان در کنار مردان برای ساختن زنده گی  خود و خانوادۀ خود کار و تلاش میکنند و این حق انسانی شان است .هیچ مردی را یارای آن نیست که بر ضد کرامت او خلاف کند . بشریت دانشمند  حق او را  قانونی ساخته است واز همین جاست که این قدر جرم و جنایت که در کشور های اسلامی به گونۀ پنهان و آشکاروجود دارد ،  در کشور های آزاد جهان وجود ندارد . زیرا جرم وقتی روی میدهد که انسان از حق وحقوق خود و دیگران آگاهی نداشته باشد  ودر جهالت وبیدانشی وفقر وبیکاری  به سر برد . اینگونه مسایل زیستی و فرهنگی  هرچند به نسبت گذشته بهتر شده است ولی هنوز هم  راه درازی  در پیش دارد که به فرجامی نیک برسد  .

به هر روی  ،  گفتنیها زیاد است و زمان  دست و پا گیر .من آنچه را که گفتم برای نگرانی از برخی نا همواریها و لغزشهاییست که دامنگیر فرهنگ  زبان و زبان فرهنگ  ما شده و یا در آینده خواهد شد . ورنه پیش ازین که وضع نا به هنجار تابه  این اندازه  شتاب تند خود را نداشت ،  برخورد با دانش پژوهان و نویسنده گان به ویژه کشور همسایه ایران خیلی  با مماشات و تسامح همراه بود . من دراینجا به دوستان ایرانی که  از حریم حرمت همسایه گی  پای فراتر ننهاده اند و در پی لگد مال کردن حق فرهنگی ما نیستند و نبوده اند ، میگویم : اگر در این  نوشته گاهی سخن  از سدای خوش همدلی و همزبانی فراتر رفته باشد . پوزش میخواهم .  

درفرجام  ، سخن را با  دوبیت از زبان فردوسی بزرگ  به پایان میبرم  .

چنین داد پاسخ که گفتار بس                    به کردار جوییم همی  دسترس

به کوشش بجوییم خرم بهشت                   خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت  

 

برگرفته از کتاب « از فردوسی بیاموزیم »

   

----------------------

(1)-. زرین کوب .ازگذشتۀ ادبی ایران ص 49

(2) - http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=819

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 13:47  توسط   | 

نگاهی بر زبانهای باستانی در خراسان


  نگاهی بر زبانهای باستانی در خراسان  

 در این  گفته هیچ شکی نیست که خراسان بزرگ  به ویژه بخش بزرگ آن ، افعانستان امروز زادگاه بسی از فرهنگها و زبانها بوده است . بزرگترین و پایدار ترین فرهنگهای گذشته این سر زمین را  میتوان  در زیر نام فرهنگ مزدایسنا  ، فرهنگ یونان و باختری و  فرهنگ خراسانی ( دوره اسلامی ) بر شمرد .  در آغوش این فرهنگها ، زبانها با دبیره های چندگانه رشد کرده و بالیده  اند . زبانهای آریانی را میتوان  به اینگونه دسته بندی کرد : 1-      زبان بلخی باستان  ( یا اوستایی )

 2-      ، زبانهای آریانی  میانه یا آری :  پهلوانیک ( پهلوی اشکانی شاخِۀ – شمال شرقی) زبان پهلوی  ساسانی – شاخۀ جنوبی ،

  3- زبانهای آریانی میانۀ شرقی :

 سغدی ، خوارزمی ، سکایی ، تخاری (بلخی  )   

     4 - زبانهای  معاصر آریانی : دری ( فارسی ، تاجکی  ) پشتو ، کردی ، بلوچی ، زبانهای پامیری ، نورستانی ، پشه یی . (1)  

در بارۀ فرهنگها و زبانهای این سر زمین سخنان ناگفته فراوان است . زیرا در درازای  دهه های پسین ، سدۀ بیستم و دهۀ آغاز سدۀ بیست ویکم  ، در اثر تداوم فرمانروایی حاکمان قبیله سالار وبی کفایت  ، کشور دستخوش  بازیهای  چندگانۀ ابر قدرتهای شوروی و امریکا ، و همسایه هایی چون ایران و پاکستان شده بود و  هیچگونه پرداختی جدی به امر  فرهنگ  و میراث گرانبهای نیاکان ما نبود ، خواهی نخواهی نهاد های فرهنگی  و  دانشی  مردان کشور  مجال باز بینی وکار آفرینشی را آنچنان که بایسته بود ، نیافتند .  فرهنگ ملی  در دستور کار  دولت نبود  ودر بدل آن  از یک سو که کشور از  فرهنگ وارداتی ومسموم کننده پر بود  ، از سوی دیگر  دولت در گسترش فرهنگ دروغ و جعل واقعیتهای تاریخی وفرهنگی سرگرم بود و آنرا به عنوان فرهنگ ملی به خورد جامعه و جوانان میداد  . بدبختانه تا هم اکنون این روند پایان نیافته است . اکادمی علوم و دانشگاههای کشور  در منطقه هیچگونه دستاورد مستقلانه یی  نداشته و ندارند  . بیشترینه  مآخذ و سرچشمه ها  از منابع ایرانیست که اگر این منابع و مآخذ  را از دست ما بگیرند خود چیزی برای گفتن نداریم  . ومیدانیم که منابع اکادمیک ایرانی خود برگرفته از پژوهشهای غربیان بوده وهست چه در زمینۀ پژوهشهای باستانی چه معاصر.  زیرا در دوران شاهنشاه ، ایران نسبت به افغانستان دارای روابط گسترده تر با جهان بیرونی بود ازجمله کشورهای  مانند امریکا ، انگلیس وفرانسه . ولی  روابط افغانستان با جهان خارج بسیار کمرنگ بود زیرا سلطه داران دولتی و مفتخواران سنت پرست مذهبی وابسته به آنها از باز شدن  روزنه های  پژوهش وتحقیق با روشهای جدید و آمدن تکنالوژی معاصر میترسیدند چون ادامۀ  این روند ،  یخ خود کامه گیهای آنان را رفته رفته آب میکرد . در یک چنین هوایی  ، روشنفکران ناگزیر به نسبت  آسانیابی و همزبانی به  نشرات و  مطبوعات ایرانی رو می آوردند  و از آن دریچه برجهان و پیرامون  خود نگاه میکردند و ازان بهره  میجستند چون  خود کمتر به منابع اصلی  دسترسی داشتند  .  بنابر این  سرچشمه آگاهیهای ما در دوران رژیم شاهی  بیشتر از همه منابع ایرانی بود که چون دران زمان موازین پژوهشی در کشور های شرقی از جمله ایران مراعات نمیشد ، نشنلیزم  سلالۀ پهلوی با دستبرد در  برگردانها  و ترجمه های علمی از  منابع غربی  ، هر آنچه  که خود میخواستند  انجام  میدادند *. با استناد به گفته های برخی از نویسنده گان  ایرانی ، حتا رژیم با گماشتن برخی از باستان شناسان غربی برای جعل تاریخ شاهنشاهی دانشمندانی مانندهرتسفیلد Hertzfeld  و رودیگر اشمیت  Rudiger Schmitt را وا داشتند تا پژوهشها و کاوشهایی را به کام رژیم شاهنشاهی انجام دهند . در کشور ما چون شمار بسیار اندک به زبانهای خارجی دسترسی داشتند بیشترینه از سرچشمه های راستین و یا مجعول پژوهشگران و مطبوعات ایران اقتباس میکردند و  بی آنکه به  حقیقت  مساله توجه کنند  ، از آنها پیروی میکردند . البته از برخی استثناها نمیتوان چشم پوشید .  این جریان تا هنوز هم که قشر با سواد کشور با زبانهای گوناگون خارجی آشنا شده اند ولی هنوز با معاییر اکادمیک پژوهش آشنا نیستند و زبان خارجی را صرفن برای سخن گفتن آموخته اند ، کار  پژو هشهای دانشی و اکادمیک هنوز هم بسیار نارسا و  دور از نقد همه جانبه میباشد . از سوی دیگر  شوونیزم قبیله هم جلو هرگونه پژوهش دگر اندیشانۀ دانشمندان و جوانان ما ر ا گرفته و هنوز هم میگیرد  .  گهگاهی هم کسانی که در اثر کار آوریهای  شخصی ،  آفرینش  ماندگاری را پیشکش میکردند ، نه تنها  از سوی دولت کار آنان را ارجی نبود که زمینۀ رشد چنان گفتمانی را در آینده  نیزجلو میگرفت . استبداد قبیله ، فرهنگ ملی کشور را  از هرگونه رویش و باروری  تهی میکرد و به جایش  پشتو محوری وپشتون سالاری را  پی میگرفت . این وضعیت نا هنجار  در کشوری  جریان داشت  که از گذشتۀ پر شکوهی بر خوردار بود  و در هر گوشۀ آن  دهها کتیبه و کتاب و نقشینه و یادگار های تاریخی  پراکنده افتاده بود  که اگر اندک توجهی  در آن راستا  می شد  ، ملت راه سد شبه را در یک شب  میپیمود   وبه زودی در کنار  دیگر کشور های منطقه  . جایگاه بزرگ تاریخی ، آفرینشی و  پژوهشی خود را  باز مییافت . چنانکه  در آغاز جنبش مشروطیت دیدیم که جوانان آزاده و رزمنده گان پرشور کشور  با تلاش شباروزی خواستند کار هایی را در زمینۀ سیاست و فرهنگ کشور در پیش گیرند ؛ انجمنها ونشریه هایی بر پا دارند و از هویت فرهنگی خویش کم و بیش به دفاع  بر خیزند که پس از اندک زمانی به دست ستم گسترانی چون نادر  و هاشم  و محمد گل مهمند دمار از روزگار شان کشیده شد و حتا ریشه های آن   سدا ها ، سداهای  آزادی و گشایش وبالنده گی  را   در این سر زمین خشکاندند  و برای بقای خانوادۀ خویش ستم قرون وسطایی را در کشور بر قرار کردند  که آگاهان کشور از همۀ آن تاخت و تاز ها و فر آیند ها آگاهند و نیازی به تکرار آنها نیست   . دراین مقال نخست میخواهم  دیده شود چرا  در کشور ما  پرداختن به  زبانها و  فرهنگهای  پارینه ،  ازنظر  افتاده است .  دو دیگر وضعیت  فرهنگ امروز ما چگونه است . در گذشتۀ نه چندان دور ، پژوهنده گانی چون استاد احمد علی کهزاد ،  پروفسور حبیبی  ، استاد غبار  و چند تن دیگر جسته و گریخته به گوشه هایی از  فرهنگ و ادب و اساتیر  کشور پرداخته بودند که  پس از  درگذشت آنان  هیچ نهادی  دیگر بر آن کار های آغازین نگاهی نیفگند و کتابی و رساله یی که تکرار کار آنان نباشد ، پدیدار  نشد . پیداست که در بیرون از افغانستان آگاهان  ودانشیان غربی  در بارۀ اوستا و زبانهای باستانی کشور چون زبان اوستایی ،  زبان پهلوانیک وآنچه که به نام  زبان بلخی مشهور گشته  ( زبان دودمان کوشانیها ) بیش و کم  پژوهشهایی  با هر نیت وهدفی که بود ،  چاپ و نشر کردند که   رویهمرفته  رهگشاینده و سودمند بوده اند  . در شرق هم پیشتر  وبیشتر از هر جایی در هندوستان و سپس در دوران شاهنشاه  در ایران نیز ترجمه ها و کوششهایی به راه افتاد  ولی بدبختانه در کشور ما  افغانستان کسی در آن راستا همگام با دیگر ملل ونحل دست به کار  نشد و مجال چنان پژوهشهایی که زحمت افزا و هزینه بردار  نیز بود ،  به هدر رفت . اوستا شناسی در کشور : ببینیم ِآیا در بارۀ  میراث بزرگ فرهنگ اوستایی در کشور  ما یعنی در زادگاه اوستا ، کاری در خور صورت گرفته است یا نه . شوربختانه باید گفت در این زمینه دست ما خالیست . در بخش  اوستا شناسی هیچ کار وکوششی  از سوی دانشمندان ما به عمل نیامده  است . علت این بی توجهی  هم همانسان که اشاره شد دولتهای بی کفایت قبیله گرا بود که چنین  کار هایی را در حد صلاحیت خویش نمی دیدند   و آن را زیر تاثیر جو فرهنگی که از سوی همسایه ها تبلیغ شده بود ، به کشور های همسایه وابسته میدانستند . اگر استاد علی احمد کهزاد ، یا استاد غبار  و استاد حبیبی کار هایی را در محدوده چند مقاله و یا رساله پیشکش کردند  ، هرگز  کار آنان دنبالۀ منطقی خودش را نیافت  ودران زمینه اکادمی علوم یا دانشگاه کابل یا ریاست باستانشناسی  به عنوان برنامۀ کاری خود ، اوستا شناسی را پی نگرفتند و کنفرانسی و سیمیناری و آموزشگاهی را با شرکت دانشمندان کار شناس جهان ، برپا نکردند  .  کاری که در جهان از سه سدۀ به این سو آغاز یافته  بود  . پژوهشهای باستان شناسی در کشور ما  آنسان که استاد احمد علی کهزاد باز گفته  به گونۀ  علمی از سال  ١۹٢٢آغاز گشته است . ونیز به عنوان پیش زمینه ها میتوان از گروه گردشگرانی چون چالس ماسون یاد آورد که گنجینه های باستانی  کشور را در سال ١٨٣٣ همزمان با کمپنی هند شرقی بررسی کردند و ازان ها گرد آوردۀ کوچکی را فراهم آوردند . البته در بارۀ باستان شناسی  تا کنون کار های فابل توجهی  در افغانستان صورت گرفته است که نباید از آنها چشم پوشید . « افغانستان یکی از معدود کشورهای منطقه است که فهرست پایگاه‌های باستان‌شناسیِ آن در کتابی دو جلدی زیر عنوانِ فهرست پایگاه‌های باستان‌شناسیِ افغانستان (عنوان فرانسوی: Catalogue des sites archeologiques d'Afghanistan/عنوان انگلیسی: Archaeological gazetteer of Afghanistan)، نوشته وارویک بال در سال ۱۹۸۲ میلادی در پاریس به چاپ رسید. در این مجموعه دو جلدی جزئیات ۱۲۷۱ پایگاه عمده باستان‌شناسی افغانستان آمده، که این رقم تنها %۱۰ از کُل مجموعه پایگاه‌های باستان‌شناسی در افغانستان را در بر می‌گیرد .»  ( ویکی پدیا  -  بخش باستان شناسی افغانستان )  

 ولی در بخش زبانهای باستانی کشور تا یک دهۀ پسین هیچ اقدامی  صورت نگرفته بود  واین زمینه هنوز چشم بر راه پژوهشها و کارکرد های جدی و فراوان میباشد . زبانهای باستانی کشور را باید در دو مرحله مورد بررسی قرار داد  :

 یکی مرحلۀ پیش از کشف اسناد زبان باختری ( کتیبۀ سرخ کوتل  و اسناد رباتک ) .دیگری پس از آن .

    1-     مرحله نخست . اوستا شناسی  

 در بررسی  مرحلۀ نخست  ، جهانیان  بیشترینه مدیون  پژوهشهای باستان شناسان و زبان شناسان  هندی و کشور های غربی هستند که برای نخستین بار دروازۀ اوستا شناسی را بر روی جهانیان کشودند و  کتاب  اوستا را به گیتی معرفی کردند . چون تاریخچۀ این روند گسترده است  تنها  از آغاز گران و مطرح ترین کسان در این زمینه نام میبرم ، و میگذرم . 

 نخستین آگاهیهای ما از زردشت و آموزه های او بر میگردد به سالهای ٤۵۰ پ. م در نوشته های یونانیها ..  میدانیم که از زمان هرودت بدینسو در بارۀ دین مغان  وآیین دوگانه پرستی آگاهیهایی در دست پژوهنده گان جهان قرار دارد .  ( اوستا ) مجموعۀ متنهای آیینی و ادبی است که اکنون ازان مجموعه بخشهایی در دست است که در کتابخانه های بزرگ کشور های اروپایی نگهداری میشوند و ترجمه ها و تفسیر هایی  از آنها در جهان پراگنده گشته است . این میراث گرانبها ،  باستانی ترین و کهن ترین گنجینۀ ادبیات کشور ما و جهان است که با آنکه بخش بزرگ آن از دست رفته است ولی آنچه که اکنون در دسترس است بخشهایی از اصل کتاب است که در حدود کم از کم  ٨۰۰ پیش از میلاد   توسط آورنده آن زردشت نوشته شده و به جامعۀ باختری آن زمان پیشکش شده است .  مهمترین بخشی که اکنون موجود است( یسنا ) نام دارد که در برگیرندۀ ( گاتها ) یا گاهان است . این نسک ( بخش یا باب ) (در اوستا نسکه naska به معنای کتاب آمده است ) سرود های زردشت را دربر دارند که  به زبان شعر هجایی  سروده شده اند . این شعر ها کهنترین بخش اوستا را میسازد که به لهجۀ محلی مردم بلخ سروده شده و به زبان وداها نزدیک اند  . از زبان گاهان است که خواننده با زمان زنده گی و اندیشه های شاعر آشنا میگردد . بخشهای ديگر اوستا عبارتند از: ويسبرد، ونديداد  يشت ها و  (خرده اوستا) میباشد .  ( خرده اوستا )  یا اوستاى كوچك  که  در سده های پسین توسط  موبدان زردشتی تالیف شده است همسنگ با آثار پیشین نمی باشد .    

 به استناد دینکرد ، بار نخست آموزه های زردشت  به فرمان گشتاسپ شاه بخدی. نوشته شد . نسخه اصلی به گنج خانه شاهی و نسخۀ دیگر را به « دژنبشت» کتابخانه مرکزی فرستاد . پس از یورش اسکندر آن نوشته ها به دست رومیان افتاد و آنرا به یونانی هم ترجمه کردند که از آن ترجمه جز یاد کردهایی به خامۀ مورخان یونانی در دست نیست . اوستا در زبان پهلوی به گونه (ابستاک ) آمده است . نام اوستا و زبانی که اوستا بدان نوشته شده است یعنی زبان مردم بلخ ، در کتاب اوستا ذکر نشده است . ولی اکنون نظر به اسناد دست داشته میتوانیم  گفت که در  زبان باختری میانه از آن به نام (آری)  یاد شده است . زیرا زبان اوستایی که در سرزمین باختر- حوزۀ میان بلخ وخوارزم و تخارستان تا سیستان خراسان را در بر میگیرفت به همین زبان گفتگو میشده است ، که در روند تاریخی زنده گی مردمان این سر زمین همراه با تغییراتی اکنون ازان به نام زبان فارسی یا دری یا تاجکی نام برده میشود ، دوام خود را یافته است . پس از ویشتاسپه یا گشتاسپ کیانی ، و به دنبال  شکست وازهم پاشیده شدن  لشکر رومیان به دست اشکانیان ، بلاش اشکانی دستور داد بازمانده های اوستا را از همه جای قلمرو امپراتوری ، گرد بیاورند و به کمک موبدانی که اوستا را در سینه داشتند دوباره آنرا تدوین کنند  . در کتاب سوم و در آغاز کتاب چهارم دینکرد در بارۀ گرد آوری اوستا توسط بلاش اشکانی آمده است : « پس از استیلای اسکندر و پراکنده شدن نامۀ مینوی نخستین پادشاهی که به جمع آوری اوستا همت گماشت ولخش ( بلاش) اشکانی است .»( 1) در زمان ساسانیان نیز اوستا و یا بخشهایی از آن توسط  موبدانی چون تنسر ، موبد مارسپندان و موبد  وه شاپور ، گرد آوری و تنظیم شد دیده میشود که برای زنده نگهداشتن آیین  و فرهنگ اوستا ، از همان  آغاز ، از سوی مردم و  دولتهای آریانی ، تلاش پیگیری وجود داشته است . باید افزود که در دورۀ شاهنشاهی کوشانیان که دین بودایی دین دولتی بود ، سنت  و آیین دینی آریانی مزدایی همچنان پایدار ماند   . زبان آری به گونۀ متغیر آن که باز ماندۀ دوره های پیشین بود در دولت کوشانی همچنان  زبان ملی ودولتی بود و با تغییر دین در دولت کوشانی زبان آری یا باختری  به زنده گی خودش ادامه داد . زیرا  این  دولت  نیز مانند دولت اشکانیان  در مورد مذاهب  از تعصب و سختگیری  کارنمیگرفتند و در کار دولت داری در قلمرو شان  به سیاست خود گردانی ( نوعی فدرالیزم ) محلی باور داشتند و در هر ایالتی شورایی از بزرگان را به نام ( مهستان )برپا کرده بودند و پرستشگاههای زردشتیان در کنار پرستشگاههای بودایی  و هلینی در بلخ و بامیان و تخارستان ومناطق دیگر به کار شان ادامه میدادند . در این شاهنشاهی ، همه  دینها شایستۀ بزرگداشت بودند وکسی به دین کسی کاری نداشت . مستشرقان  نامدار انگیسی مانند هنینگ و ویلیام سیمز زبان مردم را درین زمان ،  زبان باختری خوانده اند .   پس از یورش اعراب به آرین زمین ، شماری از مردمان خراسان ( پار دریا  ،  باخترو سیستان ) و پارس که به دین آبایی خویش بودند ، پس از مقاومتهای مسلحانه و غیر مسلحانه در برابر تازیان ، سر انجام به هند کوچیدند و بیشترینه در سواحل جنوب هند در شهر سورات – یکی از شهر های مهم استان گجرات سکونت اختیار کردند که به نام پارسیان هند مشهورشدند . زیرا در هند از زردشتیان شکست خورده و پناهنده  به نام پارسی ها نام میبردند . پارسیها یعنی زردشتیها . گروهی هم در زمان نفوذ انگلیسها در بمبئی جا گزین شدند و دستۀ دیگر از این پناه گزینان هم در سراسر نیم قارۀ هند پراکنده گشتند ولی چون سنتهای دینی خود را نگهداشته بودند ، کمتر دچار از هم گسیخته گی دینی شدند .اما امروزه بیشترینه  به زبان گجراتی سخن میگویند تا زبان نیاکانی آریانی خویش . زیرا در آغار ورود شان به وِیژه  در سواحل هند ، فرمانروای گجرات از آنان  خواسته بود در صورتی  به آنها  پناهنده گی خواهد داد  ،که  به زبان گجراتی سخن بگویند وآنان به ناچار این را پذیرفته بودند  .   پس از کشته شدن زردشت در آتشکدۀ نوبهار بلخ به دست ارجاسپ تورانی ،  موبدان زردشتی آموزه های دینی پیام آور خود  را از راه تفسیر و ترجمه ادامه دادند . نخستین تلاش برای  زنده ماندن اوستا ، ترجمه و تفسیرآنست که به نام  (زند اوستا ) نامیده میشود . این تفسیر ها در زبان پهلوی ( چه اشکانی ، چه ساسانی ) روال مطالعات اوستا شناسی را در پی داشته و آنرا ادامه داده است که پس از ورود اسلام ، به علت پناهگزینی زردشتیان به هند ، دامنۀ مطالعات اوستا شناسی در آن سامان گسترۀ بیشتر یافت . برای نخستین بار در نیم قارۀ هند در سده دوازدهم ترسایی برگردانی  از اوستا به زبان سا نسکرت توسط نریوسنگ دانشمندی از پارسیان گجرات  و از دستوران بزرگ دین زردشتی به عمل آمد .  گذشته ازان نریوسنگ کتاب پهلوی مینوی خرد را نیز به پازند درآورد  . باید گفت در این راه کوششهای پارسیان هند از ارزش ویژه یی برخوردار است . در نیمۀ دوم سدۀ بیستم برخی از موبدان و دستوران هندی در پژوهشهای اوستا شناسی خویش دستاوردهای مهمی  داشته اند . برخیها هم  آموزشهای خود  را از استادان غربی به دست آورده اند .  از  موبدانی چون : تارا پورالا ،کاووس جی ادل جی کانگا ، سهراب جمشید جی بلسارا ، دستور بهرامجی سنجانا ، پشوتن سنجانا ، بهرام گور تهمورس انکلساریا ، دین شاه ،دابار، تاوادیا، میرزا ، دستور هوشنگ جاماسب ، جمشید جی مانکجی اون والا ، شهریارجی دادا بهایی  ودیگران باید یاد کرد . اینها در سر  زمین هند ،  ترجمه هایی به زبانهای  گجراتی ، پهلوی و اوستایی تهیه و آماده کردند . چون گنجینۀ میراث زبان و فرهنگ اوستایی وپهلوی در نزد اینان زنده مانده بود ، وقتی استعمار انگلیس  در لباس کمپنی هند شرقی به این سر زمین رسید جهانیان ازآن میراث گرانبها  آگاه شدند و  به ترجمه وتفسیر اوستا دست یازیدند که امروزه اوستا شناسی در جهان به یک رشتۀ ارزشمند در بازشناسی  زبانهای باستانی کارکردهای خوبی را پیشکش نموده است . در ایران باید از آغاز کننده یی  به نام استاد ابراهیم پور داوود نام برد که آموزشهای اوستا شناسی خود را هم از جامعه روحانی زردشتیان هند و هم از نزد استادان اروپایی فرا چنگ آورد . « پورداود در تحقیقات خود روش دانشمندان آلمانی را به کار می‌بست و به خصوص از نظر نشان دادن مراجع متعدد و حواشی بسیار، تحت تأثیر آنان بود  » ( ویکی پدیا )  و سپس به عنوان پایه گذار این رشته در دانشکدۀ ادبیات تهران به کار پرداخت و یک مجموعه کامل اوستا را به جز(وندیداد)  به فارسی برگرداند .   واما درمیان غربیان پژوهشهای اوستاشناسانه را برای نخستین بار آنکتیل دوپرون  Anquetil Duperron فرانسوی (١٧٣١- ١٨۰۵ ) پی گرفت . او که در آغاز شاگرد زبانهای شرقی بود در اثر تشویق بارتلمی کشیش  به عنوان سرباز به خدمت کمپنی هند در آمد و در سال ١٧۵٨ از راه بحری به سورات هند رسید و پس از تلاش بسیار توانست با کمک موبدان زردشتی زبان و دبیرۀ اوستایی را از آنها بیاموزد  . پس ازهفت سال  سورات را ترک کرد و به آکسفورد رفت و دستنویسه های خودش را پس از اطمینان یافتن از درستی آنان ، همه آنها را که در بر گیرندۀ متنهای اوستایی ، پهلوی ، پارسی و سانسکریت بود به کتابخانۀ سلطنتی سپرد . او در بررسی و  ترجمۀ  گرد آورده های خودش و چاپ مقاله های علمی ، ده سال ازعمرش را دران باره صرف کرد . سر انجام در سال ١٧٧١ م ترجمۀ زند  اوستای خود را  در سه جلد به زبان فرانسوی منتشر کرد . او دراین سه جلد ،  در بارۀ شرح مسافرت ، در بارۀ دستنویسه هایش ، زنده گی زردشت بنابر سنت و ترجمۀ وندیداد ساده ، ترجمۀ بقیه اوستا ، بند هشن ونیز یک واژه نامۀ زند – پهلوی و واژه نامۀ پهلوی – فارسی  وگزینه یی در بارۀ آیین های سنتی هند ، مطالبی گسترده یی به دست داده است. کار های او پراز  شور وشگفتی بود . زیرا تا آنزمان در اروپا کسی به چنین کاری دشوار و بزرگ دست نکشاده بود  تا ازان راه مشتاقان به فلسفه و آیینهای دینی هند و آریان زمین ، پی ببرند . انتشار این کتابها از سوی دیگرانتقاد ها و سر وسداهایی را هم بر انگیخت . از جمله مخالفان و منتفدان سر سخت اوجوان نوخاسته  یی از دانشگاه آکسفورد به نام ویلیام جونز بود  که پسانها رییس انجمن آسیایی  کلکته شد  و دررشتۀ  زبان شناسی جدید ، مقام بلندی یافت .دوپرون مدافعانی هم داشت مانند کلویکر که زند اوستای او را به آلمانی برگرداند وتوضیحاتی هم در دو جلد بر کتاب او نوشت . ویلیام جونز در انجمن آسیایی نطر نادرستی را پیشکش کرد که گویا زند گویشی است از سانسکریت. با آنهم این نظریه  از نگاه علمی با باز نمایی همسانیهای این دو،  سودمندیهایی را دارا بود . سر انجام پرپائولو در سال 1798  به این نتیجه رسید که زبان زند یا اوستایی از سانسکریت جدا نشده بلکه هر دو از سرچشمۀ کهنتری برخور دارند . در اوستا شناسی  شخصیت برجستۀ دیگر اوژن بورنوف Burnouf (١٨۰١-١٨۵٢) است که دراین رشته گام اساسی و علمی  را برداشت . بورنوف از سال ١٧٧١تا سال ١٨٣٣ ترجمه و تفسیریسنای خود را انتشار داد . تا آن سال که بورنوف تلاشهای خودش راآغاز کرد ، اوستا شناسی در غرب بسته به همان کار ها و نظریه های آنکتیل دوپرون بود که باز نمایی خویشاوندی میان زبان اوستا و سانسکریت را در پی داشت   . ولی از سال 1833 م این بورنوف فرانسوی بود که اصول تحلیل دستوری دوپرون را که از استادان پارسی در هند فرا گرفته بود ، ناشیانه یافت و از میان ترجمه های دوپرون که با خودش از هند آورده بود به ترجمه یی دست یافت  که سخت با ارزش بود و آن ( یسنا )ی ترجمه شده توسط نریوسنگ بود . بورنوف با مقایسۀ ترجمه انکتیل با ترجمۀ پنج سده پیش نریوسنگ ، به برداشت خوبی رسید . بورنوف با توجه به دستاورد بوپ Bopp.F که تازه دستور زبان مقایسی خود را نوشته بود ودران  بخشی را هم  به زبان زند واگذاشته بود ، کارش را آغاز کرد و بدینسان توانست مجموعه یی از دستنوشته ها را گرد بیاورد و با نظر داشت به ترجمه های نریو سنگ و انکتیل دوپرون و با افزودن توضیحات دستوری ، به یک متن پیراسته و آراسته از اوستا دست یابد و آنرا به چاپ برساند . همزمان با درگذشت بورنوف دوکتاب دیگر در باره اوستا انتشار یافت .یکی اوستای وسترگارد دنمارکی بود که با مسافرت به هند به گرد اوری کتابها ونوشته هایی پرداخت که میتوان گفت در زمینۀ اوستا شناسی کار راسک را تکمیل میکرد . مجموعۀ منتشر کردۀ او دارای اهمیت و اعتبارعلمی بود او بود که کتاب بندهش را نیز چاپ کرد . همچنین اشپیگل المانی با نشر یک دوره کامل اوستا ، متن پهلوی – زند آن  را نیز چاپ نمود . نتایج کار اشپیگل در کتاب راهنمای زبان زند  اثر ارزشمند  یوستی ادامه خود را مییابد . این کتاب را میتوان نخستین کتاب آموزشی زبان اوستایی نامید  . از نیمه دوم سدۀ نوزدهم ترسایی دومکتب سنت گرا و مکتب تاریخی در برابرهم صف آراستند . اشپیگل و دارمستتر که تجزیه و تحلیل در زبان اوستایی را در دستور کار شان قرار داده بودند میپنداشتند که با آنکه اوستا و وداها هرکدام ویژه گیهای خود شانرا دارند وباهم بسته هستند ولی هرکدام را باید در حوزۀ تاریخی  خودشان مورد بررسی قرار داد . شیوۀ  دیگر که از بوپ آغاز یافته بود و اکنون به پیشوایی روث  از راه مقایسه و انطباق اوستا با زبان ودایی  کار به پیش برده میشد . رواج خود را داشت . گلدنر در پایان سده نوزدهم با نگرش بر هر دو مکتب ، اوستایی را به چاپ رساند که از معتبر ترین وصحیحترین آن بود که هنوز نیز هست . او باور داشت که اوستا به ویژه یشتها به گونۀ اشعار هشت هجایی سروده شده اند و بنا براین باور بی نظمی که در اوستا به چشم میخورد تاثیر دست خورده گی و یا برگردان نادرست واژه هاست . هنینگ این نظر او را رد نمود و ادعا ی او را دور از احتیاط علمی خواند . وگفت بر اساس چنین نظریه یی نمیتوان متن اصلی اوستا را باز سازی نمود .زیرا هم در گاهان و هم در دیگر بخشهای آن تعداد هجا ها یکسان نیست . در آغاز سده بیستم ، درهمایش خاور شناسان در شهر هامبورگ سال ١۹۰٢ اندره اس Andereas ادعا کرد که نسخه اصلی اوستا که در زمان شاهنشاهی پارتها موجود بود در اثر بازنویسیها دگرگون گشته وانچه اکنون در دست است برگردان نادرست با الفبای نا همگون است . اومیگفت در الفبای اوستای دوره اشکانی مصوتها (واکه ها) وجود نداشته و صامتها (همخوان ها) نیز گهگاه باهم در آمیخته گی داشته اند . بدین معنا که یک همخوان بازتاب دهنده چند آوا بوده است که این وضعیت احتمال لغزشها را در خوانش به بار آورده است .پس برای دستیابی به متن اصلی اوستای دوره اشکانی باید به باز سازی خطی آن توجه کرد . ولی پروفسور هنینگ تیوری اندره آس را رد میکند و بر شفاهی بودن متن اوستا تا حدود سده چهار یا پنجم ترسایی تاکید میورزد . هوفمن معتقد است که همه دستنویسه هایی که گلدنر ازانها سود جسته است از یک متن اصلی بازنویسی شده است  که این متن پایه شاید مربوط به سده دهم میلادی بوده باشد . دانشمندان المانی مانند هومباخ  نارتن و کلنز گفته های او را میپذیرند (3)  

  بدینگونه دیده میشود که در اروپا از زمان آنکتیل دوپرون تا کریستین بارتولمه Bartholomae که ویژه گیهای زبان اوستا را در مقاله های گوناگونش  نمایانده بود ، دهها تن دیگر که به علت نبودن مجال نتوانستم در این محدوده ، ازانها  سخن بیارم ؛ در همه گوشه های جهان از روسیه تا آلمان و دنمارک وهالند  ، انگلیس وفرانسه  وامریکا دانشمندان جهان بر این اثر بزرگ جهانی توجه داشته اند و به آن به عنوان بزرگترین میراث ادبی – فرهنگی دنیای کهن با تلاش گسست ناپذیر به کار و پژوهش پرداخته اند . امید آن دارم که نسلهای آینده و جوانان دانشمند کشور ما نیز روزی دارای دستمایه یی در این راه گردند و با فرا گرفتن زبان و خط اوستایی و  پهلوی و باز بینی اکادمیک بر دیدگاههای غربیان و همسایه ها ، دین ملی و تاریخی خودشان را ادا کنند  . زیرا کشور ما از گذشته های دور بدینسو خود از مراکز بزرگ دستاورد های تاریخی  و کانون آفرینشهای  هنری ادبی  میباشد که باید به آن  توجه کرد و آنرا به جهان باز شناساند .  

 باختریها پیش از پادشاهی ماد در شرق ایران امروز دارای حکومت مستقل و تمدن شناخته شده  یی بودند . اینان در دوره هخانشیان  با  کوروش کبیر در گیر گشتند وبه پیکار برخاستند و سر انجام کوروش هم در جنگی با سکاییان که در باختر وسغدیانه  فرمانروا بودند  ،  کشته شد . هرگاه برمدنیتی بازمانده از روایات شفاهی و استوره های پر شکوه دوره های پیشدادیان و کیانیان بنگریم ، دیده میشود که مردم این گوشه از جهان باستان ، به دورۀ آهن رسیده بوده اند و  برسفالها نقاشی میکرده اند و با خط آشنا بوده اند .  در اواسط سدۀ سوم پیش از میلاد سر زمین باختر از لحاظ سیاسی ، اقتصادی وفرهنگی  از مهمترین بخشهای آسیای مرکزی به شمار میرفت . دیودوت  فرمانروای مستقل یونان - باختری  در زمان سلوکیه  این جا را مرکز فرماندهی خویش قرار داده بود و سپاهیان یونانی درین جا مستقر بودند . در این زمان باختر( بلخ ) در شرق ایران و شمال هندوستان مرکز فرهنگ و تمدن یونان و باختری به شمار میرفت . در دورۀ اشکانیان نیز فرهنگ هندو باختری و پارتیان  باختری باهم در یک آمیزش و همزیستی  وخویشاوندی به سر میبردند . در سدۀ نخست میلادی کوشانیان به حکومت سکاها وپارتها پایان بخشیدند و باختر و سغد را به تصرف خود در آوردند . « . ‎کوشانیان بزرگترین مرکز تلفیق فرهنگ و هنر ایرانی، یونانی و هندی را در مشرق ایران‎ ‎و شمال غربی هندوستان (گندارا) ایجاد کردند. تصویر بودا روی سکه ها و کنده کاریها و‎ ‎مجسمه های گوناگون او برای اولین بار به وسیله کانیشگا بزرگترین امپراطور کوشانیان، به مکتب هنری گندارا راه یافت . کوشانیان امپراطوری بزرگی در شرق ایران و آسیای‎ ‎مرکزی بوجود آوردند که بعد از انقراض آن سلسله به دست ساسانیان، جانشینان آنها به‎ ‎تقلید از پادشاهان کوشانی سکه زدند و خود را کوشانشاه نامیدند‎.. » (ثروتیان نسرین – نگاهی به تاریخ کوشانیان ). با نگاه به مطالب گفته شده در بالا ، زبان اوستا یا زبان بلخی باستان یکی از گنجینه های داشته های زبانی ماست که بار نخست در آریانوم واییجه پیدایی یافت و در سده های پیاپی و با گونه های متغیر ریشه اش را تا دوران ما نگهداشته است که شایان هرگونه توجه ،  پژوهش و بزرگداشت است . ....

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 1:47  توسط   | 

اسناد باختری

 

 

اسناد باختری از افغانستان باستان / Bactrian Documents from Ancient Afghanistan

ترجمه - کابل موزیم

اسناد باختری از افغانستان باستان

 

پروفسور نیکلاس سیمز ویلیامز Professor Nicholas Sims-Williams استاد دانشکدۀ مطالعات مشرق‌زمین و آفریقای دانشگاه لندن، سخنرانِ "اسناد باختری از افغانستان باستان"ا

 آنچه در زیر آمده، برگردان فارسی متن سخنرانی پروفسور نیکلاس سیمز ویلیامز، دربارۀ کشف و خوانش نوشته‌های باختری

است که به زبان ایرانیِ کمتر شناخته‌شدۀ افغانستان باستان و به خط تغییریافتۀ یونانی نوشته شده‌اند. این سخنرانی، تحت عنوان "اسناد باختری از افغانستان باستان"ا

(Bactrian Documents from Ancient Afghanistan)، 

در تاریخ ۲۳ سپتامبر، در موزیم خاور باستان در ایکه‌بوکوروی توکیو، ایراد شده است. پروفسور ویلیامز، استاد دانشکدۀ مطالعات مشرق‌زمین و آفریقای دانشگاه لندن است که تخصصش بر روی زبان‌های سُغدی و باختری 

 

 

پیش از سخنرانی، مشترکا به او و همکارش داکتر جو کریب از موزیم بریتانیا، جایزۀ هیرامایا از پروفسور هیرایاما ایکوو، مدیر انستیتوت مطالعات جادۀ ابریشم، برای تقدیر از کارشان در رمزگشایی و تفسیر سنگ‌نوشتۀ تازه‌کشف‌شدۀ رباطک در شمال افغانستان ارائه شد.

 

متن این سخنرانی به‌این صورت است:

 

 

کشفیات تازه از افغانستان باستان

- اسناد باختری کشف‌شده از شمال هندوکُش

 

زبان باختری، زبان کهن سرزمین باختر در شمال افغانستان، در میان زبان‌های ایرانی (از شاخۀ هندواروپایی) از آنجهت مهم و

بی‌نظیر است که نگارش آن به الفبای یونانی صورت می‌گرفته – میراثی که از دوران فتح باختر بدست اسکندر مقدونی در سدۀ چهارم پیش از میلاد بجای مانده بود. از این زمان به بعد، زبان یونانی، که به رسم‌الخط یونانی نگارش می‌شده، زبان رسمی امور فرهنگی و اداری باختر بود. زمانی که باختر از سوی شمال مورد هجوم  اقوام کوچ‌نشین قرار می‌گیرد، فرمانروایان جدید این سرزمین، یعنی کوشانیان، ابتدا به کاربرد این زبان در امور اداری ادامه می‌دهند، اما بزودی آنان رسم‌الخط یونانی را تنها برای نگارش زبان محلی، یعنی زبان باختری بکار می‌برند. یکی از بُرهه‌های بسیار مهم در تاریخ زبان تصمیم کانیشکا، فرمانروای مقتدر کوشانی نسبت به کاربرد وی از زبان باختری در ضرب مسکوکات است. پس از ضرب نخستین سکه‌ها در عهد کانیشکا، زبان یونانی برای همیشه از روی سکه‌ها محو شده و جایش را به زبان باختری می‌دهد.

نگارۀ ۱: موقعیت بلخ در شمال افغانستان و درۀ توچی در پاکستان که در آنجا نیز سنگ‌نوشته‌های یافت شده‌اند. در سده‌های نخستین میلادی، زبان باختری یکی از زبان‌های بسیار مهم دنیای آن دوران شمرده می‌شد. زیرا که زبان باختری، زبان رسمی شاهنشاهان کوشانی بوده و در سرتاسر این امپراتوری مقتدر، در افغانستان، شمال هند و بخشی از آسیای میانه شناخته شده بود. حتی پس از سقوط شاهنشاهی کوشان، زبان باختری دست کم برای شش قرن کاربرد داشته‌است.

 

در سده‌های نخستین میلادی، زبان باختری یکی از زبان‌های بسیار مهم دنیای آن دوران شمرده می‌شد. زیرا که زبان باختری، زبان رسمی شاهنشاهان کوشانی بوده و در سرتاسر این امپراتوری مقتدر، در افغانستان، شمال هند و بخشی از آسیای میانه شناخته شده بود. حتی پس از سقوط شاهنشاهی کوشان، زبان باختری دست کم برای شش قرن کاربرد داشته، آنطور که از سنگ‌نوشته‌های بدست‌آمده از درۀ توچی در پاکستان (نگارۀ ۱) و بقایای دست‌نوشته‌های بودایی و مانَوی کشف‌شده در دورترین نقاط در مناطق واحه‌ای تورفان در غرب چین پیداست. (برای مثال، نگارۀ شمارۀ ۲، بخشی از نوشته‌ای نادر به زبان باختری درنوشته‌های مانی (پیام‌آور آیین مانی) را نشان می‌دهد، که بخشی از کلکسیون تورفان در برلین است.) بدین‌ترتیب زبان باختری تا حدود هزار سال زبان فرهنگ بوده‌است.

نگارۀ ۲: بخشی از نوشته‌ای نادر به زبان باختری در نوشته‌های مانی (پیام‌آور آیین مانی) بدست‌آمده در دورترین نقاط در مناطق واحه‌ای تورفان در غرب چین، که بخشی از کلکسیون تورفان در برلین است

 

تا حدود نیمه قرن پیش، داشته‌های علمی از زبان باختری بجز در نوشته‌های روی سکه‌ها، بسیار اندک بود. سکه‌های کوشانی که به خط یونانی زاویه‌ای برنوشته شده‌اند، ظاهرا از سبکی از نگارش که در سنگ‌نوشته‌ها کاربرد داشته، برگرفته شده‌اند. اصولا، خوانش این نوشته‌های روی سکه‌ها دشوار نیست، اما محتوای این نوشته‌ها به نام‌ها و القاب شاهنشاهان و ایزدان محدود می‌شوند. سکه‌های فرمانروایان بعدی باختر - یعنی کوشانی‌ساسانیان، کیداریان، هفتالیان و کابل‌شاهان و غیره – به خطی شکسته، به تأسی  از سبک‌های دست‌نوشته‌ای نگاشته شده‌اند، که خوانش و رمزگشایی آنان را دشوارتر می‌کند. اگرچه بخش‌های خُرد معدودی از دست‌نوشته‌ها به خط شکستۀ مشابه، از قبل شناخته‌شده بودند، اما تعداد آنان بسیار اندک و ناقصتر از آن بوده تا برای ترجمه از آنان استفاده شود. ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 12:58  توسط   | 

سیمرغهای بی آشیانه البرز

 

سیمرغهای  بی آشیانۀ البرز

 

آهای زال سیمینه دیدار !

بی همرنگ آدمی

لیکن با همرنگیی در سرشت  !

 با تو ام  !

آنگاه که

البرز  با گلوی بخدی  گریستنت را  میخواند  

من  بر  بلندای  البرزت  کشاندم

با نیروی سیمرغیم در پرواز

 و دیدارت را نامی ساختم بر تارک آسمان 

که گمگشته آشیان تو بودم 

 درکودکیها و بی خیالیهای خودم  .

 

پنجه در پنجۀ دیوانم هنوزا   !

ای  تنها ماندۀ بی آشیان  !

 مگر رهایی را دست بدارم بدانسان که اسفندیاری

    دست ببندد مرا

 من به چشمهای اسفندیار می اندیشم  .

و به  بازوی  رستم  که سرمای دستان ترا در خود داشت

ای زال !

هیچ پرسیدی آیا

هیرمند برای کی میگریید وقتی سرم را بر زانو نهادی ؟

وتابوتم را به سپاه بی سپهدار بسپردی  ؟

کوچه کوچۀ بخدی از شیون من  پر بود

آنگاه که شب را در خانه فراخواندی

بی هیچ گمانی و اندیشه یی  .

آنگاه ارجاسپ دشنه در قلبم نهاد  .

و ور هران و نوبهاران خاموش گشتند

  از آتشی که پیامبر بهی با دستان خویشش روشن کرد

.وخرد را  به کار  زنده گی  بر گماشت ! 

تا دیو  زاده گانی   بر اریکۀ شاهی بنشینند مگر ؟

باز یافتن را چه دشوار  است   راه  پیمودن   !

که هفتخوانی از جادو  راه  ببندد  رفتن را و گفتن  را  نه به  یک بار  !

 

بی سر انجامی  را بدین گونه دردمندم هنوزا

آهای  زال سیمینه معجر  !

 خوابهایت را مگر پایانی نیست ؟

چشمی بر گردان ، نگاه کن

 دیریست  پری در  آتش نیفکنده  ای ما را

اسفندیار ی درکنار م و

آوردگاهی در پیش   !

زخمیم دیگر !

 

راستی را ، اسفندیاری نیست ؟

شانه بر شانۀ چه کرگسی خواهیم زد

آنگاه که شب را فرا خوانند ؟

و روز را به تاراج برند 

در پای نطعهای  خون آلود تاریخ

 بی آوای خشم و خروش هزاران سالۀ من  !

گنگ  و  روان بر انداز !

که آشیانه های سیمرغت را در البرز ونه در آغیلهای گوسپندان

 سر در آخور خواب و خور  ، 

                              -  دیده  وگشته بودم  خاموش و سردا سرد   .

که زبونانه گیهایم را بالیده بودم  دیری

در اندیشه و در کردار

و کنامی جسته بودم زنده گیم را

در خور وخواب و خشم و شهوت .

وپناهگاهی خامیم را  !

 

آهای بخدی  !

آغوشی  برای کودکیم  بودی

شهری نه از آب و گل

که از گاهنبارانی سترگ

بازم مدار از آن پویه و  پایش

دست در دست  ارجاسپم منه دیگر

سر بریده ام را به کجا برم  ای حلاج  !

خون در رگ تاکی نیست  تا خوشه پردازد سر مستیم را

و  دیوانه گیم را  !

آه ،  کارزاری دیگر در پیش است  !!

سلاحم کو  ؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 16:15  توسط   | 

سرنوشت

سرنوشت


پاهایم را سر اطاعت از من نیست 
گویی

راه نه آن بوده
 
                   که رفته ام  !

 


ریگی در چشمم میخلد 
گدازنده و 
              چکاوند   !
بر خاکی می گذرم
                        اکنون
که از من نیست .
و گلبنانش را پنداری خارآیین 
                      در سر است .


چه کسی سند قلب مرا 
پاره پاره 
             مینگرد
تا بداند که روزگاری 
چون شبنمی
              برگ گلی را
آبرویی بوده ام
و زمینی را
بر تارک آسمان 
که اعرابی ، در استوای زمین
پیش از این
مطلع الشمسش
                 می خواند .



واکنون 
برچهار حدش :
مشرقی از ماران خون آشام
و مغربی از ترفند بازان مقدس
و شمالی از گهواره های کودکان بی سر
و جنوبی از ریگزارانی تشنه 
                                   جا گزیده اند .

اکنون ؛ 
زمینم را 
قبالهء سرنوشت مجعولیست 
در دستانی
که صاحبش
               پیدا نیست  .




+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:48  توسط   | 


به یادمان بیرنگ کوهدامنی                                           به مناسبت چهارمین سال خاموشی بیرگ کهدامنی

 

ازآن جام که شکست ...

 

این دل هوای یاد تو دارد

                            بس سوگناک،

                                                دلگیر.

چند یست در میانۀ یاران

جای صبور بودنت اکنون

خالیست.

ای آشنای رفته ز دیدار!

بر خیز و یاد رفتن و گفتن کن *

آن رنجها که در قلمت  پیداست

آواز های  غربت  شبهای بیکسی ست.

کس در میانه نیست

                            - گمانم

 

گویی غزال صد غزلت زین پس

در مرغزار سبز خیالت نمی چمد

صیاد ماهری که تو بودی!

 

در واژه های ناب گهر بارت

دیگر تکان دست هزاران خیال و عشق

از کار مانده است.

فردوسی وسنایی و حافظ

در نای لحظه های سکوتت

دیگر نمی دمند:

کای پور ناز پرورد!

از آستان رابعه، در بلخ

وز تاکپشته یی که نشاندی

در  خانۀ گلین پدر،

                        - کوهدامنت 

برخیز!

برخیز و یاد رفتن و گفتن کن!

 

ای گنگ خوابدیدۀ خاموش **

درجام جم چه دیده ای آخر

کین گونه سوگناک نشستی !

حرفی نه تلخ نی به نوازش

در گوش «واژه» یا که « اوستا » ت  ***

دیریست نا سروده گذشتی!

«تهمینه» در نبود تو گریان.   ****

 

بیرنگ !

زان راه

چندی نمانده است .

ما نیز اشکِ بر سر ِمژگان نشسته ایم!  *****

 

 

بار سفر فکنده ای از دوش

                                    دانم.

اکنون  نشسته ای

                       - چه فراخور

در جمع شاعران خدا گونه

در کوشک و باغِ فرۀ« پیروزی»

غزنین؛

آن کاخ برکشیدۀ شعر بلند ماه.

آزاده گان تان همه دلشاد

خنیا گر زمانه به کام مراد تان.

 

میقات تان مبارک و میمون

بیرنگ،

 استاد شاعران زمانه!

13 دسامبر 2007

نشانیها :

* - مصراعی از شعری به نام( کوچه و شب) از دفتر  « بر نطع آفتاب» اثر سراینده

** - در سالیان پسین جناب بیرنگ به بیماری افسرده گی روانی دچار گشته بود . اشاره به همین موضوع است  مولانا هم بیتی با چنین مضمونی دارد :  من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر       من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

***–  نامهای دوتا از کودکان آقای بیرنگ

**** –  فرزند سراینده

***** - بیدل سروده بود :   اشک یک لحظه به مژگان بار است    فرصت عمر همین مقدار است .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 1:57  توسط   | 

دو روز در استکهلم

دو روز در ستوکهلم

 

دهم نوامبر در کنفرانس سالانۀ آموزگاران زبان دری ، دو روز را در استکهلم سویدن مهمان آموزگاران کشور بودم . این انجمن به سر پرستی جوان پر شور و  آگاه و استاد زبانهای دری و پشتو  آقای رحیم غفوری سازمان یافته است  که تا کنون در گرد آوردن آموزگاران و پیشبرد  کارهای آموزشی در مکتبهای ابتدایی و لیسه های کشورهای سکندناوی ، ثمرات و برکات زیادی داشته است .

باید یاد آوری کنم که این کشورها ، بدون چشم پوشی از حق آموزش شاگردان پناهندۀ  کشور های گوناگون ، برای تدریس زبان مادری و ادبیات میهنی آنان ، سالانه ساعاتی را جدا کرده اند و این حق را رسما شامل نصاب تعلیمی مکاتب خود ساخته اند . آموزگاران پناهنده نیز تنخواه برابر با آموزگاران خود این  کشور ها دریافت میدارند .  در  تدریس و تدوین کتابهای درسی بدانسان که استادان بیان داشتند هیچگونه مانعی وجود ندارد و استادان حق دارند  با دست باز  آنچه را که خود میخواهند ، درس بدهند . به همین علت بود که سازمان دهنده گان این کنفرانس ، با فراخوانی از استادان زبان و ادبیات دری و پشتو ،  برای باروری و بهسازی نصاب آموزشی خویش هر ساله به شور و کنکاش میپردازند .

 درفرجام کار دو روزۀ این همایش ، دستاوردی که به دست آمد این بود که  خاکۀ مفردات درسی کتابهای الفبا تا پایان دوره لیسه  از سوی کارگروههای ویژه ، ریخته شد و به هیات رهبری سپرده شد تا با در نظر گرفتن آنها ، مولفانی ، کار  آماده ساختن کتابهای درسی را با در نظر داشت  روش تحلیل و ترکیب آموزشی ، پیش خواهند برد . 

من از تجربه یی که در کشور  برای  ایجاد متود آموزشی  وتدوین کتابهای درسی داشتم  این شیوه را بهترین راه برای دستیابی به اهداف آموزشی و نصاب آموزشی علمی پیشنهاد کردم و آنرا توضیح دادم . زیرا نبود یک متود درسی و حواله کردن آن به ظرفیتهای علمی هریک ازآموزگاران گرامی  ،  کار پیشرفت اهداف آموزشی را  زیان خواهد آورد . زیرا مکتب جاییست که شاگردان ازآن آموزشهای سیسماتیک و منسجم را فرا میگیرند . بنابراین هیچ آموزگاری نباید به روش انفرادی خود بگراید و آن را به کار گیرد . البته این به آن معنا نیست که از ابتکار آموزگاران جلوگیری به عمل آید . استادان در ارایه بهتر درسها و استفاده از مواد و آگاهیهای نو در کار تدریس ، دست باز دارند ؛ ولی به هیچ عنوان حق ندارند از مفردات آزمون شده و نصاب آموزشی یکدست و روش تدریس آزموده شده ، راهی جدا در پیش گیرند .

 این روش البته در آموزش الفبا بر شیوۀ تحلیل و ترکیب آوازی بسته گی دارد و در دوره آموزش میانی (متوسطه ) و پایانی ( ثانوی) برشیوه تحلیل و ترکیب اجزا متکیست  . یعنی در آموزش الفبا از آوازها ( هجاها) آغاز میگردد وسپس به معرفی واکه ها (حرفها ) وترکیب آواها در کلمه ها و جمله های ساده می انجامد . متود این شیوه را دکتر محمد الله لطف دانشمند مشهور تاجکستان برای نخستین بار در افغانستان معرفی کرده بود  . این شیوه البته شیوۀ آزمون شده ییست که بر روشهای معمول آموزش الفبا ها چندین برتری دارد .مهمترین برتری آنست که نو آموزان پیش از آن که آواز را تلفظ کنند و واکه ها  را ببینند چندین کنشها را اجرا میکنند که در کتاب متود الفبا توضیح داده شده است . دوره میانی ودوره پایانی بر متود نموداری از نمونه های ادبیات کهن  (کلاسیک) ، شفاهی (فلکلوریک ) و معاصر و بخش تحلیل تاریخ ادبیات در پنج صنف ، یعنی صنفهای : هشتم ، نهم ، دهم ، یازدهم و دوازدهم شکل خواهد گرفت  که از دورۀ آغازادبیات مزدیسنا تا ادبیات معاصر کشور را در بر میگیرد . این شیوه کمک خواهد کرد تا دانش آموزان ما از آموزشهای لازم معرفتی ، از آغاز دوره خواندن و نوشتن تا آگاهیهای لازم ادبی و سیر تاریخی رشد ادبیات خود بهره ببرند و از آن به گسترده گی شناخت پیدا کنند .

با تاسف باید بگویم که وزارت آموزش و پرورش کشور اکنون یک بار  دیگر فرزندان کشور را به جای آب به سوی سراب کشانده است . نصابی که اکنون مطرح است همان سواد آموزیست و بس . شاگردان تا پایان دورۀ لیسه فقط سواد خواندن و نوشتن را پیدا میکنند و دیگر هیچ . نه از تاریخ ادبیات خویش با خبر میشوندو نه از اهمیت آن گسترۀ بزرگ فرهنگی که در دامان این کشور پرورده شده است .

آنهمه پول و ارز خارجی که در دسترس قرار گرفت ، بسیارش صرف تجملات بی معنی شد و یا به غارت رفت . اکنون سررشته معارف در دست قبیله پرستانی افتاده است  که نه تنها از گنج پنهان فرهنگ کشور بیخبر هستند، که با اندوه آنرا مال این کشور نمیدانند و بر ضد آن عمل میکنند . بیشترین کار اینها ساختن مکاتب است . میپرسیم ، هرگاه مکاتبی که فاقد دانش و ترقی باشند آیا به هدر دادن  عمر گرانبهای دانش آموزان نیست ؟  . کتابهای تهیه شده جز کور سوادی ارمغانی دیگر برای اینان نمی آورد . متنهایی بدون پیوند تاریخی یکی از قرن چهار و یکی از سده سیزده و یکی از قرن نه ویکی از  سده پنجم ! یکی از شرق و یکی از غرب !  اینست کتابهای درسی دری صنفهای دوره لیسه . این خاک پاشیدن به چشم مردم است . سیاست گرایان نشسته در پارلمان ویا بیرون از پارلمان نیز وزارت به اصطلاح معارف را وزارت درجه دوم میشمرند و به آن توجه ندارند . در نظر اینها وزارتهای دفاع و داخله مهم و درجه اول هستند وباید به آنها  بپردازند .  زیرا این دو وزارت به توان نظامی آنان می افزاید و از دیدگاه آنان توان معنوی یعنی خودآگاهی ملی  و معنویت ملی ،  ارزشِ دست دوم ویا هم دست سوم  دارد .


در روز پایانی کنفرانس قرار بود همراه با  آموزگاران ، از نمایشگاه آثار طلا تیپۀ جوزجان در استکهلم دیدن کنیم که تازه از کشوری دیگربه این شهر آورده شده بود ، ولی به نسبت نبودن زمان ،  ازان چشم پوشیدیم . استاد غفوری با آنکه از برگزاری این نمایشگاه خوشنودی اش را بیان میکرد ،  نگران سرنوشت این آثار گرانبها بود . میگفت بسار احتمال دارد تا کارمندان کار کشتۀ غربی بدل را به جای اصل بگذارند و تحویل خوشباوران ما دهند ! دیدم  تشویش ایشان بیجا هم نیست .  مگر آنکه از این آثار به شدت مراقبت گردد . پرسش اینست که چرا و با کدام اعتماد ، وزارت فرهنگ کشور این گشت و گذار  دراز را به دور جهان  بر گذار کرده است ؟ این بهتر نبود که در باره این پدیدۀ بی همتا برای جهانیان آگاهی داده میشد تا آنانی که مشتاق دیدن  بودند خود به دیدار آن می آمدند که ازین رهگذر هم  بنیاد گردشگری کشور نیرو میگرفت و هم مخاطراتی از آن دست از میان میرفت .

آت شب  پس از پایان شام شعر،  که با شرکت  شاعران  گرامی  آقایان شریف سعیدی ، آقای فرید اروند و دوسه تن از جوانان و دوشیزه گان باشنده سویدن ، برگزار شده و کام  شنونده گان ازشهد شعر شیرین گشته بود  ، من و استاد غفوری و یکتن از استادان ، بنا به دعوت پروفسور رهین راهی منزل ایشان شدیم  . این دانشمند - مرد کوهستانی بلند قامت و تنومند ، در برون منزل انتظار ما را میکشید ، وقتی ما را دید با خشنودی از ما پذیرایی نمود واینکه دیر انتظار کشیده بود ،گله کرد . آقای غفوری که وظیفه راهنمایی ما را به عهده داشتند . گفت : استاد ما سر وقت به منطقه رسیده بودیم ولی وقتی به نشانی رسیدیم . دیدیم دران مجتمع تنها بلاک شما نبود دیگر شماره ها همه بودند . استاد رهین گفت :  بله بلاک ما چون با شمارۀ طاق است ازان جا دور تر واقع شده است  . به شوخی گفتم استاد از کجا که خود این وضعیت را  درست نکرده باشید یعنی  فرمایش داده اید تا شما را طاق سازند  تا مهمانان  نتوانند به آسانی شما را پیدا کنند ؟ خندیدیم .

این دانشمند پرکار وزحمتکش  کشور، دو کتاب از تازه ترین کتابهای چاپ کرده اش : ( یگانگی زبان فارسی در دهکدۀ جهانی  ) و  ( املاا و انشا زبان فارسی دری )  را برایمان ارمغان  داد  . در ضمن گفتگو ها ، استاد  از شاعر تاجکستانی بانو گل رخسار یاد آورد که به زودی در سویدن مهمان ایشان خواهد شد و همایشی هم با شرکت افغانستانیها و ایرانیها  ، به افتخار ایشان  برپا خواهند داشت  .   در ضمن این دیدار از استاد رهین  خواهش کردم که چون سایتی و دستگاهی انتشاراتی در اختیار دارند خوب خواهد بود  اگر جوانانی را که به  زبان و ادب پربار میهن خویش عشق میورزند تشویق کنند تا توجه بیشتر را در راه فرا گیری  زبانهای کهن سر زمین شان مانند  زبانهای اوستایی  و  پهلوی اشکانی  عطف کنند . زیرا  در کشور های  اروپای غربی مانند جرمنی  ، فرانسه ، هالند ، انگلیس  ودنمارک  شخصیتهایی وجود دارند که با این زبانها آشنایی  دارند . چون بد بختانه در  کشور ما به این گونه ضرورتها  کسی نمی اندیشد  و به اهمیت آن  نیز توجه نمی کند . نه در اکادمی علوم افغانستان که  بد بختانه تا هنوز  خود پشتو تولنه است ، نه هم  در دانشگاه کابل .  بهتر است تا  در بیرون از کشور به تربیت جوانان دانشجو پرداخت تا آن میراث گرانبهای نیاکان مانرا با خود داشته باشیم  که چون تا کنون قلم در کف  اغیار قرار داشته ، هرچه  خواسته اند نوشته اند و به خورد جهانیان  داده اند که غالبا از حقیت بدورند . من در مقاله یی یک بار ضرورت برپایی  چنین بنیادی را یاد آوری کرده بودم ونوشته بودم که یا در بلخ ( در زادگاه اوستا )  یا در کابل ، باید چنین بنیاد آموزشی را برپا  ساخت تا نسل بالندۀ کشور از مفاخر ملی خود شان دور نمانند و آنرا مال  همسایه ها ندانند . این درست است که متاسفانه  در کشور تا هنوز کسی را نداریم که اینگونه آموزشها را  گسترش دهد و لی غجالتا میتوان از استادان هندی یا آمریکایی یا انگلیسی و غیره  استفاده کرد . شخصیت جهانی چون ویلیام سیمز   Nicholas Sims Williams  که از کاوشهای سرخ کوتل و رباتک بغلان و سمنگان   به کشفیات مهمی دست یافته است ، هم اکنون زنده  و پاینده در انگلستان نشسته  است که  هممیهنان دانشپژوه ما  میتوانند  از نزدیک ، برای غنای آگاهیهای تاریخی کشور از دستاورد های ایشان  ، فراوان  سود ببرند  . به ویژه استادان ارجمندی چون استاد رهین ، استاد غلام جیلانی داوری ، و استادانی که در انگلستان زنده گی میکنند مانند : آقای دکترمجیب الرحمان رحیمی  ، دکتر لعلزاد   ، دکتر نورالحق نسیمی خراسانی  و . . . . میتوانند با ایشان تماس بر قرار نمایند . میتوان  کار های مشترکی را با ایشان به  سر رساند و مصدر خدماتی  بیشتر به کشور گردید  .

  وقتی در منزل استاد رهین  بودم  در ضمن یاد دهانی از کاوشهای رباتک  ، ایشان نوشته کوتاهی را از پروفسور غلام جیلانی داوری که در مجلۀ آریانای برونمرزی چاپ شده بود  به من دادند  . آنرا با خود گرفتم  ولی گمان میکنم کار های بزرگتری در پیش است که  هنوز آغاز نشده است .

از منزل استاد رهین که بر آمدیم  . شب شده بود .استاد غقوری. مرا به هوتل  پیاده کرد . قرار بود ساعت 7 بامداد با ایشان به میدان هوایی برویم  . فکر میکردیم که پرواز ساعت  هشت و نیم بامداد است ولی فردا وقتی  به میدان رسیدیم گفتند هنوز وقت است .  پس ازچاشت  ساعت یک بیایید  . تا آن هنگام  ، زمان درازی در پیش داشتیم . استاد غفوری گفت  با موتر ، میرویم شهر را گشتی بزنیم  . چون کاری دیگر نداشتم  هردو راهی شهر شدیم  .

 روز شنبه بود و همه جا خلوت  . مغازه ها  و موسسات دولتی همه بسته بودند . پس از یک دور  گشتن ازباموتر ،  پیاده شدیم و در بخش قدیمی شهر به قدم زدن پرداختیم . هوا اندک سرد بود . در بالای شهر ، جایی که کاخ قدیمی شاه قرار داشت .در کوچه یی خلوت ، قهوه خانه یی  را یافتیم که صاحبش تازه درب آنرا گشوده  بود . بوی مطبوع قهوه همه جا را آکنده بود . قهوه خانه گرمای ویژه یی داشت ،  آنجا را جای مناسبی یاقتیم  . آواز نرم موسقی با آهنگ ترومپت فضای دل انگیزی  را به وجود آورده بود  . چای داغی  و آن موسیقی گوشنواز! گرمای آرامش بخشی به انسا ن میبخشید .   آفای غفوری  که مرد خونگرمیست  فورا با قهوه چی آغار به صحبت کرد . چای را که آورد پرسیدم   در باره چی صحبت میکردید .  گفت : ازمن  پرسید  از کدام کشور هستیم . گفتم از افغانستان . گفت  : خالد حسینی  را میشناسی ؟ گفتم مگر میشود او را نشناخت ؟ مرد گفت من تازه رمان اورا خوانده ام . رمان بسیار جالبی است . گفتم همین طور است . 

گفتم  پس از آنهمه مظلومیت ، واقعا  جهان گوش  باز کرده است تا صدای ملتی را  بشنود که بر او چه گذشته و چه میگذرد  . پیش از آمدن به سویدن ، دو هفته یی را در ناروی  بودم ، روزی در کتابفروشی یک ایرانی در شهر اوسلو ، ضمن گشت و گذار میان کتابها ، چشمم  به ترجمۀ رمان خالد حسینی به نام  « باد بادک باز »  افتاد  . دانستم که این همان رمان « کاغذ پران باز» است که ایرانیها آنرا چنین ترجمه کرده اند . باد بادک باز !

در دلم مایوسی تلخی چنگ انداخته بود  . از خودم پرسیده بودم چرا ما این قدر بیچاره و درمانده ایم  ؟ مگر کسی  نبود  تا این کتاب را  برابر به متن اصلی  آن به دست چاپ میداد ؟  یعنی به زبان اصلی و میهنی  وبه لهجۀ شیرین کابلی  اش . چرا  آقای خالد حسینی  .  اجازۀ  نشر و ترجمه آنرا نخست به لهجۀ ایرانی داده است ؟ پاسخی نداشتم  . من مخالف نشر کتاب به لهجه ها و زبانهای  دیگر از جمله  انگلیسی نیستم . به ویژه که  نوشتن به زبان انگلیسی  برایشان اینهمه شهرت کمایی کرد که اگر به زبان  دری بود  این رمان شاید اینقدر پر آوازه و جهانی نمیشد . با این هم  میشد  پیش از چاپش به لهجۀ ایرانی ،  به لهجۀ زیبای دری کابلی  منتشر میکرد و سپس اجازه میداد تا ناشران ایرانی  آنرا به همان لهجۀ اصلی اش ، منتشر میکردند .  مگر ما  کتابهای ایرانیها را به  لهجۀ خود آنها نمی خوانیم ؟ بگذریم  . برای آقای غفوری  از ترجمۀ  بلغاری کتاب خالد حسینی گفتم  که با زبان بسیار آراسته و  نیرومندی از چاپ بر آمده بود . از عتیق رحیمی گفتیم و از جایزۀ مهمی که بی پاداش مادی  به او داده بودند .  اینها همه سر افرازیهای کشور ماست که در همه گوشه های عالم  برایمان دل گرمی و سر افرازی  می آفریند . مردی در این گوشۀ عالم ، در یک قهوه خانۀ خلوت ، رمان یک هممیهن ما را میخرد . با اشتیاق آنرا میخواند و ازان خوشنود است .  این دستاورد اندکی نیست .

وقت رفتن بود . با قهوه چی بدرودی گفتیم و رهسپار  میدان هوایی شدیم .  از دوستم  آقای غفوری و  آنهمه تلاش و تکاپوی شان برای معارف کشور و  مهربانیهای فراوانش در حق من ، سپاس گزاردم  ایشان  را نیر بدرود گفتم  و داخل اتاق انتظار فرودگاه شدم  . به جای ساعت  یک ونیم  ساعت دو و ده  ، از استکهلم  به سوی  ویانا پرواز کردم  . به  همین علت هواپیمای سوفیه را در وقت تعیین شده از دست دادم  و پس از دوساعت ماندن در فرودگاه  ، ازآنجا ، به سوی سوفیه  حرکت کردم .

دو شنبه 28نوامبر . سوفیه .

 

 

 .  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 15:21  توسط   | 

دو شعر

دو شعر از سالیان ١٣٥٤ و ١٣٥٥

برگرفته از دفتر  « شکفتن در سترون خاک »

دکتر رویین

 

 

باران

باران   !

ای صادقانه ترین نجوا  !

از  رنج سبزه ها و علفها و کشتها

از درد  زرد رویی  دهقان و باغبان

 از روزهای  خشک

از شامهای  خلوت غمگین

از هرچه تشنه است

از هرچه تشنه بود

با من سخن بگو  !

از درد شاعری که ندیدست  سالها

لبخند را به غنچۀ لبهای خویشتن

وز بهت یک خیال که می پیچدش مدام

با من سخن بگو

من خشکتر ز کوه و بیابانم

من تشنه ام

 

 

ای دانه های  نور  !

ای آیه های رحمت   !

اینجا زمین تشنۀ ما  خفته بی امید

در انتظار  بارش تندی که پر کند

لبها و سینه های عطشناک خاک را 

چشمان پیر ها و جوانها و کودکان

دیریست سوی تست

این باغ را بشارت بارش ده

 

 

دیریست باغ ما

در چاشتگاه روز

در ماتم نبودن و بودن نشسته است

هر برگ

در انزوای خلوت خود دلگیر

هر شاخه

در انتظار لغزش یک دست

دستی کز آب و  باد و بهارش خبر دهد .

 

 

باران  !

بی آبی  ؛

ملالت و درد است

از خشکناکی تن ما ، باران

گلبرگهای ما همه زرد است  .

ما را  ز تندری که فرآورد ابر هاست

آن ابر های  شوخ مسافر

مرغابیان سینه سپید  بلند ها

                                              آگاه کن   !

هر جا که خشکناست

از بارش نوازش خود سبز کن   ،        

                                                            ببار  !

١٣٥٤

 

 

 

درخت بارور ،سلام

 

سلام ، سرزمین سبز من !

سلام ، ای درخت بارور   !

هماره پر جوانه باش  !

هماره پر جوانه باش   !

جهنده رود های موج خیز

پرنده های نغمه گر

هماره پر ترانه باش  !

هماره شادمانه باش  !

 

درخت بار ور    !

گرت خزان فسرده است

اگر هزار ساله میوۀ ترا

به جای باغبان پیر تو

پرنده گان لاشخواره  خورده است

کنون صدا که میرسد به گوش

صدای اوست

صدای  باغبان پیر توست     !

سلام  ،  سر زمین  سبز من    !

هماره  رود های سرکشت

هماره کوره های آتشت

پر از غرور  خشم تست

و چشمهای خونفشان  مادران پیر

و کودکان  تلخکام

همیشه سوی چشم توست .

 

به روستا  ، به شهر ها

به خانه های خلق ما

ستم خراب کرده است

نشان بودن ترا

 

مرا به سوی خود بخوان

به رزمگاه کشته گان بودنت

که از ستیغ لاله پوش کوهها

چو ابر ها

سرود کامگاری ترا

به هر کرانه سر دهم

به دوستا ن  سر فرازیت

شکست دشمن ترا

خبر دهم .

 

سلام سرزمین سبز من    !

 درخت بارور ، سلام               !                                                بهار – سال ١٣٥٥      

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 20:1  توسط   |